گنج

شمارهٔ ۲۵ - عزیمت نمودن خان فردوس مکان حضرت سبحانقلی خان از ولایت بخارا به طوف مزار فیض آثار حضرت شاه نقشبند و از آنجا به ولایت بلخ متوجه شدن

۹۰ بیت
دم صبح خورشید زرین رکاببرآمد به میدان افراسیاب
کمر خنجر فتح را برکشیدسیاهوش شب را سر از تن برید
شه کامجو شاه سبحانقلیشد آئینه دهر ازو منجلی
چه شه سرمه چشم روی زمینچه شد حامی ملک و اسلام دین
به بالای تخت آن شه کامرانتو گویی که عیاست بر آسمان
کلاه مرصع به فرقش ز دورنمایان چو خورشید از کوه نور
به دستار آن شه پری همچو دالچو از قبله باشد نمایان هلال
ز مادر نزاده چو او شهریارازو تخت شاهی شده نامدار
سبک کوه در پیش تمکین اوهمیشه بود عدل آئین او
چو او شاه در مسند سروریندیدست از آدمی تا پری
ز نامش شرف دولت بخت راز پا بوس او آبرو تخت را
بخارا شد از مقدمش محترمچو از مصطفی شد مکرم حرم
ریاضت نمودار از روی اوعبادت ز محراب ابروی او
سرافراز شد تخت و افسر ازوچراغ شهان شد منور از او
زبان باز کرد آن شه معتبرپس از فتح اورگنجی خیره سر
که ای نامداران اقلیم گیرمرا تافته نیتی در ضمیر
یکی خدمتی از دل و جان کنمپیاده طواف بزرگان کنم
همه عزل و نصب جهان ز اولیاستطواف بزرگان شهان را رواست
کنیم ابتدا از شه نقشبندشویم از طوافش همه ارجمند
بگفتند با شه امیر و وزیرتویی پیشوایی صغیر و کبیر
کنون رأی ما تابع رأی توستسر ماست هر جا کف پای توست
همان دم نهادند شاه و سپاهز اخلاص روی عزیمت به راه
پیاده ز دروازه بیرون شدندبه ره گرم مانند مجنون شدند
کند پایه مملکت را قویاگر شاه سازد پیاده روی
دهد عرصه ملک خود امتیازپیاده رود شاه شطرنج باز
ز هر سوی مردم شه اندر میانچو انجم به گرد مه و آسمان
رساندند خود را چو مد نگاهبه درگاه آن روضه شاه و سپاه
چه روضه اجابت مجاور درونشسته فلک چون مسافر درو
گشاده درش همچو دست دعاز زنجیرش آید صدای درا
غم دهر از آستانش خجلز ابروی طاقش گره منفعل
ز چوگان او ماه اندر حجابز قندیل او منفعل آفتاب
زمینش جبین سای آزادگانهوایش فرح بخش افتادگان
به اطراف او جلوه گر سایلانچو بر گرد کوی بتان عاشقان
ستونش بر ایوان آن خوش مکانخط کهکشانیست بر آسمان
ز حوضش خورد رشک آب حیاتبه نخلش حسد برده شاخ نبات
به خاکش نهادند روی نیازبخواندند دیگر دو رکعت نماز
به قرآن کشادند حفاظ لبنشستند بر یک ز روی ادب
پس از ختم قرآن برای دعاکشادند از هر طرف دستها
خدایا تو این شاه دلخواه راشه مرحمت کیش آگاه را
نگهدار تا روز محشر ز رنجکه ما را تن صحت اوست گنج
به اعداش او را زبردست کنسر دشمنان پیش او پست کن
شب و روز فتح و ظفر یار بادخدای جهانش نگهدار باد
چو بر آخر آمد اساس دعاشه بحر و بر خاست آن دم ز جا
چو آمد به شهر آن شه پاکدیننظر کرد سوی یسار و یمین
دگر باره گفت ای بزرگان عهدبه طوف مزارات داریم جهد
عنان می کشد راز پنهان مراسوی روضه شاه مردان مرا
سرم گرم گشته ز سودای بلخمرا برده از جا تمنای بلخ
همه دست بر سینه بگذاشتندسر خود علم وار برداشتند
بگفتند هر یک تو را چاکریمبه فرمان تو جمله فرمان بریم
طلب کرد رخش آن شه کامیابهماندم درآورد پا در رکاب
ز دروازه بیرون شد آن کامجوبه دنبال آن خلق ماندند رو
خروش روا رو به عالم فتادبیابان لبالب شد از گردباد
نمودند سرعت چنان بر سمندکه شد آتش از نعل اسپان بلند
یک اسبه رسیدند مانند سیلاز آنجا به قرشی نهادند میل
دو سه روز کردند آنجا قرارپس آنگاه گشتند از آنجا سوار
ربودند از دیده ها خواب رانمودند منزل لب آب را
شب و روز کردند طبل رحیلچو یوسف رسیدند نزدیک نیل
نمایان شد از دور دریای آبزمینش چو سیماب در اضطراب
چو دریا برد چشم سیاره راحبابش کند آب نظاره را
چو دریا بود نه فلک یک حبابدرو گوش ماهی مه و آفتاب
فلک از تماشای او بی حضوربه گردابش افتاده دریای شور
بود ماهیش فیل گردون شکوهزده موج تیغش به البرز کوه
خط کهکشان گشته تمثال اوفلک زورق و مه بود سال او
ز آبش بود آئینه منفعلبرد عکس موجش سیاهی ز دل
به عمقش فرو رفته فکر متینبود گاو آبیش گاو زمین
به جد و حمل خاک او داده قوتبود مرغآبی او دلو و حوت
صدف ناخن آدم آبیشگهر بیضه غاز و مرغابیش
کف حاتم از ساحلش متهمتوان گفت او را محیط کرم
لبش چون لب دلبران آبدارکنارش گرفته به کوثر کنار
ندارد ز سر تا به پا کوتهیبه دریای رحمت شود منتهی
چو شه بر لب آب منزل گرفتفلک کشتی خود به ساحل گرفت
چو گردید آتش به آن شه مکانبه کشتی خدای جهان داد جان
درآمد به پرواز چون مرغ روحخضر بادبان لنگرش عمر نوح
چه کشتی یکی ماهی بحر جاننگین سلیمانش اندر دهان
چه کشتی کزو بحر شد محترمبود ماهی یونس اندر شکم
به کشتی چو بنشست آن کان حلمبدل گشت دریا به دریای علم
رسیدش سر بحر از آن شه به اوجچو دریای احسان درآمد به موج
به دریا چو شه کرد کشتی روانبه یکجای شد مجتمع بحر و کان
درآمد به فرمان شه خشک و ترروان گشت حکمش به بحر و به بر
گذر کرد آن شاه عالی مکانز دریا به همراه تخت روان
ز آغوش کشتی شه ناموربرآمد برون از صدف چون گهر
دل کشتی از شه چو خالی فتادبه دریا شد و سینه بر غم نهاد
ز دنبال شه مردمان فوج فوجبه دریا نهادند رو همچو موج
گریزان شد از بیم ایشان نهنگکه شد بحر مأوای شیر و پلنگ
ز گردون بر آمد همان دم خروشز بحر آدم آبی آمد به جوش
کسی کو برآمد ز بحر گمانچرا سهم سازد ز آب روان
ز دنبال آن خسرو کامیابگذشتند چون باد صرصر ز آب
شد از حکم آن شاه صاحبقرانسوی بلخ دریای لشکر روان
بیا ساقی آن باده جام جمشود لشکر غم ازو متهم
به من ده که امروز شیری کنمبرآیم ز خود قلعه گیری کنم