شمارهٔ ۲۴ - عریضه فرستادن محمد نظربی به ولایت بلخ به حضرت سبحانقلی خان و شنیدن خان جنت آشیان مخالفت نمودن او را بعد از آن غازی بی و الله بردی را با سپاه بیکران فرمودن آنها را رفته بیگاهی خودها را به ولایت قرشی انداخته محمد نظربی را بسته فرستادن گذشته به ولایت بایسون رفته لشکر بلخ را شکست داده به فتح و نصرت تمام گشته آمدن
دم صبح سلطان گردون شکوهبرآمد به بالای البرز کوه
روان کرد کشتی به دریای آبپی غارت ملک افراسیاب
شه کشور بلخ سبحانقلیکزو گشت آئینه ها منجلی
پی تهنیت صحبتی ساز کرددر انجام هنگامه آغاز کرد
که ای شیرمردان با گیروداربه دوران شده فتنه ای آشکار
محمد نظربی یکی نامه اییفرستاده با سخت هنگامه ایی
نوشستست کای شاه عالی مقامتو را ما همه چاکریم و غلام
قدم در رکاب جنیبت گذارعنان تاب شو سوی ملک بخار
درین مشورت چیست راه صواببه یکبار دادند جمله جواب
مبارک بود با تو تاج شهیتو را باد پاینده شاهنشهی
بزن کوس شاهی که نوبت ز توستتأمل مکن تاج دولت ز توست
ز تو ره نمودن دلیری ز ماز تو سروری ملک گیری ز ما
تو را ما همه بنده و چاکریمبه فرمان تو جمله فرمان بریم
به شهر بخارا رسید این خبرکه کرده محمد نظر فتنه سر
فراموش کردست حق نمکنموده ره غیر بر مردمک
شه آسمان قدر عبدالعزیزسرانگشت غیرت گزید از ستیز
بگفتن به چندی ز نام آورانکه بندید چون نی ز صد جامیان
به قرشی رسانید خود را چو بادبرآرید او را دمار از نهاد
بدل نام آن قوم یک یک شمردبه غازی بی و الله بردی سپرد
دواندند رخش توجه چنانکه خود را رساندند شب در میان
از ایشان نشد هیچ کس باخبرفرو رفته مردم به خواب سحر
به بالین غفلت گرفته قرارشب پاسبانان شب زنده دار
چو شهر عدم بسته دروازهاگره در درون گشته آوازها
نشستند هر یک ز روی ستیزبه اطراف آن قلعه چون خاک ریز
ز تدبیر هر جانبی تاختنددر آخر چنین مصلحت ساختند
ز یک گوشه ای رخنه باید نمودپس آنگه در قلعه باید گشود
چو بر خود گرفتند این رای پیشدری باز کردند بر روی خویش
به یک بار جمله درون آمدندنوای مخالف ز هر سو زدند
محمد نظر بی شنید این فغانسبک جست آن شب ز خواب گران
بپرسید این شور و غوغا ز چیستدر این وقت این فتنه بر پا ز کیست
هنوزش نکرده سخن را تماملبش بود در گفتگوی کلام
چو ترکش به اطراف او ریختندبه دست و گریبانش آویختند
به زنجیر غل ساختند استواردهانش ببستند چون روزه دار
بکردند سوی بخارا روانبه گردن دو شاخ و رسن در میان
چو از کار قرشی بپرداختندسوی بایسون اسپ انداختند
به آن قلعه دادند خود را قراردرو بند او ساختند استوار
نشسته هنوز از جبین گرد راهنکرده دمی گرم آرامگاه
درآمد ز در قاصدی تیز پربر احوال پرشور داد این خبر
که سبحانقلی خان به صد اضطرابسوی کیلف بگذشت از روی آب
گروهی جدا کرد از لشکرشهمه تیز دم چون دم خنجرش
سوی قلعه درف شد رهنماسر قوم کردش شکور توخبا
چو این قصه آن قوم را شد عیانبجستند از جا چو ببر بیان
بگفتند اگر زین سفر سرکشیملباس نکونامی از برکشیم
چو بر پشت زین جای گیرد سپاههمان به شود کشته در رزمگاه
سپاهی که جان روی بستر دهدبه سر جای دستار معجر نهد
کسی خدمت شه رود ابتداسری پیشکشها کند جان فدا
چو غنچه همان به که یکدل شویمازو بیشتر بر سر او رویم
گر ایشان کثیرند و ما اندکیبه کم بودن ما نباشد شکی
نباید ازین خویش را کم شمردنباید به دارنده خود را سپرد
اگر بخت با ما کند یاوریبرآریم نامی به نام آوری
اگر دولت از ماست ناپایدارازین عمر بیهوده ماراست عار
رساندند این جا سئوال و جوابپس آنگه نهادند پا در رکاب
چو در خانه زین مکان ساختندعلم ها ز هر سو برافراختند
نهادند رو در بیابان دلیربه صید افگنی خوی کرده چو شیر
رسیدند نزدیک آن مرحلهچو گرگی فتد در کمین گله
ز هر دو طرف قاصدان نظرخبردار گشتند از یکدگر
فلک پهن کرد آن زمان رخت شامگرفتند آن شب در آنجا مقام
همه شب دلیران با نیک و نامبه خود ساختند خواب شیرین حرام
فرو رفته هر یک به اندیشه هاکه فردا چه زاید ازین شبشبها
گر آن بخت و اقبال یاور شودکه را تخته خاک بستر شود
چو لاله کرد تاج افتد به خونکرا کاسه سر شود سرنگون
کرا خانه گردد ز دوران خرابکه یابد خلاصی ز طوفان آب
که گردد مسافر ز شهر بدنکرا سازد ایام دور از وطن
که از خانه زین برافتد نگونسمندی که بی صاحب آید برون
کرا تیغ گردد ز خون سرخ روکه یابد ز بحر ظفر آبرو
چو اندیشه شب به پایان رسیدگل صبح از باغ مشرق دمید
برآمد ز هر سو فغان و خروشز دنبال او پهن شد بانگ کوس
مؤذن خروشیدن آغاز کرددر سجده بر عالمی باز کرد
وضو ساختند از برای نمازنهادند سرها ز روی نیاز
چو بر ورد و اوراد شد کار تنگفغان کرد از هر طرف طبل جنگ
برافراخت رأیت صدای نفیرفلک گفت دار و زمین گفت گیر
سواران جنگی چو تیر نگاهنهادند رو جانب رزمگاه
دو لشکر نگویم دو دریای کیننهنگان او همچو شیر عرین
رسیدند گردان ز هر دو طرفچو مژگان خوبان ببستند صف
درآمد به میدان در آغاز کارچو ببر بیان غازیی نامدار
به کف نیزه یوسف بهادر ز پیچو شمشیر ایرج به پهلوی وی
ز سوی دگر همچو بال همایرسیدش به کف تیغ معصوم سرای
درآمد ز سوی دگر چون نسیممرصع کمانی به بازو رحیم
ز قوم جلایر یکی بخت نیکبه نام آوری بود ترمیز بیک
یکی بود میرزا مؤمن جویباربه کف نیزه ای در میان ذوالفقار
رسیدند گردنکشان فوج فوجبه دنبال هم همچو زنجیر موج
به کف تیغ ها جلوه گر شد ز خشمچو ابروی خوبان به بالای چشم
بدنها ز شمشیر افگار شدزمین سیه ارغوان وار شد
سر شیر مردان به پای سمندبیفتاده چون تکمه پای بند
ز پای سواران تهی شد رکابشد از سیل کین خانه زین خراب
پرید از سپر قبه های سپرجدا گشت چون کاسه سر ز سر
گسسته شد از زه کمان بلندبه گردن فتاده چو خم کمند
ز تیر و تفنگ کوس شد بی نواچو خم شکسته تهی از صدا
زره جامه شد چاک چاک از خدنگکفن پاره کردند مردان جنگ
چنان گرم گردید بازار مرگپر از نقد جان شد سپرهای گرد
در آن دم شکور تو قبای خطانهادش سر خود به دار فنا
به تورانیان بخت یاری نموددر فتح بر روی ایشان کشود
به ایرانیان آخر آمد شکستزبر دست شد عاقبت زیر دست
علمدار را دست و پا شد قلمبکردند اسبان دم خود علم
نماند آب شمشیرها را به جویبه دریا نهادند چون سیل روی
سپاهان بلخی ز بالای زینفتادند چون نقش پا بر زمین
ز سر دیده زهرداران بلخبرون گشته چون مغز بادام تلخ
یکی را شده دست از تن جدایکی را سرافتاده در زیر پا
یکی دست و پا غنچه کرده چو مشتبه زیر سپر خفته چون سنگ پشت
یکی گشته در زیر جبه خموشنهان کرده خود را به سوراخ موش
یکی گشته پنهان ز دست اجلدرون مغاکی چو روباه شل
بدن پاره پاره درون ریش ریشره آمد خود گرفتند پیش
سوی خسرو خود به صد اضطرابرسیدند هر یک به حال خراب
بغرید آن شاه ایران زمینکه بادا شما را هزار آفرین
چه دیدید از این یک دو سه خردسالکه با خود گرفتید چندین وبال
چه پیش آمد از گردش روزگارکه کردید خود را چنین شرمسار
از ایشان یکی گفت کای کامجوبه این قوم نتوان شدن روبرو
گروهی که مانند روئینه تنتوهم ندارند بر خویشتن
کمان ها به بازو همه تازه زهببر جامه فتح جای زره
همه آهنین چنگ و بازو درشتبه یکجا شده مجتمع همچو مشت
به خون ریختن بی ابا همچو مستچو مژگان خوبان همه نیزه دست
ز مردن ندارند هرگز حذربه تیر و سنان سینه هاشان سپر
بود نام غازی سر این گروهازو پشت این قوم باشد به کوه
فلک یار و دولت به او یاور استبه هر سو نهد رو ظفر همره است
شده خصم را خانه زیر زمیننهادست تا پای بر پشت زین
نظر گر کند سوی شیراز ستیزنهد همچو روباه رو در گریز
چو بر فرق دشمن زند تیغ کینبرآرد سر از پشت گاو زمین
میانه قد و شیر چنگال گردبه تدبیر پیر و به سال است خورد
یکی مرکب اوراست در زیر پابه تن همچو دیو و به سر اژدها
کس از پیش آید به دم درکشدبه ستم قفا مغز از سر کشد
به یک حمله در قلب دشمن زندچو برقی که خود را به خرمن زند
خصومت به او هست از عقل دورز آتش همان به کند خس نفور
اساس سخن چون بدانجا رسیدبنایی به قصر تأمل ندید
از آنجا به ترمیز کردش عبورشبی هم در آنجا نکرده حضور
ز دریا گذر کرده مانند بادسوی منزل خویشتن رو نهاد
خورد سیل بر کوه اگر پیش پابه ناچار گردد به راه قفا
بیا ساقی آن باده محترمکه باشد به یکجای ثابت قدم
به من ده که در لشکر غم زنمصف دشمن خویش بر هم زنم