شمارهٔ ۱۱۰
جنت سپند سوز گلستان روی توستدوزخ چراغ کشته فانوس خوی توست
کوثر که بحر رحمت ازو جوش می زندآب به خاک ریخته یی از سبوی توست
شامی که صبح حشر بود زیر دامنشتار گسسته یی ز شبستان موی توست
سرو چمن که حکم رعونت به سر زدستآزاد گردهای قد فتنه خوی توست
چون داغ لاله مشک سیاهی کند ز دوردر منزلی که قافله سالار بوی توست
شمعم برای کشته شدن زنده گشته اماینک سرم بریدن اگر آرزوی توست
هرگز ز آستان تو جایی نمی رومخورشید و مه ز کاسه گدایان کوی توست
امروز چون گل است جهان یک دهن سخنبر هر لبی که گوش نهم گفتگوی توست
ای شبنم بهار به تماشا برون خرامخورشید عمرهاست که در جستجوی توست
در سلک دوستان تو گردید سیداهر ناقصی که دشمن او شد عدوی توست