گنج

شمارهٔ ۸ - نعت

۳۰ بیت
ای روضه تو قبله ارباب انس و جانبام تو را ملایکه عرش پاسبان
آماده کرده اند به او نعمت بهشتهر کس شدست بر سر خوان تو میهمان
معمار کرده صفه قدرت چنان رفیعیک پایه ای فروتر او هفتم آسمان
خورشید خبرگاه تو را گشته پرده پوشمه گرد او چو کاغذ زردی به نا بدان
رفتن ز روضه تو به جایی چه زندگیستبودن بر آستان تو عمریست جاودان
با شوکت آن شبی که ز معراج آمدیدیدند رفعت تو به چشم اهل کاروان
اصحاب صفه ات همه نور مجسمندجمعند همچو غنچه و دارند یک زبان
در مسند خلافت حق چار یار توچشم و چراغ و صحبتشان شاهزادگان
اولاد تو همیشه عزیز و مکرمندچشم بدی مباد درین پاک خاکدان
ارکان دولتت همه اهل سخاوتندفتح و ظفر متابع و اقبال در عنان
دارد هوای بندگیت گردن فلکبر دوش چرخ طوق غلامیست کهکشان
از مکه ای نسیم سحر تا برآمدیچون بوی گل شدند پریشان مهاجران
تا در مدینه پای مبارک نهاده ایسرهای آن گروه رسیده به آسمان
بر نخل خشک تکیه کنی سبز می شودبر می دهد به مردم عالم همان زمان
امروز هر لبی که تهی از درود توستچون کاسه شکسته بود خاک بر دهان
فردای حشر دولت ما اینقدر بس استما امت توئیم و تو غمخوار امتان
آنها که صرف راه تو کردند نقد عمراز گیر و دار روز حسابند در امان
نخل وجود هر که نظر کرده تو شدایمن بود بهار وی از آفت خزان
شاهنشها به گوشه چشمی همی نگردارم قد خمیده تر از قامت کمان
دوش از زبان بیهوده گوی من از خطاناشکریی که سرزده گفتن نمی توان
افتاده ام به گوشه محنت سرای خویشدست تهی و پیر و کسلمند و ناتوان
از لطف سایه بر سر بالین من فگنای بر سر مبارک تو ابر سایه بان
می خواهم از خدا شفاعت کنی مرابخشد حیات خضر دهد دولت جوان
دارم هوای مکه به پابوسیت روممالم رخ نیاز بر آن خاک آستان
همچون عصابه است رویها مثل شدمای آستانه تو بود جای راستان
چشم به خاکپای مقیمان روضه اتانشا کند دعا و سلامی ز حاجیان
جاروب آستان تو موی سپید منروزی شود خدای کند از مجاوران
زاد سفر ز سفره تو دارم آرزوای منزل تو پشت و پناه مسافران
پیچیده سر به جیب نشستست غنچه وارکرد آن شکوفه روی تر از شاخ ارغوان
بر حال سیدا نظر کن ز مرحمتگردیده است گلشن امید او خزان