گنج

شمارهٔ ۶۹

۱۸ بیت
پیش ما دام طرب نقل و شراب افسانهنرگست راهزن عاقل و هم دیوانه
خیزد از بهر تو نظاره ز جا مستانهای نگاهت به نظر هم می و هم میخانه
گردش چشم تو هم ساغر و هم پیمانه
ای به ذات تو وجود همه اشیا ناظروی به حمد تو زبانهای فصیحان قاصر
در دل برهمن و شیخ تو هستی حاضرهم مسلمان تو ز حاجت طلبد هم کافر
طاق ابروی تو هم کعبه و هم بتخانه
غنچه در فکر تو افتاده ز شب تا به سحرمی خورد لاله ز سودای رخت خون جگر
روز و شب خلق تمنای تو دارند به سرتو که هم شمعی و هم گل چه عجب باشد اگر
که دهد دل به تو هم بلبل و هم پروانه
ای زو صفت شده ممتاز صفات جبروتهست غوغای تو پیوسته به ملک ملکوت
کرده اند از ته دل خسرو و فرهاد ثبوتلب شیرین تو هم قوت بود هم یاقوت
خاک گیرای تو هم دام بود هم دانه
از بهار کرمت گل نکند دلتنگیعندلیبان تو دورند ز بی آهنگی
غنچه‌ات گرچه سخن می کند از یکرنگینرگست با همه کس آشتی و هم جنگی
نگهت با همه کس محرم و هم بیگانه
سیدا گشت چو طوطی به ثنایت ناطقاین تهیدست به درگاه تو نبود لایق
دید در کوی تو آن ماه و به صبح صادقگفت جامی که تو دیوانه شدی ما عاشق
ای به قربان تو هم عاشق و هم دیوانه