گنج

شمارهٔ ۸ - مثنوی درباره قحطی در سمرقند و بخارا از برای قیمتی نظم کرده

۴۶ بیت
دم صبح دهقان زرینه طشتبرآمد پی آبداری به دشت
ز تاب نفس دهر را برفروختسراپای کشت جهان را بسوخت
عیان شد به یک بار قحط از جهانچو مه نرخ نان رفت بر آسمان
گیاهی نماندش به روی زمینبه یکدانه گندم دو صد خوشه چین
فلک گشت از بار گردش سبکشد ایلک ز بی آردی ها تنگ
ز دوران به گندم رسیدش شکستز غم بر شکم آسیا سنگ بست
ز امساک پرویزن آبنوسشده قرص خورشید نان سبوس
به کف تخته چوبی پلاسی به دوشبه درها گدایی کنان نان فروش
به دیگ هوس آب شد پیه و جزبه گلخن شده پیش کار آشپز
شکم ها به فریاد مانند سنجز غم ریش ها گشت ماش و گرنج
فراموش شد خوردنی از میاننمی برد کس نام دستار خوان
ز بی قوتی شد کمان گوشه گیربه دریوزه سوی نشان رفت تیر
زنان جمع گشتند گرد تنورکه نان کرده روزی از اینجا عبور
تنوری که بودی درو قوت روحبگردید گرداب طوفان نوح
به بالای دیگ ایستاده سپاهبه کفگیرها می کشیدند آه
نهادند در پهلوی میهمانبه جای تنک سفره شمع دان
زنان گشت دستار خوان ها تهیفقیران خراب از غم فربهی
ز هم ساختند اقربایان نفورنشستند از یکدیگر دور دور
در کوی کردند خلق استوارببستند همچون لب روزه دار
به یاد لب نان گندم گدازدی سنگ بر سینه چون آسیا
میسر نشد دیدن روی نانبسی خلق نان گفته دادند جان
لبالب شد از مرده بازار و کویجهان پاک گردید از مرده شوی
بخارا تل خواجه اسحاق شدسمرقند یک کوچه قاق شد
ز غم گشت پشت جوانان دو تاز سودای نان پیر شد اشتها
دهن هر که جنبانید بیرون ز کوگدایان گرفتند راه گلو
ملاحت ربود از جوانان فلکز روی زمین رفت آب و نمک
کنی گر خمیر از سبوس درشتبه بالای او می شود جنگ مشت
برون رفت سیری ز خورد و کلانبه مور و ملخ شد برابر دهان
شد از آرد غربال ضیق النفسبه ایلک نشد حاجت هیچ کس
زن از شوهر خویش جستی نفاقبه دستش همان لحظه دادی طلاق
به دختر نمی کرد مادر نظرز فرزند بیزار گشته پدر
جهان گشت در چشم مردم سیاهبرون آمد از خانها دود آه
برآمد فغان از طبق ها چو سنجورم کرد چون کوس دیگ گرنج
چنان ماش پنهان شد از دیده هاشدند اهل عالم همه ماشبا
رود گر ز کشک جواری سخنشود آب دندان به دیگ دهن
به دوکان قصاب آمد گزندخجل شد کبابی ز سیخ بلند
ز پروانها رفت دلهای جمعز بی روغنی آب شد مغز شمع
پی دانه صیاد شد سینه چاکغم دام را برد آخر به خاک
ز بی قوتی اسپها زیر پانجنبند چون اسب چوبین ز جا
ز فکر شتر ساربان شد خرابشب و روز کنجاره بیند به خواب
ز بس صرف شد عمر مردم بدونشد حاصل هیچ کس نیم جو
بنان شد گرو جامه مرد و زنزمین پر شد از مرده بی کفن
جهان آنچنان گشت بی آب و تابکه شد خانه دین مردم خراب
از این محنت آنها که بیرون شدندیقین دان که از مادر اکنون شدند
بیا ساقی آن شربت دلپذیرکه از دیدن او شود چشم سیر
به من ده که نعمت فزاید مرادر رزق و روزی کشاید مرا