گنج

بخش ۲۲۵ - راز و نیاز جوانی در مسجد به درگاه حضرت سبحان

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۷۰ بیت
یک جوانی بود در ایام پیشروزگار آورد بر روزش پریش
شد تهی دست و پریشان روزگارنی به دستش بود کسبی و نه کار
مایه‌ای نی تا از آن سودی کندآتشی نه تا از آن دودی کند
نی کمانی تا شکاری افکندتخته‌ای نی تا قماری افکند
روز و شب در خانه سر در زیر بالبا عیال و جفت خود اندر جدال
گه فروش کاسه کردی گه فراشخانه گاهی رهن کردی گه خماش
تا نماندش در سرا غیر از زمینبا یکی همخوابهٔ دل آهنین
تا شبی گفتش که ای بیکاره مردای تو اندر کاهلی یکتا و فرد
تا به کی اندر سرایی چون زنانرو برون فردا پی تحصیل نان
گر نداری کسب مزدوری خوش استشاید آید نانی از مزدت به دست
چون دگر نانی نمانده در بنهامشبی خوابیم با هم گرسنه
چونکه فردا شد زن آمد نزد شویگفت بیرون رو ز بهر جستجوی
شد برون آن مرد مسکین از سراتا مگر آید گشایش از کجا
در میان کوچه لختی ایستاددید او را نامد از جایی گشاد
ماند حیران با دل غم از جوابنی ذهاب او را میسر نی ایاب
مسجدی دید آمد آنجا با نیازبا طهارت کرد رو بهر نماز
در نماز ایستاد آنجا تا به شامگه رکوع و گه سجود و گه قیام
چونکه شب شد سوی خانه بازگشتزن از آن جویای کشف راز گشت
هین چه آوردی بیاور ای فتیتا بسازم هم عشا و هم غذا
گفت گشتم من در امروز ای سلیممزد کار کارفرمای کریم
گفت با من آن کریم دلفروزمی دهم فردا تو را مزد دو روز
شرم کردم تا طلبکاری کنمیا سخن در حال خود جاری کنم
زن بگفتا سهل باشد ای جواننان بگیرم وام از همسایگان
روز دویم آن جوان باز از وثاقشد برون چون ماه گردون از محاق
در کناری ساعتی باز ایستادعاقبت رو باز در مسجد نهاد
بود آنجا تا به شام اندر نمازاز برای آن کریم کارساز
شب درآمد باز سوی خانه شدبا زن خود بر سر افسانه شد
گفت فردا آن کریم با وفامی کند مزد سه روزم را عطا
زن در آن شب هم دو قرصی کرد وامگفت با شوهر به امید تمام
روز سیم باز آمد آن جواناز وثاق خویش تا مسجد روان
رو به محراب نماز آورد بازدیده‌اش بر راه لطف دوست باز
زن نشسته منتظر اندر سرامرد در مسجد به اوراد و دعا
آخر روز از بر یزدان فردیک فرشته با سه روزه مزد مرد
گوسفندی با یکی خروار آردهم برای ذبح حیوان سنگ و کارد
هم یکی انبان آکنده به زرآمد و زد حلقه دارش را به در
گفت آن زن با سروش بی نظیرهین سه روزه مزد شویت را بگیر
آن کریم کارفرما داد و گفتاین سه روزه مزد شوت ای نیک جفت
گو به شویت تا بیفزاید به کارتا فزایم مزد او من بیشمار
آن عطا را زن گرفت و بازگشتبا نشاط و انبساط انباز گشت
آن غنم را کشت و نان را پخته کردآنچه باید کرد حاضر بهر مرد
منتظر تا کی درآید در وثاقآن جوان نیکبخت با وفاق
مرد چون فارغ شد از فرض عشامدتی بنشست در ورد و دعا
بی خبر از آن عطاهای شگرفکه‌آمده است او را از آن دریای ژرف
پس به سوی خانهٔ خود شد روانزرد روی و خسته تن آزرده جان
گه به سوی آسمان کردی نگاهباز پیمودی به سوی خانه راه
گاه در فکر جواب جفت خویشتا چه طرحی ریزد اندر گفت خویش
آمد و بیرون در بنشست زارهم خجل از اشکم از زن شرمسار
چون ز شب بگذشت پاسی بس درازنامد آن بیچاره سوی خانه باز
زن پی تفتیش حالش در گشوددیدش اندر پشت در زار و کبود
گردن کج کرده سر افکنده پیشواله و حیران به کار و بار خویش
گفتش اینجا از چه هستی منتظراز چه نایی در درون خانه در
گفت هستم منتظر اینجا مقیمتا فرستد مزدم آن شخص کریم
گفت جانا اندرآ در خانه زودتا ببینی بخشش آن بحر جود
اندرآ بین موج دریای کرممی‌فزاید زان نشاطم دم به دم
اندرآ و هرکه را خواهی بخوانکان کریم امشب فرستاده است خوان
کیست برگو با من آن کان کرممی‌فزاید زان نشاطم دم به دم
می‌دهد مزد سه روز کار تومی‌نگنجد آنچه در انبار تو
گفت ای زن آن کریم مطلق استاز کرمهایش جهان را رونق است
گبر و ترسا و یهود و بت پرستجمله را بر خوان او باز است دست
هر دو عالم خوان یغمای وی استنیک و بد هم غرق نعمای وی است
روزها خورشید خوانسالار اوستهم به شبها ماه مشعلدار اوست
ابر آزاری یکی سقای اوباد فرش بساط آرای او
آسمان بسته میان از کهکشانبهر خدمتکاری‌اَش چون بندگان
رعد طبالی بود در کوی اومهر و مه هندویی از مشکوی او
روز و شب نوبت چیان بام اوخلق عالم در صلای عام او
بحر و بر یک سفرهٔ شیلان اوستهر که آمد تا ابد مهمان اوست
طایران اندر فراز شاخهامار و مور اندر بن سوراخها
ماهیان در قعر دریاهای ژرفوحشیان در دشتهای بس شگرف
دانه چین خرمن احسان اولقمه خوار مطبخ شیلان او
اوست روزی بخش هر جنبنده‌ایزندگی بخشای هرجا زنده‌ای