گنج

شمارهٔ ۱۱ - در مدح شیخ صفی‌الدین اردبیلی گوید

۳۵ بیت
می‌رود قافلهٔ عمر رفیقان به شتابروز مولود رسولست خدا را در یاب
حامی ملت و ماحی گناه امتخاتم دولت و ختم رسل از تیغ و کتاب
مالک ملک قِدم، شحنهٔ دیوان ازلحاکم حکم ابد، محتسب روز حساب
آن محمد که شود عاقبت از وی محمودگر ز خاک در او سر نکشیم از همه باب
همه جا مدحت او گفته خدا در قرآننام او جامع مدح است، چه جای القاب
وقت آن است که یک بار دگر شمس ضحیدر شب قدر گشاید چو مه بدر نقاب
علم و منجق اسلام برافراخته‌اندمی‌کند شاهد آثار نبی رفع حجاب
آسمان شاید اگر شمع فروزد از مهرزانکه با پرتو این نور ندارد مه تاب
قدر امروز به هر جای گرامی باشدخاصه در بارگه حضرت قطب الاقطاب
شیخ الاسلام صفی‌الدین کز بحر صفاصوفیان را بدهد صفوت او در خوشاب
مرشد مطلق کز پرتو لوح المحفوظنشر کرده است در آفاق علوم و آداب
سرو بستان ولایت که ز طیب خُلقشمی‌دهد آب و گل مرقد او بوی گلاب
بر در زاویهٔ اوست زوایای سپهرخوار و سرگشته چو گردی که بود گرد حباب
در حظیره است ز قندیل حضورش شمعیکه از او نور به پروانه ستاند مهتاب
حافظان چون بگشایند در درج زمانچرخ سیمابی در لرزه فتد چون سیماب
ذاکران همچو زر از آتش دل بگدازندگردن و گوش جهان پر شود از گوهر ناب
صفهٔ دار حدیثش صفت هشت بهشتشرفهٔ قبهٔ قبرش شرف هفت قباب
خاک از تربت او فخر کند بر گردونتن او در دل خاک است، خوشا جان تراب
خلف حضرت او خواجهٔ هفت اقلیمآنکه سرحد جهان راست حریمش محراب
خواجه صدرالدین سلطان طریقت که به شرعکشف اسرار حقیقت کند از راه صواب
این محال است که گنجد به جهان همت اوهمتش گنج روان است، جهان جان شراب
صحبتش گنج عمیق است و در او گنج گهرمی‌رسد از صدف صدق به گوش اصحاب
هر سؤالی که کند از نظر او سایلکرم طبع جوابش دهد از لطف چو آب
هوشیاری که دورش قدح و مستی راچشم نرگس نتواند که ببیند در خواب
ای کریمی که کف کافیت از خوان کرمپیل با پشه همی بخشد، عنقا به ذباب
فایض از نور رسول است به سوی امتطبع فیاض تو در گوهر بحرالانساب
هادی ملت اسلامی و از دار اسلاممی‌رسد ذات تو را سلمک الله خطاب
مهر را ز آتش مهر تو همی‌گیرد تبماه با تابش مهر تو نمی‌آرد تاب
چشمهٔ لطف که در ظاهر و باطن داریمی‌کند تشتهٔ وادی طلب را سیراب
چون سکندر نروی در طلب آب حیاتتوئی آن خضر که در پیش تو آید به سر آب
تا برانداخته‌ای پردهٔ دستان از دورپیش آن چنگ مغنی نکند ناله رباب
بوم خصم تو خراب است چو منزلگه جغدبال او باد سیه‌روی‌تر از پر غراب
خیمهٔ جاه ترا چرخ برین باد تتقخرگه قدر ترا حبل متین باد طناب
باد ظل تو به جائی که نیاید در حدباد عمرت عددی کان نه در آید به حساب
سرورا خاک سر کوی تو، یعنی ناصرقرب ماهی‌ست که دارد به جناب تو مآب