گنج

شمارهٔ ۴

۱۵ بیت
بر سر کوی تو ای شوخ عسس بسیار استآری آری به شکرزار مگس بسیار است
همچو من سوخته چشم تو کس بسیار استنظر گرم تو با اهل هوس بسیار است
شعله را میل به آمیزش خس بسیار است
اهل دل را به جهان درد و الم بشناسدبی ادب هر که شد ارباب کرم بشناسد
کیست تا گرگ ز آهوی حرم بشناسدمرد باید که بد و نیک ز هم بشناسد
ورنه در زیر فلک ناکس و کس بسیار است
روزیم محنت و منزلگه من درد و غم استمهربانی ز حریفان طلبیدن ستم است
زین سخن درد من سوخته هر صبحدم استعمر اگر خوش گذرد زندگی نوح کم است
ور به ناخوش گذرد نیم نفس بسیار است
ای لبت باده پرست و نگهت باده فروشپا به دامن کش و با غیر مکن جوش و خروش
شنو این پند من امروز اگر داری هوشگل همین به بهر حرف نیندازد گوش
ورنه درد دل مرغان چمن بسیار است
سیدا سیر چمن ساز در ایام ربیعچشم بگشای به نظاره گل های بدیع
چند گوئیم که ما را نشود یار مطیعقابل فیض اسیر دل ما نیست رفیع
ورنه در خانه صیاد قفس بسیار است