گنج

شمارهٔ ۱۰ - در مدح خواجه حسن قاضی دمشق

۴۳ بیت
گر باده نیست می‌خورم از خون دل شرابور نقل نیست ساخته‌ام از جگر کباب
گر شاهدی نباشد غم نیست زانکه هستمحبوب من کتابت و منظور من کتاب
گر مال و ملک نیست زبان چون تیغ هستبر سروران دهر شده مالک الرقاب
گر از نعیم و ناز جهان نیستم نصیبهستم به چندگونه هنر مالک نصاب
بردوخت چشم پیر فلک نوک خامه‌امگویی که هست خامهٔ من نیزهٔ شهاب
از سهم طعن نیزهٔ خطی کلک منهر شام آفتاب نهد تیغ در قراب
شاید اگر بلای من آید خواص منآری همیشه آفت سر شد پر عقاب
بازار فضل دیده و بیزار گشته‌امزان ساعتی که من به هنر کردم انتساب
چون فضل شد فضول و هنر عیب و جرمقدری نماند فضل و هنر را به هیچ باب
من شرق تا به غرب جهان آزموده‌اماز فضل نیست هیچ هنرمند کامیاب
فایض شود ز آتش من آب معرفتتا گل نسوخت از گل پیدا نشد گلاب
دینار شد حجاب ره ما اگر نه یاردیدار می‌نماید هر لحظه بی حجاب
کوتاه باد دست من از دامنش چو عودگر زانکه نیست کیسهٔ من کاسهٔ رباب
دلبر خرابهٔ دل ما اختیار کردزانرو که جای گنج نباشد به جز خراب
امروز نیست در همه عالم دلی که نیستاز بخت در شکایت و با چرخ در عتاب
گویی که داد مادر گیتی به بخت منبر جای شیر شربت خشخاش بهر آب
در طالعم سعادت کلی اثر کنداز صدر مشتری نظر آسمان جناب
فخر امام خواجه حسن آنکه چون حسینراه خطا نرفت ز اندیشهٔ صواب
پشت و پناه شرع کزو مسند قضادید آن سعادتی که نبیند فلک به خواب
چون روز روشن است که رأیش به راستیبیرون برد ز زلف شب تیره پیچ و تاب
آن عالمی که سایل اگر می‌کند سؤالاحسان فی البدیههٔ او می‌دهد جواب
گیرد چو باد ابلق ایام را عنان راچون آورد عزیمت او پای در رکاب
گر لطف او به عین عنایت نظر کندآب حیات خیزد از لمعهٔ سراب
ور قهر او به تیغ سیاست زبان دهدعصفور قطع نسل کند باز چون سداب
ای خواجه‌ای که صاحب دیوان آسماناز مهر با تو صاحب اعظم کند خطاب
چون سرمهٔ خاک پای تو از روی خاصیتبخشید نور باصرهٔ چشم آفتاب
می‌آورند بهر نثار قدوم توچشم سحاب و گوش صدف لؤلؤی خوشاب
از سرزنش حسود تو چون میخ خیمه بودانداخت دست حادثه در گردنش طناب
بحر عجایب است کف در فشان توکز مد و جزر اوست روان زر به جای آب
افسرده خون ز بیم تو اندر عروق کاندر پیش دست تو ز حیا آب شد حباب
اندیشهٔ سفر نکند هرگز از دمشقالا کسی که دارد سلامش بود مآب
واحسرتا عراق که از مشهد نجفدارد تراب تربت او بوی بو تراب
قدر تو هم عراق شناسد که قدر درداند مبصری که کند علم اکتساب
دینار اگر چه هست غلام سفید رویچون صفر پیش همت تو نیست در حساب
در خشک سال قحط کرم اهل فضلغیر جناب‌عالی تو نیست فتح باب
شد وقت آنکه رهزن باد خزان به تیغبیرون کند قوافل اشجار را ثیاب
در گوشه‌های باغ شود منزوی هزاربر منبر چمن چو خطیبان رود غراب
پوشد سپهر را فلک از ابر پوستینبندد زمانه شاهد خورشید را نقاب
بر رود خشک سیل زند نغمه‌های ترمغز زمانه تر شود از نالهٔ رباب
شیر زیان به شکل سمندر ز بیم جانآید به سوی آتش و غایب شود ز غاب
حاجت به بحث ناصر و حسن سؤال نیستپیش از سؤال لطف تو خود می‌دهد جواب
تا دهر مستقیم بود دور برگذرتا خاک بر گذار بود چرخ در شتاب
ذات تو مستقیم و جهان بر قرار باددر حق تو دعای دعاگوی مستجاب