بخش ۵۷ - تتمه حکایت مرد عارف با زن خود
گفت آن عارف که با من گفت بازآن نگار روح بخش دل نواز
هر گناهی را بیامرزم ولیمی نبخشم گر بجز من مایلی
گر تو را در دل هوای غیر ماستترک آن دل کن که آتش را سزاست
هرکه با من غیر من انباز کردهفت دوزخ را به خود در باز کرد
کین گنه کاریست کو معذور نیستاین گنه در نزد ما مغفور نیست
از نبی آن حکم سرمد را عیانانه لا یغفر ان یشرک بخوان
وز نبی بشنو به صد بانگ و نواکل ذنب ما سوی الاعراض را
رو بگردان آنچه میخواهی بگویسوی ما آی آنچه میخواهی بجوی
دل به ما ده ما خریدار دلیمنی خریدار تن و آب و گلیم
گر نماز و روزهات فرمودهامزان به سوی خود رهت بنمودهام
هم زکوة و خمس و هم حج و جهادمطلب از جمله بود صرف فؤاد
تا بگردانی دل از مال و وطناز عیال و خانمان و جان و تن
روی برتابی از اینها یکسرهروی آری سوی آن یار سره
معنی اینها همه یکسان بودروی دل کردن سوی جانان بود
زین سبب بی قصد و دل زینها یکینیست مقبول خداوند اندکی
لیک میل دل بود آنجا قبولگرچه تن را از عمل باشد ذَهول