بخش ۴۳ - حکایت خلیفه با طاوس یمانی
آن خلیفه میشدی اندر حرمگرد بر گردش وشاقان و خدم
جمله میران و سران پیرامنشهر طرف بگرفته طرف دامنش
میخرامیدی چنین با صد دلالسوی خانه پادشاه ذوالجلال
با هزاران ناز و تمکین تمامگام میزد جانب بیتالحرام
دید طاوس یمانی در رهشدر خروش آمد نهاد آگهش
بانگ برزد کی تو دانای عویجانب گرمابه گویا میروی
کی سزاوار تو باشد کبر و نازوانگهی در آستان بی نیاز
چون شنید از وی خلیفه این مقالگفت بنگر من کیم چشمی بمال
میندانی گوییا من کیستمزید و عمر و بکر و خالد نیستم
چونکه این بشنید طاوس از غضبگفت چون نشناسمت من بوالعجب
آگهم ز انجام و از آغاز تووانمایم بشنو اکنون راز تو
اصل تو یک قطرهٔ آب پلیدکت پدر در شاشدان میپرورید
چونکه از خود دور افکندت پدرمادر اندر شاشدان کردت مقر
شاشدانت خانه، گُهدانت قضاپوششت اشکنبه و خونت غذا
اولت این آخرت مردارِ خوارکز تو نفرت میکند مردارخوار
طعمهٔ کرمان تن نازان توهموقود نار و دوزخ جان تو
آنت آغاز اینت انجام است حالاز کثافات پلیدی یک جوال
یک شکنبه پر ز سرگین اشکمتوان به آکندن به هر دم از دمت
پس تو حمال نجاساتی کنوناز چنین کس کبر سخت آید زبون
چون خلیفه این شنید از وی خروشاز نهادش شد بلند و شد ز هوش
حال ما اینست یکسر ای پسردیده بگشا اول و آخر نگر
با چنین حالی زدن دم از منینیست جز از احمقی و کودنی