شمارهٔ ۱۸۹
شمع با آتش مدارا تا قیامت می کندصحبت دیر آشنایان استقامت می کند
سفره خود هر که اینجا پهن می سازد چو صبحبر سر خود سایه بانی تا قیامت می کند
خون صیادان بلبل هست چون شبنم حلالباغبان از دفتر گل این روایت می کند
گل بگو بیهوده می ریزد زر خود را به خاکآشنایان عندلیبان را ملامت می کند
شمع می آید سوی فانوس با چشم پر آبمشهد پروانه را هر شب زیارت می کند
می شود از بانگ گوشم زنگ گردون پر صدااز لب او غنچه گل گر حکایت می کند
یاد خال او مرا بی تاب دارد چون سپندشمع را نازم که چون در بزم طاقت می کند
می زند بر گردنش محراب شمشیر از دو روبی خیال ابرویش هر کس که طاعت می کند
شکوه همیشه عاجز نمی باید شنیددشمن از کوتاه دستی ها شکایت می کند
بر مزار بی کسان شمعی که روشن می شودبر سر خود باد را دست حمایت می کند
تنگ چشمان را به نعمت سیر کردن مشکل استمرد می دانم که موری را ضیافت می کند
دری روی سایلان هر کس که بندد سیداخانه خود را به دست خویش غارت می کند