گنج

شمارهٔ ۱۱ - در بیان کفش و مسحی ملا به لایی صابون غوطه خوردن و به خلیفه عرض کردن

۲۸ بیت
ای فلک قدر روز و شب باشندپاسبان تو آفتاب و قمر
دستگیر تو چار یار بودبا تو پشت و پناه پیغمبر
گلشن دولتت بود سرسبزنخل عمر تو باد تازه و تر
حاجیان را تو از کرم شده ایچون زبیده براه حق رهبر
با تو هر کس که دشمنی داردخاک در چشم باد و سنگ بسر
کرده دوران خلیفه نام تو راشهره در دانشی بهر کشور
روزگاریست ما و دل هستیمبر دعای تو شام تا به سحر
نکته دانا مرا به تو عرضیستگوشه نه یک دم ای سخن پرور
مسحی یی داشتم بپا دیروزسرخ مانند لاله احمر
کرده بود از برای طیارشاوستاد فلک به خون جگر
بود گلشن به رنگ او حیراناز غمش غنچه بود در خون تر
اطلس چرخ بود ازو شفقیلعل می شد ز عکس او گوهر
بود صابون پزی در این کوچهخانمانش خدا کند ابتر
ریخته بود لای صابون راآن خدا بی خبر براه گنه
پا نهادم ز روی نادانیبر گمانی که هست خاکستر
گرد خود خواستم که برگردمغوطه خوردم ز پای تا به کمر
به صد افسون برآمدم زآنجادست حیرت گذاشتم بر سر
رفتم و در کناره ای شستمدیدم از رنگ او نمانده اثر
گشته مسیحی کبود کفش سیاهاز کدورت شدم چو نیلوفر
دست در پای خویشتن بردمگفتم این پاست از کس دیگر
کفش و مسیحی ز پای افتادههر دو از هم شدند زیر و زبر
بردم او را به جانب بازارهیچ کس سوی او نکرد نظر
رفته رفته ازو شدم دلیردادم او را به دست میشی گر
صاحبا داد من ازو بستانساز او را ازین دیار بدر
یا دهد مسیحی مرا تاوانیا فرستد چو غنچه مشتی زر
یا بگو راه خویش پاک کندیا رود زین گذر به جای دگر
با تو از سرگذشت خود گفتمای سخا پیشه بلند اختر
سیدا می کند دعای تو رازنده باشی تو تا دم محشر