بخش ۳۲ - امر سیم که آدم آبی بیان کرد از بیوفایی دنیا
دیدهٔ آغازبین برکنده بادتا ابد از خاک و خارا کنده باد
این سخن بگذار و سیم کن بیانگفت سیم آنکه اندر خاکدان
هر گروهی بینی اندر خانهایجمع گشته گرد یک دیوانهای
چونکه او را دنگ و ابله دیدهاندجملگی بر ریش او خندیدهاند
کرده آن بیچاره را دنبال دندمی کنندش همچو گولان ریشخند
آن یکش گوید که ای بابای منوان یکی دیگر زهی مولای من
آن یکی جد خواندش وآن یک پدروین برادر عم و خالش آن دگر
آن یکش گوید تویی شوی عزیزگویدش آن یک تو را هستم کنیز
زین فسون چندین بر آن مسکین دمندتا دهد بیچاره گردن در کمند
دین و ایمان در ره ایشان نهداز پی آرام ایشان جان دهد
ای بسا شبها به روز آرد به رنجای بسی روزان کند شب در شکنج
تا به شبها خواب ایشان خَوش بودتا طعام روزشان دلکش بود
تیغها بر سر خورد از نیک و بدتا کلاهی بر سر ایشان نهد
ای بسا آتش برافروزد به جانتا کند روشن چراغ بزمشان
خویش را بر آب و بر آتش زندبی محابا تن به دریا افکند
بس بیابانها نوردد در طلببس دهد شبگیر و ایوارش تعب
تا کند آماده نان و آبشانتا دهد ترتیب خانمانشان
گه خری گردد دهد تن زیر بارگه شود گاو و رود اندر شیار
ماندهام حیران و سرگردان درینهیچ دانا را ندیدم اینچنین
چون شنیدند این بیان را آبیانبا حکایتگو بگفتند ای فلان
آن ستمکاران کنند آیا رهاهیچگه دامان آن بیچاره را
گردنش پیوسته باشد در کمندیا به او گاهی ترحم میکنند
سال و مه باشد به زندانشان اسیریا بود گاهی ز حبس او را گزیر
گفت نی نی پای او در بند نیستگردنش هم در خم آوند نیست
میرود هرجا که خواهد بی سخنگاه مصر و گاه شام و گه یمن
آبیان گفتند چون باشد چنینپس نبگریزد چرا آن مستکین
چون نباشد پای او اندر جدارنزد ایشان از چه رو دارد قرار
مینبگریزد چرا از چنگشانتا شود فارغ ز عار و ننگشان
گفت من هم زین بسی در فکرتمحیرت اندر حیرت اندر حیرتم
همچو من کاندر تحیر ای مهانماندهام از کار و بار مردمان
کاین چه سرگردانیست و پیچ و تابوین چه خودسوزی و رنج بیحساب
این چه جهل است و چه حمق بیکرانسوختن خود را ز بهر دیگران
دیگران در فکر کار و بار خوددر خیال رونق بازار خود
تو ز خود کرده فرامش روز و شببهر ایشان در عنا و در تعب
آتشی از حبشان افروختیخویشتن را اندر آتش سوختی
گر خری داری که گه بارش کنیگاه جو بدهی و تیمارش کنی
بهر ایشان تو خری بی اشتباهلیکن ایشان نیدهندت جو نه کاه
هان و هان تا فرصتی باقیست خیزپیش گیر ای جان من راه گریز
دست و سر باید اگر اقدام کردهفتصد پای دگر هم وام کرد
همقدم کن دست و سر را ای پسرواکن از هم زآنچه گفتم بیشتر
نیمه کن شب را و بگریز از میاناز قفا میکن نظر تا قیروان
چونکه رفتی از میانشان ای عزیزمیگریز و میگریز و میگریز
ای مسلمانان فغان زین دشمناندشمنان عمر گاهی جان ستان
دشمنان دوست اما نامشانهم ز خون ما لبالب جامشان
آبشان از اشک چشم ماستیشیرهٔ جانهایشان حلواستی
این یکی را نام فرزند عزیزمینبیند در تو الا تیز تیز
یعنی ای بابا تو تا کی ماندهایکل نفس ذائقه نشنیدهای؟
اینک آمد نوبت ما ای پدربایدت بستن کنون بار سفر
ذکرشان جز مردن بابا مدانفکرشان جز غارت یغما مدان
میکنند این طفلکان دلفروزدر حساب ارث بابا شب به روز
آن یکی دیگر بود همخواب و جفتمحرم پیدا و پنهان خورد و خفت
روز گیرد از تو رخت و نان و آبشب سماع و بوسه و پهلو و خواب
روز خواهد مال و ایمان تو راشب بکاهد آن جلب جان تو را
روزها در جنگ و دعوا و طلببهر حمدان مهربان گردد به شب
العیاذ بالله از یک شب جماعکم شود فردات غوغا و نزاع
صبح خاتون را ببینی در غضبچین بر ابرو پچ پچ اندر زیر لب
بسته درها طفلکان بی نان و آببا همه خاتون به دشنام و عتاب
خود تو در کنجی همی گردی نهانمی نیارد کس برایت آب و نان
بگذرد روزت چنین تا شب مگرطی دعوا را بفرماید ذکر
مینهد صدگونه تهمت وَ افترانزد قاضی آن ستیزه مر تو را
ای دو صد نفرین به زنهای نکواز زن بدخو نباید گفتگو
ای برادر آن زن و فرزند بینهیچ دشمن باشد آیا اینچنین