شمارهٔ ۵۳ - شسته گر
شسته گر امرد که باشد زیر دستش بحر و برحکم او جاریست چون آب روان در خشک و تر
بهر شستشو شو اگر پا بر لب دریا نهدکاسه خود را صدف پر سازد از آب گهر
رخت خون آلود خود را بهر شستن تا برمکرده ام بر دست خود چون گل مهیا مشت زر
خدمتش را بر سر خود می کنم همچون کدنگتا دگر او را نباشد حاجت پردازگر
سیدا چون تخته پیش روی او ایستاده اماز دکان خویشتن هر چند می سازد به در