بخش ۱۹۱ - تتمه حکایت پسر مهتر تاجر
گو پدر را تا دهد سرمایهامبنگرد در سود جستن پایهام
چون شنید این از پسر مرد صدیقراست آمد تا به نزد آن رفیق
شرح احوال پسر را باز گفتبا وی از اینگونه چندین راز گفت
گفت با وی من نمیبینم خردپردهٔ ناموس ما را میدرد
گفت با وی آن صدیق راستینمن نمیبینم که باشد اینچنین
از جبین او خرد پیداستیهرچه باشد نسخهٔ باباستی
زین سبب فرمود آن شاه نبیهاعلموا ان الولد سرّابیه
خوی بابا در ولد ساری بودهرچه در چشمه به جو جاری بود
روی رومی زاده باشد همچو ماهروی زنگی زاده چون قیر سیاه
هرکه علیین بود او را پدرگو برو گوی سعادت را ببر
هرکه را سجین بود بابای اووای او ای وای او ای وای او
گفت باشد گر چنین ای مجتباجبر باشد وان بود کفر و خطا
گفت جبر آید اگر باشد پدرمستقل در خیر و شر آن پسر
لیک اگر گویم پدر باشد دخیلمن نپندارم بود قولم علیل
آنچه گوید از پدر آثار هستدر بناة و در بنی بسیار هست
گفت پس باشد پدر را هم شریکدر پسر از فعل زشت و فعل نیک
بد شریکی دارم اندر این سفرمیشناسم از تو او را نیکتر
گفت گویا طفره باشد در نظرورنه باشد این پسر زیبا گهر
گفت شاید این دمت گیرا شودزشت او از همتت زیبا شود
غنچه را باد صبا خندان کندهمت نیکانت از نیکان کند
چون تو میخواهی دهم من مایهاشهم کنم برتر ز اخوان پایهاش
پس پسر را پیش خواند از اعتبارمایه دادش از دراهم سی هزار
پندها او را بسی شاهانه کرددر نصیحت گوش او دُردانه کرد
آن پسر آهنگ مرز روم کردرو به سوی شهر ارزن روم کرد
وقت رفتن با رفیقان وطنگفت هریک را چه میخواهی ز من
هرچه هرکس گفت او دادش نویدکز برایت من همان خواهم خرید
آن یکی استاد حمامی رسیدخواجه را بوسید و اندر برکشید
خواجه گفت او را چه خواهی زین سفرآرمت بی حیف و میل و بی خطر
گفت جفتی بوق حمامم بیارگفت چهبْود قیمتش در این دیار
گفت جفتی ده درم من میخرمگر بیاری ای جوان محترم
گفت این و خواجهاش بدرود کردرو به ره با طالع مسعود کرد
راست آمد تا به دشتستان رومبار خود بگشود در آن مرز و بوم
هر طرف میگشت و دیده میگشودتا ببیند کز چه بتوان برد سود
از قضا روزی گذارش اوفتادبر لب دریا و آنجا ایستاد
دید یکسو چون تلی خروارهاریخته بر هم چه کوهی بارها
گفت آیا چهبْود اینها ای غلامگفت باشد بوق گرمابه تمام
کآورند از لجه دریا در کناربر هم انبارند اندر این ژغار
چون شنید این را از آن مرد صدوقیادش آمد مرد حمامی و بوق
آمد و پرسید از آن انبارداربوق تو جفتی به چند ای یار غار
گفت هر ده جفت از آن را یک درممی فروشم لیک کمتر میخرم
این سخن را خواجه زاده چون شنیدسر به جیب خرقه فکرت کشید
در حساب سود و مایه غرق شدغرق سودش از قدم تا فرق شد
شب همه شب گشت مشغول حسابدفتر سرمایه شد اُمُالکتاب
گفت ده جفتی به درهم میخرممیفروشم جفت او را ده درم
این یکی بر صد بود بخ بخ ازینآفرین ای بخت بر تو آفرین
خود گرفتم ده ز صد شد در کرایباز از هریک نود ماند به جای
این بگفتی جستی از جا با نشاطرقص کردی دورهای از انبساط
باز بنشستی شدی اندر حساباز نشاط آن شب ز چشمش رفت خواب
صبح شد از خانه پا بیرون نهادخواند بر خود قل اعوذ و ان یکاد
تا بود ایمن ز چشمان حسودکس کجا صد در یک آورده است سود
هم مبادا کس از این آگه شودپیشتر زو عزم بوقستان کند
گفت با او سی هزار و هر یکیده بود سیصد هزاران بیشکی
هر به سیصد جفت خواهد اشتریبایدم کردن هزار اشتر کری
اشتری صد درهم استیجار کردبوق حمام اشتوران را بار کرد
نامهای بنوشت پس سوی پدرکرد او را زین تجارت با خبر
هم بر آتش کرد درهم صد هزارکز برای کریهٔ اشتر گذار
هم نوشتش زودتر بفرست زرتا فرستم بوق صد بار دگر
ورنه ترسم تاجران مخبر شوندسوی بوق و کان او رهبر شوند
خواجه در دیلم نشسته در سرایکامد اندر گوش او بانگ درای
قاصدی آمد نخست از گرد راهنامهای بر کف سراپایش سیاه
سر به سر زآغاز و از انجام اوشرح بوق و خوبی فرزام او
خواجه آمد از سرا بیرون چه دیدرنگ از رو وز سرش هوشش پرید
دید قزوین را شتر اندر شترکوچه و بازار و میدان گشت پر
بوق در بوق و نفیر اندر نفیرکوچهها پُر های و هوی و دار و گیر
ساربانها در سراغ خواجه گرمخواجه جویان از پی هر چرب و نرم
آن یکی اصطبل جوید آن علیقآن یکی اندر نهیق و این نعیق
هی شترها شد سقط در زیر بارخواجه بنماییم کو و کو حصار
خواجه ما را زود میباید ایابزر بکش بهر کرایه با شتاب
هست سیصد ساربان گرسنهنی غذا و نی عشا اندر بنه
خواجه برگو راه شربتخانه کوچینه دان خالی ست آب و دانه کو
خواجه حیران ماند چون خر در وحلبسته اشتر بر وی ابواب خیل
کس فرستاد و طلب کرد آن صدیقچونکه آمد گفت ای یار شفیق
هین بیا و رشد آن فرزند بینپای من از دست او در بند بین
خود نگفت آن کودن مادر فلانمیخرد کی بوق را در دیلمان
در همه عالم به قرنی شصت بوقگر رسد مصرف بود عادت خروق
این بگفت و برد اشترها به دشتدر بیابان ریخت بوق و بازگشت
ای برادر هست با ما راست اینخود حقیقت نقد جان ماست این
جملهٔ طاعات ما در این جهانبوق حمام است اندر دیلمان
علمهامان جمله بوق است ای خلفعمرمان آن مایهٔ رفته ز کف
ای دریغا عمر خود درباختیمقیمت آن ذره را نشناختیم
جمله را دادیم و بگرفتیم بوقنی به کار آید صبوحی نی عنوق
بوق چهبْود علمهای بی ثمرلجهٔ بی دُر و ابر بی مطر
ظن و تخمینی به هم بربافتننام آن را علم و حکمت ساختن
نیش غولی چند را کردن خیالحکم جستن را به برهان و مثال
بوق چهبود طاعت و آداب مامنبر و سجاده و محراب ما
بوق چهبْود، این نماز و روزهمانورد عادت گشتهٔ هر روزهمان
وقت تنگ است ای پسر هشیار باشگاه در شبگیر و گاه ایوار باش
رو بشوی این جزوها را سر به سراین ورقها را همه از هم بدر
سبحه و سجاده اندر آب کشپاک کن آن را ز لوث غل و غش
گر نماز و روزه اینست ای پسرشرم کن آن را بر خالق مبر
علم نبود غیر علم اهل بیتجمله دیگر حیص و بیص و هیت و کیت
هرچه از ایشان رسیدت یاد گیرهرچه جز این جمله را بر باد گیر
نیست جز آن غیر جهل و غیر ظنگر از آن چیزی شنیدی دم مزن
دست بردار ای پسر از پای علمقطرهای حیرت به از دریای علم
علمی ار باشد به حیرت اندر استهر که داناتر بود حیرانتر است
طاعت ار جویی نخست اخلاص جویهم برون و هم درون را پاک شوی
درد باید ای برادر درد دردورنه رو بنشین عبث هرزه مگرد
راست خواهی هرکسی را درد نیستزن بود در راه دین آن مرد نیست
شوق باید شوق باید سوز سوزورنه در دکان نشین پالان بدوز
هر که نی از شوق آبستن بودبلکه نی مرد است از زن کم بود
ای دریغا سینهٔ پر درد کوبا زنان تا کی نشینم مرد کو
ماندهام تنها خدایا همدمیدل پر از راز است یا رب محرمی
ای خدا کو محرمی تا ساعتیصحبتی داریم اندر خلوتی
یا کنار دشتی و دیوانهایتا بگویم از جهان افسانهای
یا یکی فولاد بازو رستمیتا به هم پیچیم در میدان دمی
پنجه اندر پنجهٔ هم افکنیملرزه اندر خاک رستم افکنیم
یا کناری ای خدا از این میانتا بگیرم گوشهای زین مردمان
همتی تا در ببندم خلق راهم کشم بر سر به کنجی دلق را
عزت ار خواهی برو عزلت گزینعزت و عزلت ردیفاند و قرین
منعزل لیکن رهاند خویش رابهرهای نبود ازو درویش را
لیک در صحبت ز چه بیرون کشیهر دمی صد کور اگر داناوشی
گر کشی یک کور از چاه ای فلانبه که خود بالا کشی تا آسمان
گر برآری حاجت بیچارهایبه که خوانی چل کرت سی پارهای
در رضای یک مسلمان ده قدمبه که سالی طی کنی راه حرم
طاعت ما را هزار آفت بودزانکه معظم رکن آن قربت بود
پاک باید از نفاق و از ریاپای تا سر پر خلوص و پر صفا
جزو جزوش را پی احکام هستصد هزاران غول و سیصد دام هست
لیک کار مؤمنان را ساختنسینهشان را از غمی پرداختن
هرچه باشد شادی آن دولتیستخود نه محتاج خلوص قربتیست
در ازایش هست اجری بی حسابقربت ار باشد فزون گردد ثواب
چارهٔ بیچارهای را ساختنخود لوای دولت است افراختن