شمارهٔ ۳۴۹
با پریشان روزگاران یار دارد اختلاطمهر نتواند کشیدن در کمند احتیاط
سالکان را زیر گردون نیست جای خواب امنخون چندین کاروان را خورده خاک این رباط
عاشقان مفلس خود را به سنگ کم مزنچغد این ویرانه را خالی نمی باشد بساط
بر سر تیغش هجوم بی گناهان را ببینگر ندیدی تشنگان را بر لب آب فراط
هر که اینجا بگذرد از آرزوها سیدامیتواند همچو برق آسان گذشتن از صراط