بخش ۴۴ - مناجات به درگاه قاضی الحاجات
ای خدا از خود دو چشمم کور کنوز جمالت دیدهام پرنور کن
دارم از خود صد شکایت ای خدابا که گویم جز تو عیب خویش را
ای خدا دارم دلی از دست خویششرحه شرحه پاره پاره ریش ریش
ای خدا آمد به ما از راستاناین حدیث و نیست الّا راست آن
کاینچنین گفت آن امام هفتمینکش روان بادا به صد رحمت قرین
کای تو اندر این سرای تنگنایصد هزارانت بلا اندر قفای
چونکه افتی از بلایی در مضیقکش نبینی مر خلاصی را رفیق
رو کریمی از کریمان را بجویحال خود را سر به سر با او بگوی
ای خدا ای بحر احسان و کرماز کرمهایت جهانی غرق یم
هر کریمی جرعه نوش جام توستریزه خوار سفرهٔ انعام توست
هر کریم از تو کرم آموختهمایهٔ احسان ز تو اندوخته
سالها شد ای خداوند کریممر کرمهای تو را هستم عزیم
گرد بام خانهات پر میزنمخانهات را حلقه بر در میزنم
شیئی لله گویم اندر درگهتخوانم اندر گاه و اندر بیگهت
چون گدایی بر دری فریاد کردکدخدایش از لب نان شاد کرد
ای خدا در درگهت من آن گداخانه را هم تو خدا هم ناخدا
گر سگی آرد به دیواری پناهجا دهد او را به خود بی اشتباه
در وی از بادش نگهبانی کنددر اسد خورشید گردانی کند
ای خدا ای بی پناهان را پناهمجرمان را عین عفوت عذرخواه
چون سگی خود را فکندهستم به خاکیا الهی یا الهی فی فناک
روز و شب چون سگ پی یک لقمه ناندم همی مالم به خاک آستان
ای دو عالم غرق احسان شمالقمهٔ نانی به این سگ کن عطا
نان من دانی چه باشد قوت جانجان ازو یابد حیوة جاودان
وانچه باشد یک نظر از لطف خاصکز غم خود سازدم یکسر خلاص
بندهای روزی ز مولا گر گریخترشتهٔ مهر و محبت را گسیخت
چونکه باز آید کند بازش قبولبگذرد از ظلم و جهل آن جهول
این منم آن بندهٔ بگریختهآبروی خود به خاک آمیخته
سوی درگاهت کنون باز آمدهچنگ خود بر دامن عفوت زده
آمدم اینک به درگاه تو بازحکم باشد مر تو را ای بی نیاز
مجرمی چون شد پشیمان از گناهباز آید سر به زیر و عذرخواه
خواجه عذر او پذیرد از کرمهم ببخشاید گناهش بیش و کم
ای خدا آن مجرم نادم منمکز ندامت دست بر سر میزنم
دست بر سر سر به پیش و عذرخواهآمدم بازت به درگه ای اله
گر ببخشی هم کریمی هم جوادور بسوزی شاه با عدلی و داد
کافری گر شد کریمی را دخیلآن کریمش میشود یار و کفیل
ای خدا دانی که کافر نیستمبلکه در توحید خود فانیستم
مر تو را هستم دخیل ای ذوالکرمآمدم تا درگهت با صد ندم
یک نظر کن از عنایت سوی منفارغم گردان ز قید خویشتن
زین رفیقان تنگ شد یا رب دلمکن تهی ز ایشان خدایا محفلم
بلکه دل از این دیارم سیر شدجان از این آب و گلم دلگیر شد
گو مبارک بی دلیلی کز نراقمحفل ما را کشد سوی عراق