بخش ۵۸ - در بیان اشاره به حدیث نیة المؤمن خیر من عمله
زان سبب فرمود آن شاه اجلنیت مؤمن بود به از عمل
زانکه او جان است و اعمال تو جسمنیت معنی بود کردار اسم
آن کشاند دل سوی دل آفریندل بپردازد زیاد آن و این
این تنت را باز دارد از وبالاز برای جسم تو باشد کمال
جز یکی از کار دل آگاه نیستاین و آن را در دل کس راه نیست
کار دل چون باشد از جز او نهانکس بجز از او نخواهد زان نشان
کار دل فاش است و نپذیرد ریاباشدش از این و آن چشم جزا
دل بود پاینده تن گردد هلاکدل سوی جانان رود تن سوی خاک
کار تن سهل است فکر دل کنیدنقش باطل را ز دل زایل کنید
دل یکی دلدار هم باید یکیمینگنجد در یکی دو بی شکی
آنچه آن او بود بسپر به اوحیث لایطمع الیه غیره
دل بود آیینهٔ رخسار یارپرده زین آیینه بفکن زینهار
خالی این آیینه از زنگار کنپس مقابل با رخ دلدار کن
او همی گوید تو را با صد گلهمیروی آخر کجا ای صد دله
رو متاب از ما که ما آن توایمدلبر و دلدار جانان توایم
ما از آن تو تو آن کیستیما به یاد تو تو یاد چیستی
میکشد گاهی به لطفت گه به نازگه به خود خواند به بانگت گه به راز
گه فرستد نامهات گاهی پیامگه به بیداریت خواند گه منام
حسن او گر با تو طنازی کندلطف او یاری و دمسازی کند
رانَدَت گر دور باش حشمتشخواندت در دم صفیر رحمتش
چون تو را با غیر بیند در نشاطغیرتش بُرّد میانتان ارتباط
زشت باشد در نظرها روی تودور گرداند ز دلها خوی تو
تو مبادا با رقیبان خو کنیرو به غیر آری و ترک او کنی
در دلت بیند اگر سودای غیریا به جای او در آنجا جای غیر
غم فرستد تا دلت را خون کندخون کند وز دیدهات بیرون کند
با رقیبان بیندت گر در سخنبرزند مشتی ز غیرت بر دهن