گنج

بخش ۲۲۹ - رجوع به حکایت جوان خارکن که مایل به دختر پادشاه بود

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۴۵ بیت
صد گلستانش شکفتن ساز کردصدهزاران گلشنش در باز کرد
آهویی را صید کرد از دشت چینملک چینش آمد اندر آستین
رخنه‌ای دید و نظر کرد اندرآنپس گشودش زان چمن در باغبان
یک نظر کرد اول اندر حال خویشزآنچه را دارد کنون و داشت پیش
زان نظر بگشوده شد چشمی دگرچشمی از چشم نخستین تیزتر
تا از آن دیده سبب را جست و دیدکز چه شد آن انتقاص و این مزید
دید کامد آن مزید از بی حساباز نمودن خویش را بر آن جناب
از هیولاهای آن طاعات توستصورت اعمال بی نیات توست
زین نظر هم شد گشاده روزنیکز وی افتادش به دل صد روشنی
کانکه آنها بخشد از صورتگریپس چه بخشد گر برش معنی بری
صورت خدمت دهد شاهنشهیمعنی‌اش را پس چه باشد فرهی
اسم خدمتکاری‌اش را این سزاسترسم آن را تا چه مزد اندر قفاست
خود از آن خوانی و از آنی خداپادشاهی می‌دهد مزد و عطا
گر از آن باشی ندانم چون کندزانچه می فهمد خرد افزون کند
گفتی از آنم نبودی لیک از آننام خود بر او نهادی آن زمان
آنچه می‌بینی عطا داد و صلهکرد شاهان را برت در سلسله
پادشاهی چیست پیش آنچه دادجان فدای داد آن سلطان داد
وین قدم چون سوی دل بنهادی‌اَشپیش آمد زان طرف بنوازی‌اش
تا کنون روزن به روزن میفزوداین زمان یکباره صد روزن گشود
بلکه صد دروازه اکنون شد پدیدچیست دروازه حصار از هم درید
از میان برخاست دیوار و حصارگلشن و گلزار گردید آشکار
برقها چخماغ در پنبه فکندناگهان صد شعله از آن شد بلند
ذره ذره آفتاب از هر کنارشد نمایان صبحدم از کوهسار
ناگهان خورشید سر زد از افقنور او انداخت عالم را تتق
کرد خورشید جهان آرا ظهورعرصهٔ غبرا شد آکنده ز نور
سیل کم کم رخنه‌ها وا کرد خوردشهر را ناگه به یکبار آب برد
از شکاف تنگ بست تخته هاآب در کشتی درآمد قطره‌ها
چونکه سنگین گشت کشتی چون حبابشد فرو ناگاه سر تا پا در آب
رخنه‌ها در سینهٔ آن نوجوانگشت دروازه به پهنای جهان
آن شررها شعلهٔ جوال شدقطره‌ها هم بحر مالامال شد
آفتاب از مشرق دل سر کشیدسیل آمد شهر را در بر کشید
جذبه ای از جذبه‌های حق رسیدپردهٔ پندار را از هم درید
شاهد عزت در آغوشش گرفتبادهٔ عشرت ز سر هوشش گرفت
یک مُبَرقَع شاهدی عالم شکاروانمود از رخنهٔ بُرقع عذار
چون حریف بزم را کرد امتحانپرده بُرقع برافکند از میان
قطره قطره می‌چکاندش در گلودر گلویش ریخت پس خم و سبو
سینه اش خلوتسرای راز شددیده‌اش از خواب غفلت باز شد
کرد پی این خنگ ناهموار راشق نمود این پردهٔ پندار را
از هوا و از هوس از پیش و پسپشته پشته چیده بود از خار و خس
آتشی آمد خس و خارش بسوختپس از آن آتش چراغش برفروخت
جای خار و خس دمیدش گلستانگلستانها رشک گلزار جنان
عشق شیرین کار شد او را دلیلبردش از آتش به گلشن چون خلیل
عشق شیرین کار بنمودش مجازپس ببردش تا حقیقت ترکتاز
بل بود عشق مجازی ای عموتا حقیقت می‌روی بی گفتگو
عشق باشد لیک اگر سودای تونی هواهای هوس پیمای تو