بخش ۲۹ - گرفتار شدن پادشاه به دست زنگیان
پادشاهی بود در مغرب زمینجملگی مغرب زمینش در نگین
کشورش معمور و گنجش بیکرانحکم او نافذ بر اقطار جهان
روز و شب در فکر صهبا و سرودفارغ از بازیچهٔ چرخ کبود
نوبتی آن پادشاه کامکارراند لشکر سوی ملک زنگبار
ساحت آن ملک را تاراج کردباج گیران را به زیر باج کرد
هم ز سرداران ایشان سر گرفتهم ز بی پا و سرانشان زر گرفت
ساخت آنجا پشتهها از کشتههابرد از آنجا هم ز زرها پشتهها
زان سفر چون شد مظفر بازگشتباز با عیش و طرب انباز گشت
ساغر مینا وشاقان را به کفمیشدندی با شهنشه هر طرف
گه کنار جویباران گه به باغگه به طرف کوهساران گه به راغ
داشت باغی رشک فردوس بریندر کنار شهر آن شاه گزین
یک شبی از شهر آمد سوی باغتا ز غوغا لحظهای یابد فراغ
بزم عشرت را در آنجا ساز کردمرغ غم از باغ دل پرواز کرد
ساقیان از هر طرف ساغر به کفلولیان در رقص بازی هر طرف
مطربان در نغمه پردازی همهشاهدان در ناز و طنازی همه
هر طرف صد مشعله افروختندپرنیان اندر مشاعل سوختند
از فروغ مشعل و نور چراغروزوَش گردیده روشن صحن باغ
شه در آن شب باده چندان نوش کردکز خود و عقل و خرد فرموش کرد
وانگه از شور شراب آن کیقبادمست و لایعقل در آن محفل فتاد
دیگران هم جمله کردند آن سلوکآری الناس علی دین ملوک
حاجب و دربان ندیم و شیخ و شابجمله افتادند مدهوش و خراب
چون ز شب پاسی گذشت آن شاه مستبر درختی تکیه فرمود و نشست
دیده بر اطراف باغ افکند و دیدنخل و شمشاد و صنوبر سرو و بید
غنچه و گل یاسمین و نسترنلالهزار و سنبلستان و چمن
پرتو شمع و فروغ مشعلهطلعت جام و صفای هلهله
شوقِ گشت و سیر باغ و گلستانشاه را از جا برآورد آن زمان
مست و لایعقل برآمد شه ز جایفارغ از کید سپهر دیرپای
پس خرامان شد به طرف بوستانشد بر اطراف چمن دامن کشان
شد به طرف باغ تنها در خرامیاورانش جمله مدهوش از مدام
میخرامید اینچنین آن شاه رادتا گذارش بر در باغ اوفتاد
در گشاده، حاجب و دربان به خوابهم به خواب و هم ز شور می خراب
شه در آمد مست از باغ ارمنه از خدم با او کسی نی از حشم
سوی صحرا شد روان بیهوش و مستگاه میرفت و زمانی مینشست
دشت بی پایان و بی اندازه راهراه او بی خویش و شب تار و سیاه
ره همی پویید و مقصودی نبودمایه میداد از کف و سودی نبود
مرد دنیا جوی ای مرد گزینهست حالش بی تفاوت اینچنین
بادهها از حب دنیا کرده نوشحب دنیا برده از وی عقل و هوش
راه دنیا روز و شب بگرفته پیشمیرود آگه نه از کس نی ز خویش
مست و بیخود در تکاپو سال و ماهفرق نشناسد میان راه و چاه
مینوردد روز و شب این راه ژولمینگردد یک دم از رفتن ملول
میرود مستانه این ره را همیمینیاساید از این رفتن دمی
گر نه مستی ای رفیق خوبرویمقصدت باشد کجا با من بگوی
بازگو با من که مقصودت کجاستاین رهت را در چه منزل انتهاست
هیچ عاقل دیده استی ای رفیقکو نداند مقصد و پوید طریق
مقصد از آمد شد هر روزهاتاز در شاه و گدا دریوزهات
این دویدنهای صبح و شام توره نوردیهای بی انجام تو
سعی بی اندازهٔ سال و مهترنج بی پایان گاه و بیگهت
هیچ میدانی چه باشد ای فتیکی فراغت یابی از رنج و عنا
طی شود ره در کدامین مرحلهکی به منزل میرسد این قافله
تا به کی در روز و شب خواهی دویدکی به مقصد زین سفر خواهی رسید
آخرین منزل کدام است ای پسرای مسافر کی سر آید این سفر
تا چه منزل راه پیمایی بگوراه بی منزل نباشد ای عمو
گر بگویی مقصدم باشد معاشمیکنم بهر معاش اینجا تلاش
این بدن هر روزه روزی بایدشهر دم از نو احتیاجی زایدش
بام و ایوان بایدش مرداد و تیرنی بدی از کاخ و کانونش گزیر
در تموزش توری و کتان خرمپوستینش بهر بهمن آورم
در سفر از اسب و استر چاره نیستدر وطن، بی گاه و بستر کس نزیست
گویمت ای آنکه عشر هفت و هشتاندرین الاحق از عمرت گذشت
دیگرت امید چندان زیست نیستخود امیدت غیر ده یا بیست نیست
باشدت در هر طرف صد مزرعهگلهها هم مرتعه در مرتعه
باغ و بستان بیحساب از هر کناردرهم و دینار افزون از شمار
گر کنی سرمایه صرف ای مرد صافسالهای بی حدت باشد کفاف
روز و شب دیگر چرا جان میکنیگرد خود چون عنکبوتان میتنی
ور بگویی میکنم من احتیاطمیفریبی خویش را از احتیاط
آخر این احتیاطت را بگویمنزل آخر بجوی و ره بپوی
در چه منزل میشوی فارغ ز بیمتاکجا همراهت آید این عزیم
چند گردد مایهات یابد ثباتکی رهد از دستبرد حادثات
ای برادر آنچه میترسی از آنبیش و کم در پیش آن یکسان بدان
چونکه افتد سیل آن وادی به راهنی بماند کوه در راهش نه کاه
چون بجنبد صرصر این کوهساربرکند هم برج از جا هم حصار
بهر فرزند ار ذخیره مینهیمغز خر پس خوردهای و ابلهی
تا چه حد از بهر فرزند ای عمومیروی این راه را با من بگوی
هیچ پایان دارد آیا این سفرهرگز آیا این سفر آید به سر
دارد ار پایانی این راه درازبازگو با مخلص ای مخلص نواز
گر نباشد این سفر را آخریپس روی اندر کجا گر نه خری
دشت بی پایان و راه بیکرانشام تاریک و تو لایعقل در آن
بی دلیل و رهنما و بی رفیقکورکورانه همی پویی طریق
سخت میبینم که چون آن پادشاهروزگارت عاقبت گردد تباه
هیچ دانی حال شاه مستطابکو همی میرفت بیهوش و خراب