شمارهٔ ۵۵۷
چرا به کلبه ام ای لاله رو نمی آییبرآمده ز چمن همچو بو نمی آیی
نشسته ام به رهت سینه را سپر کنچو تیغ بر سرم ای جنگجو نمی آیی
گشاده به خیال تو همچو گل آغوشبه سویم ای چمن آرزو نمی آیی
چه دیده یی که به چشمم گذر نمی سازیچرا به آئینه ام روبرو نمی آیی
تو را کمند خیالم کشیده می آردتو نو غزالی و بی جستجو نمی آیی
به رهگذار تو هر روز چشم من چار استچو چارآئینه از چار سو نمی آیی
بیا به دیده خونبار سیدا بنشینتو سرو باغی و بر طرف جو نمی آیی