گنج

شمارهٔ ۱۴

۱۵ بیت
دارم بتی که دارد از لب شراب بی غشرویی چو شمع روشن قدی چو شعله سرکش
بهر شکار دلها روشن آن بت پریوشآمد ز خانه بیرون در بر قبای زرکش
بر زر کشیده خفتان شاهانه بسته ترکش
بر لب نهاده ساغر بر دست خنجر تیزچشم تمام عشوه مژگان فتنه انگیز
سوی چمن دم صبح داده سمند مهمیزسرو از قبا گرانبار گل از هما عرق ریز
رنگ از حیا دگرگون زلف از صبا مشوش
روزی که آن گل اندام بر پشت زین نهد پاپیچد عنان به دستش مانند موج دریا
از پا فتد نظاره از خود رود تماشاهنگام ترکتازی تاقست در نظرها
آن چین زدن بر ابرو وان هی زدن برابرش
رخش سبک عنان را مستانه جلوه دادهدلها به رهگذارش چون نقش پافتاده
کاکل فگنده بر دوش چین از جبین گشادهدر سر هوای جولان بر لب نشان باده
غالب نشاط خندان شیرین مزاج سرخوش
ای سیدا قد او چون سرو باغ دلجوستچشم تمام عالم به آن دو طاق ابروست
شد مدتی که در شهر این گفتگو ز هر سوستاز صیقل محبت وز پرتو رخ دوست
طبعیست محتشم را آئینه ایست بی غش