بخش ۲۲۸ - رجوع به حکایت جوان چاره جو در مسجد و به مقصد رسیدن او
آنکه هم تن داد و هم تن را روانهم به ما نان داد و هم دندان نان
پس تمام حال خود را بازگفتبا زن خود شمهای از راز گفت
هر دو رو از غیر حق برتافتندآنچه باید یافت آخر یافتند
رخنهای چون در دلی پیدا شودعاقبت دروازه آنجا وا شود
چون شود پیدا در آن دروازهایهر دم آید کاروان تازهای
رخنه گر باشد به سوی گلخنییا به سوی مستراح و منتنی
ور به گلخن وا شود یا مستراحبین چه آید اندر آن شام و صباح
آید آنجا روز و شب دود و نتنگرد خاکستر بخار آمیختن
در سرایی چونکه موشی رخنه کردزان سرا موشان برآرند دود و گرد
گر یکی موری به خرمن راه بردجمله آن خرمن سپاه مور خورد
ور ز گلشن روزنی شد در سرایسر به سر آن خانه گردد عطرسای
هر خیالی را که اندر دل گذرافتد اندر دل از آن ماند اثر
زان اثر زاید خیالی زان نژادای خوش آن دل کاین خیال نیک زاد
زان خیالش صد خیال آید پدیدجمله فرزندان مسعود رشید
میشود دل عاقبت بزم سرورآیدش از غیب مشعلهای نور
هر خیالی را بود شمعی به کفهمچو آن ناهید در بیتالشرف
میشود در دل چراغان شگرفروشنا آن دل کزین بربست طرف
شمع در شمع و چراغ اندر چراغگلشن اندر گلشن و گلزار و باغ
چون گلاب افشان شمع آگین شودرشک صورتخانههای چین شود
نوعروسان را فتد آنجا گذارجلوهگر هریک چو طاوس بهار
باشد از بهر تماشای چمنیا پی گلچین نسرین و سمن
یا برای سیر باغستان دلیا تماشای چراغستان دل
نوعروسی را فتد آنجا گذارکز نگاهی عالمی سازد شکار
نوعروسی آید آنجا جلوه سازکه جهانی را کُشد از نیم ناز
نوعروسی گردش چشمی از آنریختن جان بر سر جانِ جهان
ماه و مهر اندر حجاب از روی اوهر دو عالم بستهٔ یک موی او
نوعروسی خاکپایش جان پاکسینهها اندر هوایش چاک چاک
ای خوشا آن دل که چون سرو سهیبگذرد از آن نگار خرگهی
ای خوشا آن دل که آن جان جهانبگذرد زانجا دمی دامن کشان
ای خوشا آن دل که پرتوگاه اوستساحت آن در گذار راه اوست
ای خوشا آن دل کان دو زلف جان پذیربر در و دیوارش افشانَد عبیر
خوشتر آن صاحبدلی کاندر طلبمنتظر باشد درِ دل روز و شب
در حریم کعبهٔ دل سال و ماهدر طواف و سعی، چشمانش به راه
منتظر بنشسته در دل صبح و شامدیدههایش بر در و دیوار بام
در کنار و گوشهای دل در کمینچشمهایش بر یسار و بر یمین
تا مگر دیدار رخسار حبیبیک نظر آید نصیبش با نصیب
تا مگر روزی به دل آرد گذارآن نگار دلفریب جان شکار
زینهار ای همدم من زینهاربا دو دست خویش چشمان باز دار
دیدهها را باز کن بر روی دلپشت بر عالم کن و رو سوی دل
لحظهای غافل مشو از کار دلدیده افکن بر در و دیوار دل
تا مگر یک شب که با بانگ خروسبگذرد از کوچهٔ دل این عروس
یافتند روزی به وقت صبحدمدر حریم دل گذار آن صنم
لیکن آن آهوی صحرای ختنمیرمد از چنگ صیادان به فن
تا زنی بر هم دو دیده ای فتیاز سپاهان رفته تا دشت ختا
آید اندر دل ولی بس هارب استبرق خاطف یا شهاب ثاقب است
یا بود تیری گذشته از کمانمنزل و آماجگاهش لامکان
زینهار ای جان همدم زینهارچونکه دیدی دستش از دامن مدار
تیر باشد در رهش جان کن فشانبرق باشد، پنبه شو در راه آن
طوق کن یک دست خود بر گردنشدست دیگر سخت کن در دامنش
گیسوی پر پیچ او بر دست تابزلف او بر گردن خود کن طناب
گه ببوسش پا و گاهی خاک پاتن جدا افکن به پایش سر جدا
گفت پیغمبر شه دنیا و دینآن امام راستان راستین
کای شما پابند دهر روزگارای اسیر روز و تیره شام تار
مر خدا را با شما باشد نظرزان نظر گاهی شود پیدا اثر
زان اثر غافل نگردید ای مهانکان چو تیری هست جسته از کمان
التفاتی گاهگاهی زان جنابمیشود ای جان من زان رخ متاب
یوسفی تو، چاه کنعان این جهاندر بن چاهی، تو چون یوسف نهان
التفاتی از خدا باشد رسنچون رسن آویخت در آن پنجه زن
می کشد بالا تو را از قعر چاهتا فراز ذُروهٔ خورشید و ماه
چیست دانی از خدا آن التفاترشحههای آب از عینالحیوت
رشحه چون آمد دهن بگشای زودشاید آید قطرهای آنجا فرود
نفحهها آید شما را از خداهان و هان غافل مشو زان نفحهها
شامه بگشا از پی نفخات اومات او شو مات او شو مات او
اندرین وحشتسرا ای همنفسبوی یار آشنا ناید ز کس
جز دریچه دل کزان آید مدامبوی انس و آشنایی در مشام
روزنی باشد ز دلها بی سخنسوی شهر آشنایان کهن
میوزد گاهی از آن روزن نسیمصد پیام آرد ز یاران قدیم
هست درِ دلها سوی گلزارهارخنهها اندر در و دیوارها
آید از آن رخنه ها گاهی شمیمروح بخشا هر کجا عظم رمیم
منتظر بنشین تو در آن باغهاشامهٔ خود نِه بر آن سوراخها
شامهٔ صدق و صفا را پیش دارتا رسد او را شمیمی زان دیار
کن تو استنشاق بوی پیرهنکاید آن از مصر تا بیتالحزن
گرچه از کنعان بود تا رود نیلیکهزار و سیصد و هفتاد میل
بوی پیراهن دم باد سحرآورد زانجا به یک رَجعالبصر
گفت آید بر مشامم از یمنبوی رحمن از دم ویس قرن
آن دل مؤمن به من باشد یمنهم اویسی باشد از ملک قرن
بوی جان میآید از اتلال دلگوییا از جان بود آسال دل
راهها باشد به دل زاقلیم جانهم ز شهر غیب و ملک لامکان
آمد و شد میشود زان راههاسوی دلها سالها و ماهها
طایران آیند از آن گلزارهابر سر دیوار دل بسیارها
ای خوش آنکو باشد آنجا در کمینتا بگیرد طایری در آستین
گر یکی زاغی بگیری ای فتیزیر دستت آوری اندر هوا
فوج زاغان گرد آیندت به برجمله افشانند بر هم بال و پر
بر سرت آن یک نشیند این به دستوان دگر بر ساعدت آرد نشست
طوطیان سبز بال هند جانکی ز زاغان کمترند ای همگنان
گر یکی زینها بگیری ای پسرطوطیان آیند از آن دشتت ببر
آهوان هستند در دشت تتاردر تتار تور زای مشکبار
آهوانی سر به سر صیاد جواز پی صیاد جویان کو به کو
گاهگاهی سوی کوهستان دلآید از آنها یکی مهمان دل
گاهگاهی رم بگیرد از تتارآهویی و بگذرد زین کوهسار
گر یکی زان آهوان آری به قیدصدهزاران آهویت گردند صید
ای خوش آنکو اندر آن دشت نبردآهویی زان آهوان را صید کرد
گر گرفتی صیدی از آن دشت پاکعالمی صید آیدت بی بیم و باک
گر ببینی صیدت اندر دشت دلای سرت گردم ز کف آن را مهل
هین بگیر آن را که میآید تو راصد هزاران صید دیگر از قفا
دل بود آیینهٔ صورت نمارو به عشرتخانهٔ عز و صفا
اندران عشرتسرای پر نگارنوعروسانند بیرون از شمار
نوعروسان غیرت خورشید و ماهعالمی را کرده صید از یک نگاه
جمله را مشاطهٔ بزم ازلداده زینت از حلی و از حلل
کرده هر هفت و فکنده پیچ و تابگیسوان را همچو آن مشکین طناب
جمله معشوقان ولی عاشق طلبدر پی عاشق شتابان روز و شب
گه یکی زایشان نماید چهره پاکاندران آیینهٔ بس تابناک
تا کسی بیند مگر رخسار اوعشوه ای سازد مگر در کار او
افکند در گردنش مشکین کمنددل ازو بستاند از یک نوشخند
حبذا چشمی که آن رخسار دیدیک گل خوشبو از آن گلزار چید
شد اسیر آن کمند مشکباردر پس مرآت دل افتاد زار
نوعروسان جمله زان عشرتبساطدر پس آیینه آیند از نشاط
پای کوبان کف زنان لب نیمخندگیسوان تابیده مانند کمند
در پس آیینه آیند و ز شوقدستها در گردنش سازند طوق
پس کشندش با کمند عنبرینجانب خود از یسار و از یمین
میکشندش پس به خلوتگاه رازبا کمند آن دو گیسوی دراز
مینشانندش به گاه سروریدر گلستانی ز خار و خس بری
همچنانکه آن جوان خارکنچید یک گل در نخست از آن چمن