گنج

شمارهٔ ۵۶

۱۵ بیت
برده تیغ ابرویت آب از دم شمشیرهازخم کاری خورده‌ای مژگان شوخت تیرها
پیش خطت عاشقان را کم شده تدبیرهاای زبون در حلقه زنجیر زلف شیرها
سر به صحرا داده یی زلف خوشت نخجیرها
منت احسان گدا از اهل دنیا می کشدساغر از لب تشنگی خود را به مینا می کشد
آب صاف تیره را مرکز به دریا می کشدگفتگوی کفر و دین آخر به یکجا می کشد
خواب یک خوابست اما مختلف تعبیرها
ای ز شرم عارضت گردید در گلشن گل آبغنچه دارد از لبت سر در گریبان حجاب
در گلستانی که باشد دیده شبنم به خوابمی کند باد صبا هر روز پیش از آفتاب
دفتر حسن تو را از بوی گل تفسیرها
تا مرا افگنده چشم پر خمارش از نظرنیست همچون شمع در عالم مرا پروای سر
خط روی یار شد در ملک جانم رخنه گراز سر تعمیرم ای خضر مروت در گذر
بر نمی دارد مرا از خاک این تعمیرها
سیدا از گریه تا کی دشت را جیحون کنملاله صحرا نیم دامان خود پر خون کنم
کی توانم بر سر خود خاک چون مجنون کنممن کیم صایب که دست از آستین بیرون کنم
در بیابانی که ناخن می گذارد شیرها