بخش ۹۴ - در بیان نوحه گری و ماتم داری بدن از مفارقت روح و حسرت بعدالموت
ای رفیقان چون سخن اینجا رسیدداستان تا شرح حال جان کشید
زد مغنی بر نوای دیگرمریخت ساقی خون دل بر ساغرم
ناید از آن پرده آهنگ نشاطناید از این باده بوی انبساط
اصل آن قانون نوای ماتم استصاف این صهبا همه درد و غم است
زان نوا نوحه به گوش آید همیزان شرابم دل به جوش آید همی
آن نوا از حال جانم یاد دادگلبن عیش مرا بر باد داد
شعلهٔ آهم ره آذر گرفتنُه فلک را آتش من در گرفت
سینهام چون کورهٔ حداد شددل درون سینه در فریاد شد
صبر از دست دلم دامن کشیدبر تن خود جامهٔ طاقت درید
ور به بنیاد شکیب آمد شکسترفت ارکانِ توان از پایبست
آه بازم سخت کاری اوفتادبا غمم مشکل شماری اوفتاد
یا احبائی هلموا بالعجلنبک ذاک الروح کالمزن العطل
معشرالاحباب یا اهل الوداداحضروا حولی خذواعنی الحداد
اسمعوا یا اهل وادی عضتیثم لومونی و شقوا کلبتی
محفل غم گشت عشرتخانهامباده خون گردید در پیمانهام
ای رفیقان حلقهها گرد آوریدجامهها از بهر ماتم بردرید
سوی من آیید تا زاری کنیمعقل را در سوگ جان یاری کنیم
منزل اندر خاک و خاکستر کنیمخاک و خاکستر همه بر سر کنیم
هرچه سنگ آن را به فرق خود زنیمهرچه خار آن را به سینه بشکنیم
هرچه اندر دشت خاکی سر کنیمدشت را از آب دیده تر کنیم
گه به حسرت دستها بر سر زنیمگه به ناخن سینه و رخ برکنیم
زآه گرم و نالههای پُر شررآتش اندازیم اندر خشک و تر
از سرشک چشم و خوناب جگرموجها سازیم اندر بحر و بر
ای رفیقان با من انبازی کنیدبا من بیچاره دمسازی کنید
انجمن سازید در پیرامنمتکمه بگشایید از پیراهنم
تا به دامان جیبِ جان چاکم کنیدخاکتان بر سر، به سر خاکم کنید
نوحه آغازید بگشایید مویمو کنان با مویه بخراشید روی
رشته سجاده در دامن کنیددامن از لخت جگر گلشن کنید
جامهام نیلی کن ای همدم که منپیش دارم سوگ جان ممتحن
کحلگون کن جامه ای محرم که بازخیر خیرم ماتمی آمد فراز
آستین ای همدم از چشم ترمدور کن تا بگذرد آب از سرم
زین سپس ای دیدهٔ من خون گریخون گری ز ابر بهار افزون گری
ای دهان از خنده اکنون لب ببندلب ببند از خنده و دیگر مخند
ریزم اکنون بر سر از یک دست خاکسازم از دست دگر دل چاک چاک
یاری من کن دمی ای غمگسارتا به حال جان بگریم زار زار
جامه سازم پاره پاره تار و پودمویه گویم چون زنان مرده رود
کاوخ آوخ آفتابم شد نهانمهر جان آمد به برج مهر جان
آوخ آوخ ماه من شد در محاقآوخ آمد کوکبم را احتراق
آتشی نمرودیان افروختندوندر آن آتش خلیلم سوختند
آذر اندر تخمهٔ آزر گرفتدیو از دست جم انگشتر گرفت
کشته شد هابیل من ای داد دادکشتی نوحم به گرداب اوفتاد
ای دریغا یوسفم در چاه شداو بماند و کاروان در راه شد
دیو اورنگِ سلیمانی گرفتکشور جم راه ویرانی گرفت
دیو آمد تاخت بر ملک دلمکرد غارت آنچه دید از حاصلم
هر متاعی بود در اقلیم جانشد به یغما کاروان در کاروان
کشور دل زان سپاه بی حسابهرچه بد غارت شد آن ملک خراب
کعبه ام شد پایمال پای پیلموسیم شد غرقهٔ دریای نیل
یوسفم افتاد در چنگال گرگپیشم آورد آسمان سوکی سترگ
بادِ باغافروز دمسردی گرفتسبزه زار خرمی زردی گرفت
باغ عشرت برگریزان ساز کردگلبن دولت خزان آغاز کرد
بامداد عیش من آمد به شامآفتاب دولتم شد در غمام
ای دریغا ابر گوهر بار منای دریغا گلشن و گلزار من
ای دریغا مرهم هر داغ منراحت من روح من ریحان من
ای دریغا چشمهٔ حیوان منگلشن من جنت من باغ من
ای دریغ از طوطی گویای منعندلیب بوستان آرای من
حیف از آن آهوی مشکین حیف حیفحیف از آن طاوس رنگین حیف حیف
حیف از آن شهباز اوج کبریاحیف از آن سرمایه ملک بقا
آب حیوان تیرهگون شد حیف حیفعقل مغلوب جنون شد حیف حیف
مؤمنی در پنجه کافر دریغعاجزی در چنگ زورآور دریغ
ای دریغ اسلام را لشکر شکستکافری دندان پیغمبر شکست
کو فروغ کوکب فیروزیمکو ضیای اختر بهروزیم
کو گل صدبرگ باغافروز منکو مه شب آفتاب روز من
آفتاب جان به مغرب شد نهانوای جان ای وای جان ای وای جان
روزگارم رفت روزم گشت دیرجان به دست دیو بی پروا اسیر
جان علوی در چه سجین غریبمانده او را نی انیسی نی حبیب
طایر قدس آشیان شد در قفسدور هم از آشیان و هم نفس
آخر ای همآشیانها همتیای شما در گلستانها همتی
یاد آرید ای محبان وطنروزی آخر زین غریب ممتحن
همتی ای نیکبختان همتیای شما فارغ ز زندان همتی
یاد آرید ای شما آزادگانزین اسیر مستمند مستهان
چون پسندید ای گروه قدسیانای به ملک قدسیان جا و مکان
ای شما یک تن گرفتار و اسیردر میان دشمنان زار و حقیر
ای شما در عیش و شادی روز و شبخالی از اندوه و فارغ از تعب
چون پسندید از شما یک تن غریبمانده از شادی و عشرت بی نصیب
چون پسندید ای شما را عرشگاهبینوایی از شما محبوس چاه
ای شما را بنده اندر هر خمیاز کمند اسفندیار و رستمی
بنگرید آخر سیاوش را اسیردر کف ترکان خونخوار دلیر
آخر ای گردان حمیتتان کجاستپهلوانی کو و غیرتتان کجاست
آخر آن شهزاده را خون ریختندخون او با خاک ره آمیختند
یاد آرید آخر ای گردانِ نیوزان گرفتار کمند ریو دیو
یاد آرید ای امیران زان اسیروقت او شد تنگ و روزش گشت دیر
یاد آرید ای شهان از این گدااین گدا هم بود از جنس شما
یاد آرید آخر ای یاران مایک زمان از ما و از دوران ما
یاد آرید ای گروه دوستانوقت گشت و دشت سیر بوستان
از غریبی مانده دور از شهر خویشبا دلی از زخم هجران ریش ریش
ای شما با هم به طرف جویبارای شما دامن کشان بر سبزه زار
از من و ایام من یاد آوریداز دل ناکام من یاد آورید
صبحگاهان چون به گلشن پا نهیدیک قدم هم کو به یاد ما نهید
یاد آر ای محرم اسرار مناز من و این سینهٔ افگار من
در سحرگاهان به طرف بوستانچون بچینی گل به یاد دوستان
یک گل حسرت بچین بر یاد منیاد کن از این دل ناشاد من
با حریفان چون نشینی در چمنباده پیمایی ببویی نسترن
روزگار من فراموشت مبادجرعهای بی یاد من نوشت مباد
چون شوی سرخوش ز شور باده نیزیک قدح بر یاد من بر خاک ریز
یا به یاد من یکی ساغر بنوشای فدایت جسم و جان و عقل و هوش
آری آری یاد یاران خَوش بودخاصه از یاری که در آتش بود
آری آری یاد یاران کهنخوش بود خوش خاصه از یاری چو من
همچو من یاری به هجران سوختهدیده اندر راه جانان دوخته
دور از یار و دیار افتادهایآه آه از چشم یار افتادهای
نی به کام او شده روزی به سربر مرادش نی شبی گشته سحر
کرده راحت را به دنیا خیربادبرده نام عیش و عشرت را ز یاد
از بد و نیک جهان وارستهایدر به روی زشت و زیبا بستهای
بر دو عالم آستین افشاندهایمصلحت را از در خود راندهای
سیر از جان و جهان گردیدهایهرچه مشکل بر خود آسان دیدهای
گوشهای بگرفته ز اهل روزگاررم گرفته زین گروه دیوسار
کشتی خود را به توفان دادهایدل به غرقاب بلا بنهادهای
هر کریوه در جهان طی کردهایمرکب امید خود پی کردهای
آتش اندر خان و مان افکندهایاز جهان سیری ز جان دل کندهای
سینه خود شرحه شرحه خواستهتن به تاب و تب دل از غم کاسته
زاتش دل هم به روز و هم به شبگاهی اندر تاب بوده گاه تب
سال و مه با جان خود اندر ستیزروز و شب از آشنایان در گریز
طایری افتاده در بند قفسنی رهایی و نه پروازش هوس
نه سرودی خوانده در فصل بهاربا همآوازان دمی بر شاخسار
نی پری افشانده اندر آشیاننی گشوده بالی اندر بوستان
تا سر از بیضه برآورده دمیغیر صیادش نبوده همدمی
نی کشیده در گلستانی نفسیا به دامش بوده جا یا در قفس
تا برآورده پری ناکام و کاماول پرواز افتاده به دام
کس ندیده همچو او پر سوختهآتش اندر آشیان افروخته
صد طنابش آب از سر رفتهایکاردش بر استخوان بگذشتهای
هر رگش صد نیش و نشتر خوردهایتیر بر دل تیغ بر سر خوردهای
خانه چون خواهد خراب دل کبابنی ز آتش باک دارد نی ز آب