گنج

بخش ۲۳۶ - ورود شاه دین به زمین کربلا

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۴۳ بیت
در رکابش خیل جانبازان همهنوجوانان و سرافرازان همه
رخش دولت زیر ران راند همیاز شهادت آیه‌ها خواند همی
بامگاهی بر به بومی پا نهادذوالجناح آنجا ز رفتن ایستاد
شه همی راند و نجنبید او ز جابسته شد در آن زمینش دست و پا
با زبان حال گفتی آن هیونچون توانم رفت از این خاک چون
کعبه مقصود ما این منزل استپای جان عالم اینجا در گل است
قلزم عشق است و دریای وفااندر این دریا شه ما ناخدا
شاه پرسید این زمین را نام چیستآنکه اینجا را شناسد نام کیست
آن یکی گفت این زمین نینواستنام آن هم ماریه هم کربلاست
گفت نی نی نینوا نی قتلگاستکربلا نی منزل کرب و بلاست
کربلا نی هم منای ماست ایناین سر کوی وفای ماست این
کشتی ما را در اینجا لنگر استمنزل ما تا صباح محشر است
ما غریبان را بود اینجا وطنخاک این صحرا بود ما را کفن
ای رفیقان بار ما منزل رسیدناقه‌مان از بار بیرون آرمید
منتهای مقصد ما از جهاناین مکان بود این مکان بود این مکان
راهها باشد در این صحرا عیانتا به ملک قدس دشت لامکان
هرکه را کشتی در این دریا شکستسر برون آورد از بحر الست
هان بخوابانید اشترها کنونای زنان آیید از هودج برون
ای سواران پا برآرید از رکابانزلوا فیها الی یوم الحساب
یا احبائی هنا حطوالرحالواضربوا فیها الخیام والجمال
زین نگیرید ای سواران از هیونان لی فیها لساناً من شئون
شهسواران آمدند آنجا فرودجملگی فارغ ز هر بود و نبود
بارها از ناقه‌ها برداشتندخیمه‌ها در خیمه‌ها افراشتند
هر یکی در گوشه‌ای اندر نیازدر بر آن بی نیاز جان نواز
جمله را همت همه جان باختنخویشتن در خاک و خون انداختن
جمله را در سر هواهای دگرفارغ از این عالم پر شور و شر
شیرمردانی دو عالم باختهبر فراز عرش مرکب تاخته
آستین افشانده بر کون و مکانپا زده یکباره بر جان جهان
لاابالی‌وار میدان آمدهدست همت بر جهان جان زده
تشنه لب شیران ولی آن شیرهاتشنهٔ آب دم شمشیرها
آری آری هرکه باشد ای مهانتشنهٔ دیدار آن جان جهان
می‌دهندش از دم شمشیر آبهم ز مینای لب خنجر شراب
ای خوشا خونی که اندر راه اواز دم شمشیر آید در گلو
قطره‌ای زان بهتر از صد کوثر استدر مذاق عاشق از جان خوشتر است
سینه خواهم چاک چاک از تیر اوهم گلو ببریده از شمشیر او
تا در آن حالت همی سازم بیانشرح حال اشتیاق دوستان
یک دهان خواهم پر از خون جگرتا بگویم درد دل را سر به سر
گفتنی نبود ولیکن درد منشرح آن بشنو ز رنگ زرد من
درد دل خواهم اگر شرح آورمهم بسوزد خامه و هم دفترم
آتش افتد در زمین و آسمانآتش پنهان اگر سازم عیان
آتشی در من گرفته این زمانسخت می‌ترسم بسوزد جسم و جان
همتی ای چشم تر آبی بریزوانشان این آتشم را از ستیز
آتشم را لحظه‌ای آبی فشانتا بگویم باقی این داستان