گنج

بخش ۶ - در بیان عهد و پیمان گرفتن شاه از طوطی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۶۹ بیت
گفت از هجرانت اکنون ای هماچاره نبود چون ستیزم با قضا
رو سلامت لطف حق همراه توبی خطر هم منزل و هم راه تو
لیکن ای آرام جان بیقرارای شبم را روز و روزم را بهار
زینهار از من فراموشت مبادجرعه‌ای بی یاد من نوشت مباد
یاد ما کن زانکه یاد ما خَوش استیاد ما شیرین و نغز و دلکش است
یاد کن از ما و از ایام مااز دل بی صبر و بی آرام ما
یاد کن از عهد و از میثاق مناز عنایتها و از اشفاق من
یاد ما کن یاد ما شیرین بودراحت هر خاطر غمگین بود
یاد ما هر زشت را نیکو کندای خنک آن دل که با ما خو کند
یاد ما جانست و جانها جمله تنچون نباشد جان نباشد گو بدن
جان علوی خاک را زنده کندجسم بی جان خاک را گنده کند
گر تو را در خانه باشد دلبریدلبری از مهر و از مه مهتری
تنگ تنگش در بر آری هر زمانبوسی‌اش هر لحظه دامان و دهان
چونکه مُرد از خانه بیرون افکنییا به صحرا یا به جیحون افکنی
ورنه می‌گردد سراسر خانه‌اتکنده از گند تن جانانه‌ات
شب خیالش گر مقابل آیدتصد هزاران هول در دل آیدت
پس اگر در دل نداری یاد دوستمرده باشد سینه‌ات کی جای اوست
مرده را از خانه بیرون می‌برندکی درون سینه‌اش می‌پرورند
گر نه با خود مرده داری ای پسرپس چرا گندیده‌ای پا تا به سر
کند حرص و کند کبر و کند آزکند کینه کند امید دراز
کند گفتار بد و دشنام توکند آن کردار نافرجام تو
جمله اینها بوی گفتار دل استوای آنکس کز دل خود غافل است
هرکه شد غافل ز دل، دل مرده شدگرمی روح از دلش افسرده شد
مرده شد دل آب افتادش ز جویاز دل مرده چه آید خود بگوی
دست و پا مر گاو و خر را حاصل استامتیاز تو از آنها از دل است
چون بمیرد دل تو هم گاو و خریگه به فکر کاه و گاهی آخوری
خانه‌ات گر از دُر و گوهر پر استلاف کم کن جامه‌ات از خر پر است
خر چه باشد هیچ دانی ای پسرآنکه باشد از دل خود بی خبر
با خبر باش از دل خود ای رفیقتا نیفتی اندر این چاه عمیق
چیست آنچه فکر بازار و دکانفکر حجره فکر این و فکر آن
فکر امر و نهی و جاه و منصبتخانه و اصطبل و خیل و مرکبت
فکر درس و بحث آن تدریس توفکر وعظ و منبر و تلبیس تو
اینهمه چاه است و چاه بیکراندست و پا کن خویشتن را وارهان
یوسفی تو تخت مصرت ای عزیزانتظارات می‌کشد از جای خیز
یوسفا اینک رسن آویختهدر وی افکن دست و پا بگسیخته
این رسن دانی چه باشد یاد دوستدوست که‌بْوَد آنکه جان جمله اوست
جان چه باشد آنکه از وی زندگیستبی وجودش هیچ جسمی زنده نیست
یاد او کن تا ز غمها وارهیتا قدم زین چاهها بالا نهی
یاد او کن یاد دیگر کس مکنیاد گل کن یاد خار و خس مکن
یاد او کن تا همی یادت کنداز بلا و محنت آزادت کند
گر از این معنی همی خواهی نشاناذکرونی اذکرکم از قرآن بخوان
پاسبان شو بر در دل روز و شبتا نیاید کس در آن جز یاد رب
یاد او در دل همی کن استوارنام او بر لوح خاطر می‌نگار
یاد او جان تو فرخ‌فر کندسینه را دریای پهناور کند
دل به این و آن مده ای بوالهوسدل به آن ده کان دلت داده است و بس
هرزه دل دربند این و آن منهقدر دل بشناس و ارزانش مده
خلوت دل کان همایون خلوتی ستخلوت سلطان صاحب حشمتی ست
هر گدائی را در آنجا ره مدهخار و خس در مسند سلطان منه
صفهٔ دل بارگاه کبریاستمبرز شیطان نمودن کی رواست
کعبه آتشخانهٔ گبران مکنطوفگاه قدسیان ویران مکن
ای دریغ از آنچه کردی ای دریغماه تابان را نهان کردی به میغ
ای دریغ از دل که بی مقدار شدچار راه کوچه و بازار شد
ای دریغا دل نمانده‌ستت به جاآنچه داری دل مگو بهر خدا
هین مگو دل جای خر میگو و گاوگر نیاید باورت دل را بکاو
دل بود یا شارع عام است اینسینه یا اصطبل انعام است این
گوی شیطانست چوگانش به کفمی‌زند می‌راندش از هر طرف
افکند گاهی به چپ گاهی به راستگوید ای یاران چنین گویی که راست
عمر تو رفت و دلت در دست دیوای فغان از دست این دل ای غریو
از سلیمان دیو تخت زر گرفتاهرمن زانگشتی انگشتر گرفت
مصحف اندر دست کافر اوفتادمشرک اندر مسجد اینک پا نهاد
هان و هان ای جان من هوشیار شوبانگ رحلت می‌رسد بیدار شو
بعد از این دل بند خار و خس مکنآنچه کردی بس بود زین پس مکن
دیو و دد از خانه دل دور کنبعد از آن آن خانه را پر نور کن
بر در دل منتظر ایستاده شاهلیکن از غوغای غولان بسته راه
از دل خود دور کن غوغای عامتا شه خوبان کند آنجا مقام
هان و هان می‌آیدت سلطان فتقخانه از غوغا به زودی کن غرق
حاجب و دربان به درها برنشانخانه را هم مشک و هم عنبر فشان
باقی این را نگویم خواجه مفتشاه با طوطی بگو دیگر چه گفت
گفت کی مرغ مبارک فال منای ز تو فرخنده ماه و سال من