بخش ۲۳۵ - خطاب به زمین عراق و کوفه و کربلا و آمدن حضرت سیدالشهداء ع
ای زمین کربلا دلشاد زیتا قیامت زان سبب آباد زی
البشاره ای زمین کربلاکایدت مهمان سلطانالوری
آسمان شو عرش شو بر خود ببالگردن دولت بکش بربند یال
قبهٔ عزت به گردون کن بلندهم بر آن پیرایه مهر و ماه بند
بارگاه پادشاهی ساز کنطرح ایوان و رواق آغاز کن
تخت شاهی اندر آن ایوان بزنبر فراز تخت مسند درفکن
کاینک از ره میرسد شاهی بزرگدر رکاب او امیران سترگ
آهوانت را بگو ای کربلانافه اندازند اندر راهها
دشت و صحرا را عبیر افشان کنیدخاک را با مشک تر یکسان کنید
باد را گو تا بیفشاند غباراز در و دیوار و دشت آن دیار
گو بپاشد دشت و صحرا را سحاباز برای مقدم شه زود آب
تشنه لب آمد شه دنیا و دینای فرات آماده کن ماء معین
گر فرات آبی نیارد گو میارور نبارد ابر آنجا گو مبار
تا قیامت ز اشک چشم دوستاندجلهها باشد در این صحرا روان
ور نباشد مشک و عنبر باک نیستنافهای خوشبوتر از این خاک نیست
بوی جان آید ز خاک کربلاجان فدای خاک پاک کربلا
شهپر جبریل و زلف حور عینبس بود جاروب در آن سرزمین
از حجاز آمد برون سلطان دینرو به سوی کعبهٔ صدق و یقین
زد برون از کشور بطحا بساطره همی ببرید با شوق و نشاط