شمارهٔ ۲۶۴
از دل دنیاپرستان ذوق صحبت برده اندروشنایی از چراغ اهل دولت برده اند
نیست در عالم اثر از فیض عالی همتاناز هوا گرمی و از آتش حرارت برده اند
چشم یاری بسته اند از کار یکدیگر خواصروزگاری شد که از خویشان مروت برده اند
کرده تا پای طمع آزادگان را بی قراراز نهال سرو بار استقامت برده اند
بر گل آب و رنگ و بر بلبل نمی بینم نمکاز اسیران شور و از خوبان ملاحت برده اند
کی بود دور از وطن جای مسافر را قراردر چمن از چشم شبنم خواب راحت برده اند
می کشند اول به محشر منعمان را در حسابتا چرا عیش جهان بیرون ز قسمت برده اند
شبنم از گلشن تماشا می کند خورشید راامتیاز از صحبت صاحب بصیرت برده اند
بر دوات غیر اهل فکر خون گرید قلمجانب زندان عزیزی را به تهمت برده اند
کرده قمری سرو را در خانه پنهان چون ستوندر چمن تا نام آن شمشاد قامت برده اند
آن بت نقاش تا از خانه من رفته استبستر آسایش از پهلوی صورت برده اند
شبنم از گل بهره ور ناگشته بیرون شد ز باغاز دعاهای سحرخیزان اجابت برده اند
نیست آرامی درون سینه دل را سیدالذت آسودگی از کنج عزلت برده اند