گنج

شمارهٔ ۱۲ - در تعریف خواجه میرزاجان بقال

۵۳ بیت
دلم را برده سرو جامه زیبیبهشتی طلعتی آدم فریبی
ز سودایش پریشان خوبرویانخریداران به هر جانب پریشان
دکانش شمع بقالان عالممتاعش شیر مرغ و جان آدم
چه دکان باغ جنت شرمسارمفلک چون جوز پوچی بر کنارش
سبدها بر دکانش جای بر جاگل روی سبد چشم تماشا
دهانش پسته باغ تبسمزبانش مغز بادام تکلم
چو پسته هر که می بیند دهانششود از پوست پوشان در دکانش
ز سنجیدش دماغ لعل خونبارز رنگش سرخ گشته روی بازار
ترازو شرمسار چشم مستشکشیده سنگساری ها ز دستش
فلک در پیش دکانش نمودیفتاده کهنه لنگی کبودی
ترازو چرخ شاهین کهکشانشمه انور سبدهای دکانش
کشد میزان گردون خشکسالیشده خورشید و مه را پله خالی
رخ او بسته آئین چارسو رامزین کرده شهر آرزو را
ز رویش تیم صرافان بهشتیز خطش شهر مشک اندوده خشتی
نهال عیش سبز از آرزویشگل فردوس برگ نازبویش
لبش پرورده خرمای جنتز لعلش کرده شیرینی حلاوت
ز سرکا برده خویش تندخوییگریزان از دکانش ترشرویی
ز سودای انارش گرم بازارشکفته چارسو همچون گل نار
ترنج ماه از سیبش سرافرازسیه چشمان به انجیرش نظرباز
ز آلو بالویش گلگون دهنهابرآید از دهن رنگین سمن ها
ز فکر چار مغز او چو خاطرپریشان چار بازار عناصر
قد تاک از غم قدش خمیدهسرانگور سودایش بریده
برد هر کس برو دست تهی رانمی بیند دگر روی بهی را
شفق از رنگ سیبش برق جولانبه خون تر لعل در کوه بدخشان
غم شفتالوی آن بی مروتدهان را کرده پر از آب حسرت
دکان خویش را بستند خوبانبه بازارش شدند از خودفروشان
متاع او بود با جان برابربود سنگ کم او لعل و گوهر
ندارد از کمی سنگ وی اندوهکه دارد از ترازو پشت بر کوه
ز سودایش ترازو حلقه در گوشز سنگش گشته سنگ سرمه خاموش
تبنگ او مسطح همچو افلاکمتاع او چو انجم دیده پاک
ترازو همچو من حیران رنگشکشد در چشم خود چون سرمه سنگش
بدوکان وی از بس کرده ام خومتاعش را بود چشمم ترازو
قدم را بار سودایش دو تا کردمرا فکر برنجش ماشبا کرد
به بازارش زلیخا را دل افگارمتاعش را به جان یوسف خریدار
شد از فیض رخ آن غیرت حوربخارا همچو شهر مصر معمور
مرا ای کاش زر می بود بسیارنمی شد دیگری او را خریدار
به جان پرورده او را زال دوراننهاده نام او را میرزا جان
قد او سرو گلزار لطافتکلید قفل آغوش نزاکت
فلک داده به او نشو و نما راخرابش کرده باغ دلگشا را
بود ابروی او تیغ سیه تاببه خون تیره بختان داده است آب
ز چشمش دیده خیل فتنه راحتنهاده سر به بالین فراغت
خرامش موج آب زندگانیمقامش جلوه گاه کامرانی
زده مژگان او خنجر به افلاکنگاهش سرمه را افگنده بر خاک
خط پشت لبش مهر گیاهمصف مژگان او مد نگاهم
نگه عمری به دنبالش دویدهز چشمش گوشه چشمی ندیده
متاع خشکبارش بی وفاییبود تر میوه اش ناآشنایی
مرا چون سرمه چشم او ز مستیبه سنگ کم زند از تنگدستی
تهیدستی مرا دارد مکدرزنم همچون ترازو سنگ بر سر
نه با من زر نه او را رحم بر دلبه او آسان و با من کار مشکل
نمی بینم در این دوران ز احبابزند بر آتش سوزان من آب
کجا رفتند ازین میخانه رندانجهان گردید پاک از دردمندان
بیا ساقی که مردم از غم عشقدم تیغ اجل باشد دم عشق
یکی جامی به کام سیدا کنبه معشوق حقیقت آشنا کن