بخش ۲۲۳ - حدیث تفکر ساعة خیر من عبادة سنه و در حدیث دیگر سبعین سنه
طاعت بی فکر و بی یاد و حضورمرده باشد جان آن گور است گور
حرف بی معنی درخت بی ثمرابر بی باران و بحر بی گهر
طاعت بی فکر میدان ای جنابآن سخنهایی که گوید مرد خواب
نی از آنها مهر میخیزد نه کیننه به دنیا نفع میبخشد نه دین
ای برادر دل بود خواب هوسهست فکر و یاد تو بانگ جرس
ای دلت خوابیده شد وقت سحرمرغ فکرت را برافشان بال و پر
این دل خوابیده را بیدار کنوقت کارت رفت فکر کار کن
گرچه دل نبود بجز یک جرعه خوندر درون سینهها دارد سکون
لیک او را از ورای این جهانهست قسطی گر نمیدانی بدان
همچو بُسَّد از نبات و از جمادقسط دارد زین دواَش باشد نژاد
نخله هم اندر نباتات ای حبیبباشد از حیوانی او را هم نصیب
عمه خواندش زین سبب شاه جهاننخل هم باشد عمویت ای فلان
هم بود بوزینه یا اسب ای پسرمشترک در حد حیوان و بشر
جسم و دل هم هست حد مشترکدر میان خیل انسان و ملک
هم نصیب از غیب دارد هم شهودتارش از آن یک شد و از اینْش پود
روح حیوانی از آتش شد ثمرمیدهد آبِ چه از خاکش خبر
وان شکنبه منبع روث و فساداز جگر خون از مثانه بول زاد
هرچه جسمانی ز درد و زخم و سوزهر یکی را باشد از عضوی بروز
وآنچه روحانی ز دل دارد رباطبیم و امید و غم و حزن و نشاط
آری آری دل ز جای دیگر استدر سر دلها هوای دیگر است
دل در این قالب غریبست ای حبیبرحمی آخر ای اخی بر این غریب
مرغ دل از آشیان دیگر استلانهاش در بوستان دیگر است
فکر تو چون فکر رحمانی بودپیکی از اقلیم روحانی بود
هست پیغامی ز یاران قدیماز برای این دل زار سقیم
یا شمیمی باشد از آن پیرهناز برای ساکن بیتالحزن
یا نسیمی باشد از دشت خطانزد آهویی به صیاد آشنا
یا صفیر عندلیب همنفسپیش آن بلبل که باشد در قفس
نامهای باشد ز یاران وطناز برای این غریب ممتحن
زین سبب دلها ز فکرتهای پاکروشن و نورانیاند و تابناک
دل ز فکر پاک روشن میشودرشک صد گلزار و گلشن میشود
همچو مرغی از صفیر همنفسبال و پر برهم زند اندر قفس
تا به جایی گر گشاید بال و پرصد قفس را بشکند بر یکدگر
ور بود فکر تو ظلمانی و بدخانهٔ دل تار و تیره میکند
دل شود پژمرده و بی بال و پرصحبت ناجنس آرد درد سر
درد سر گردد سر از بیگانهایوای از نامحرمی در خانهای
چون به باغی گشت زاغی پر گشابلبلان افتند آنجا از نوا
ور ابر دشتی گوزنی برگذشتنوغزالان رم کنند از طرف دشت
آهویی پیدا شود گر از ختنآهوان سازند گردش انجمن
گر به باغی بلبلی شد نغمه سازجمله مرغان پَر کنند از شوق باز
آشنایی گر به بزمی پا نهادصد در از عشرت در آن محفل گشاد
چون هوایی در دل از ملک صفاستدل به اخوان صفا زود آشناست
چون یکی زایشان به دل آرد گذاردل به وجد آید ز شوق آن دیار
شوق دل را میل آید از عقبمیلها هم جذب را آمد سبب
جذب یاران را کشاند سوی دلمحفل خوبان شود مشکوی دل
دل ز نور رویشان روشن شودساحت دل غیرت گلشن شود
دل شود مصباح پیش رویشانمشک و عنبر میشود از بویشان
از پس مصباحی اختر میشودوانگهی خورشید انور میشود
بگذرد آنگه ز خورشیدی دورافکند جرم و شود دریای نور
نور ابیض میشود پا تا به سرپرتو افکندش به اعضای دگر
از پس این نور اخضر میشوداز بیان و شرح برتر میشود
تن ز نورش جمله نورانی شوددر لباس جسم روحانی بود
سایهاش نبود ولیکن پایهاشعالمی را جا دهد در سایهاش
در محیطش سیر و در مرکز مقاماز محیط و مرکزش هر دو پیام
صورتش جسمی و معنی روح پاکگویدش روح القدس روحی فداک
در لباس جسم و شخص شخص روحهر دم از روحانش آمد صد فتوح
چیستی آیا تو ای سرگشته دلهرچه هستی نیستی زین آب و گل
باشد از جسمی دگر پیرایهاتور بود از آب و از گل مایهات
نور را با آب و گل آمیختندطرح خلوتخانهٔ دل ریختند
نور غالب شد اگر بر آب و گِلنور گردد سر به سر اجزای دل
آب و گل گر چیره شد بر نور پاکپای تا سر میشود دل تیره خاک
ای دریغا قدر دل نشناختیمدر ره اول به مفتش باختیم
باری ای دل خود تو میدانی قدر خودهین مکن در ابر پنهان بدر خود
تا به کی این ماه باشد در سحابچند باشد در کسوف این آفتاب
کن رها از عقده این خورشید راپر گشا این باز پر اسفید را
چند باشی همتک مشتی ذُباببال و پر بگشا از این زرین عقاب
چند شهبازی اسیر خرمگستا به کی عنقای قاف اندر قفس
پر گشا در عرش و پروازش ببیندر بر سلطان جان نازش ببین
پس ببین در لامکانش آشیانطوفگاهش را نگر اقلیم جان
تنگ پیش جلوهاش این نه خیامباشدش در سدره و طوبی مقام
طایران قدس، همپرواز اوبلبلان عرش، همآواز او
لیس الاذالعمری یا حبیبقلته والله فی ذاک الرقیب
رخنهای بگشا در دل ای قرینپس گواه آنچه من گفتم ببین
همچنانکه آن جوان خارکنروشنش شد صدق این گفتار من