بخش ۵۱ - تتمه حدیث روز عید و حضرات حسنین
الغرض گفتند آن شهزادگانبا شه بطحا نبی انس و جان
موسم عید است و اطفال عربجملگی اندر نشاط و در طرب
کودکان بنگر به اشترها سواردر قفای هم قطار اندر قطار
در تفرج گه به بستان گه به باغدر تماشا گه به صحرا گه به راغ
آخر ای شه ما هم از طفلان یکیمناقهٔ ما کو نه ما هم کودکیم
گفتشان ای زینت آغوش منناقهتان گر نیست اینک دوش من
دوش من بادا نشیمنگاهتانسوخت جان من ز تف آهتان
هم حسن بستش به دوش و هم حسینگشت طالع ز آسمانی نیرین
مهر و مه گفتم زبانم لال بادزین سخنها لال زین اقوال باد
چیست مهر و مه دو قرص خوانشانجان من بادا فدای جانشان
باز گفتند ای امین کردگارای طفیلی از وجودت روزگار
هرکجا اطفال و هرجا کودکندناقهشان در پویهاند و در تکند
ای دریغا ناقهمان را پویه نیستبی سببمان این دریغ و مویه نیست
گام زن شد آن رسول نیک پیناقه آسا راه میفرمود طی
بار دیگر آن دو شمع جمع خاصیافته از جمع خاصان اختصاص
پیش پیغمبر فغان برداشتندمُهر از دُرج دهان برداشتند
کای ضیاء بخشای چشم آفتابآفتاب از تاب رخسارت به تاب
ناقه این جوق طفلان عربگاه در وجدند و گاهی در طرب
ناقهٔ ما از چه زینسان کاهل استکار ما و ناقهٔ ما مشکل است
سید عالم خداوند جهانشد به این آیین که میدانی روان
ناله تا اختر کشانیدند بازژاله از عنبر فشانیدند باز
کی امیر پاکزاد پاکدینپاسبان درگهت روح الامین
ای ز تو مسعود اقبال عربناقهشان پیوسته اطفال عرب
در عنانند و عنان در دستشانوان عنان همواره در کف هستشان
شاه عالم بند از گیسو فکندزان سپس در حقهٔ لولو فکند
گاو عنبر را متاع از یاد رفتآهوی مشک از پی صیاد رفت
دو گلستان از دو سنبل زیب دیدتا قیامت مغز گردون طیب دید
باز گفتند ای نیای مهربانای به حکمت کشتی گردون روان
کودکان را ناقهها بین در نفیربانگشان بررفته تا چرخ اثیر
ناقهٔ ما را فرو بسته است ناینی نوای نای و نی بانگ درای
آن گروه عاصیان را عذر خواهآن گناه مجرمان را هم پناه
در ز درج در رحمت باز کردنغمهٔ العفو را آغاز کرد
چند نوبت آن خداوند عربعفو جرم امت آوردی به لب
بال زن شد تا برش روح الامینکای غرض از امتزاج ماء وطین
خواست از هفتم زمین تا نه فلکشور از ارواح و غوغا از ملک
شورشی در لامکان انداختیکار امت را ز عفوت ساختی
بار دیگر عفو ار آری به لبگر بسوزد کافری دارم عجب
با چنین ذکری خداوند کریمگر گذارد مشرکی را در جحیم
سوی تو من پیک شاهی نیستممنهی وحی الهی نیستم
موجی از دریای عفو انگیختیآبروی هفت دوزخ ریختی
لب فرو بند ای لبت گوهر فشانوی ز رویت آیه رحمت نشان
تا نگردد نسخ آیات جلالتا بماند عدل شاهی را مجال
تا نیفتد لطف تکلیف از نظامتا شریعت را نیفتد انفصام
روی احمد بود مرآت جمالمظهر لطف و جمال ذوالجلال
در مقام جمع اگرچه داشت جایلطف و رحمت را ولی بد رونمای
جامعیت بود اگرچه خوی اوآیه رحمت ولیکن روی او
پرده از آن رو اگر برداشتیوانمودی آنچه در برداشتی
نور او بر نیک و بر بد تافتیزشت و زیبا را همه دریافتی
گر شدی توفانی آن بحر نجاتغرق گشتی هم حرم هم سومنات
گر شود آن یم رحمت موج زنموج او هم روم گیرد هم ختن
چون گشاید آن نهنگ عفو کاملقمهای باشد دو کونش ناتمام
چون به بارش آید آن ابر کرمهم ببارد بر عرب هم بر عجم
تر کند هم روس و هم بلغار راپرورد هم گلبن و هم خار را
سر زند آری چو خورشید از افقافکند بر زشت و بر زیبا تتق
چون برآید آفتاب از کوهسارهم چمن روشن کند هم شوره زار
چون به جنبش آید آن بحر کرمانبساطش میفزاید دم به دم
گر نبستی ره بر آن کوه جلالگر ندادی ز امتزاجش اعتدال
پهن گشتی ز ایروان تا قیروانغرقهور کردی کران را تا کران
هفت دوزخ را ز تاب انداختیآشنای هشت خلدش ساختی
زین سبب بودش حبیب الله لقبرحمة للعالمین را شد سبب
بلکه جمله نامهای آن جنابخوردی از عین الحیوة حسن آب
همچنانکه نام آن شیر خدامظهر جاه و جلال کبریا
جمله را بود از جلال ذوالجلالاشتقاق و انفصام و انفصال
گرچه از هرجا دلی آگاه داشتمظهریت از جلال شاه داشت
زین سبب چون شیر یزدان شد قرینروز خیبر با رئیس کافرین
مرحب آن کهسار نخوت را پلنگقلزم کفر شقاوت را نهنگ
از گزاف و لاف آن بیهوده گویناسزاها گفتن آن دیوخوی
پای حلم آن غضنفر شد ز جایزاستین آمد برون دست خدای
صرصر قهرش وزیدن درگرفتاز سما را تا سمک صرصر گرفت
بحر قهاریش توفان خیز شدساغر خود داریش لبریز شد
از نیام آورد بیرون ذوالفقاربر رکاب باد پیما شد سوار
لؤلؤ تر با عقیق انباز کردچین بر ابرو بست و بازو باز کرد
از نهیبش آسمان دزدید نافآشیان عنقا بکند از کوه قاف
آسمان بر آسمان از بس تپیدخون ملک را از بن ناخن چکید
بر کتف افکند عزریل آستینساخت اسرافیل دم با دم قرین
چار زن بهر عزای هفت شویمویه سر کردند و بگشادند موی
آن زمان از جانب رب جلیلامر نافذ شد به سوی جبرئیل
هان و هان بشتاب ای پیک گزیناز فراز عرش تا سطح زمین
زودتر دریاب آب و خاک راهم عناصر را و هم افلاک را
بازوی خیبر گشایش را بگیرپنجه قدرت نمایش را بگیر
ورنه برمی آرد آن شیر ژیانکاف و نون را تیره دود از دودمان
گر نجنبیدی یم رحمت ز جایشاهد رحمت نگشتی رو نمای
می شدی اقلیم هستی پایمالاز عبور لشکر قهر و جلال
آری آری لازم آمد در نظامدر نظام اکمل ابداع تمام
از وجود قهر و لطف نوش و نیشهم دل آسوده و هم جان ریش