گنج

شمارهٔ ۱۶ - در مدح قاضی شیخ علی گوید

۵۴ بیت
مرا چو زلف بتان خاطر پریشانستتن چو موی بر آتش ز غصه پیجانست
ز دور هر که ببیند مرا ز نزدیکانگمان برد که خیالی به شکل انسان است
مبین به تلخی عیشم که همچو بحر مراز اشک در صدف سینه درّ و مرجان است
چو کون سنگ صبوری نهاده‌ام بر دلکه لعل بر کمر و گوهر به دامان است
عزیز مصر فصاحت چو یوسفم اماشکایتم همه از کید و مکر اخوان است
مرا ز خار مژه تازه‌تر گلی نشکفتمگر به طالع من خارها گلستان است
سپید کاری کاذب جهان گرفت مراچو صبح از آن سببم دست در گریبان است
مگر به غیبت من غیبتی رساند حسودبه سمع عالی صدری که عین اعیان است
ولی ملت دین شمس مشتری طالعکه نعل مرکب او تاج فرق کیوان است
زمین ز عرصهٔ جاهش کهینه صحرائی ستفلک ز قصر جلالش کمینه ایوان است
تنی که همچو قلم سر به خط او ننهادبه حکم او را بر اهل تیغ فرمان است
فلک ببندد پیمان به دور دولت اوکه همچو دین و دیانت درست پیمان است
هنر پناها، قاضی توئی به حکم قضاشمول علم تو بر آشکار و پنهان است
شنیده‌ام که به پیش تو مدعی از منبگفت آنچه نه دین من است، کفران است
بدین قضیه ندارد گواه و داعی راقسم شود متوجه، چه باک ایمان است
بدان خدای که در ملک بی‌نیازی اوضعیف موری در قوت سلیمان است
بدان رسول که بر قد استقامت اوقبای ختم رسالت به حکم قرآن است
به جبرئیل و کتاب و به انبیاء و رسلبه آفتاب هدایت که نور ایمان است
به حکم محکم تقدیر و اقتضای قضاکه حل و عقد جهان را اساس و بنیان است
به دوزخ و بهشت و حساب و روز شماربه سالکی که رهش بر صراط و میزان است
به حس مشترک و حفظ و ذکر و فکر و خیالبه وهم کو غلط عقل و بیم نسیان است
به صورتی که هیولا بدو مرکب شدبدان بساط بسیطی که چرخ ارکان است
به روی روشن روز و به زلف تیرهٔ شبکه در وصال بعینه خیال هجران است
به حق ثابت و سیار و آسمان و بروجکه هر دقیقهٔ آن صنع یزدان است
به نور مهر سحرخیز و ماه قایم شبکه ذات حق را هر یک دلیل و برهان است
به چار رکن و سه بعد و دو گوهر و یک ذاتکه در ممالک و ملک وجود سلطان است
به کعبه و عرفات و به مسجدالاقصیبه کوه طور که میقات اهل عرفان است
به سه نتیجه که حیوان و معدن است و نباتبه نُه عرض که به جوهر قیام انسان است
به آدمی و پری و به حوری و به ملکبه طاعتی که جزایش رضای رضوان است
به جان روشن که آئینه است جانان رابه عقل دانا کو فیض عالم جان است
به وحش و طیر و به ماهی، به مار و مور و ملخبه نوع و صنف که در تحت حس حیوان است
به قطره‌ای که به دریا رسید و گوهر شدبه جوهری کان مرکوز در دل کان است
به ماه عارض یار و به احسن التقویمکه در تأمل او چشم عقل حیران است
به ظل شام که شد پرچم سیاه حبشبه نور صبح که منجوق خیل خاقان است
به حرمت سر گردنکس و به جبهت و فرقکه فیض هر یک فیضی ز فیض رحمان است
به طاق ابرو که جفت شد به پیشانیزهی کمان که از او جمله کیش قربان است
به پرده داری چشم و خیال بازی اوکه هفت پردهٔ آن نقشهای الوان است
به گوشه گیری گوش و به راهداری اوکه تاج خواه سر شاه او به الحان است
به جستجوی مشام و به بوی بردن اوکه طیب وقتش از عِطر روح و ریحان است
به خوانچه‌ای که بر او ذوق چاشنی گیرستبه نسخه‌ای که از او لمس هندسی دان است
به درج لعل کزو کامباب گشت زبانکه در ناب در او از سی و دو دندان است
به حسن صورت و سیرت به لطف معنی و لفظبه شعر بنده که مشعر به فضل و احسان است
بدین قصیده که بر حسن هر یکی بینشهزار نعرهٔ تحسین ز روح انسان است
به علم تو که از او چار فصل یک باب استبه جود تو که از او هشت خلد یک خوان است
به قهر تو که از او یافت گرمئی دوزخبه لطف تو که از او روضهٔ باغ و بستان است
که نقل نسبت کفران نعمتت از مندروغ و تهمت و تزویر و زور و بهتان است
متاب روی چو اقبال بی‌گناه از مناگر چه روی منیر تو ماه تابان است
از آن دروغ که چون باد مدعی پیمودغبار بر دل پاک تو ظلم و عدوان است
هزار همچو من و او بدو نمی‌ارزیمکه خاطرت سر موئی ز ما پریشان است
من این شکست نیاورده‌ام به خود اماچو هست عادت گردون مرا چه تاوان است
چه حاجت این همه سوگند بر جریمهٔ منگناه بنده گرفتم هزار چندان است
مرا گناه ز نقصان اگر کمال گرفتکمال عفو تو باری بری ز نقصان است
گشای عقده ز ابرو، به چشم لطف نگرکه بر تو عقده گشائی عظیم آسان است
وجود ذات شریف تو آن‌قدر باداز جود واجب مطلق که حد امکان است