گنج

بخش ۱۸۹ - داستان آن بازرگان که خرما از بغداد به بصره برد بفروشد

بود در عهدی یکی بازارگانمی‌ندید اصلاً ز سودایی زیان
گر خریدی سنگ یا خاک زمینمی‌شدی نایاب چون دُرّ ثمین
رفت در بغداد بهر امتحانصد شتر خرما خرید و شد روان
جانب بصره پی بیع و شراتا سِتانَد زیره خرما را بها
زیره را هم جانب کرمان بِرَدسیب سازد سوی اصفاهان بِرَد
تا ببیند بخت خود را در عملگفت یا بخت و روان شد با عجل
ازقضا سلطان بصره شد برونبهر صید از بصره با جمعی فزون
هر طرف می‌تاخت از بهر شکارگه فکند اسب از یمین گه از یسار
عاقبت زین گیرودار و داورییاوه شد ز انگشت شه انگشتری
قیمت آن، باجِ کشمیر و ختنبا خراج مصر و شامات و یمن
آمد اندر جستجو هم پادشاههم امیر و هم وزیر و هم سپاه
بیشتر جُستند و کم‌تر یافتندعاقبت از جُستنش رو تافتند
خسته گشتند آن گروه از جستجوشاه خشم‌آلوده ز اسب آمد فرو
بر تل خاکی نشست او خشمناکپیشکارانش همه در روی خاک
از غضب می‌کرد در هر سو نگاهکاروانی دید می‌آید ز راه
گفت سوی من کِشید این کاروانتا بپرسَمْشان ز جای و از مکان
تا بپرسم چیست ایشان را متاعکلکمْ مَسْؤُولٌ کلکمْ قومٌ راع
تا بدانَنْدَم که من اینجاسْتمحاجتی گر هستشان گویاستم
شاه راعی و رعیت چون گلهکِی گذارد گلّه را راعی یله؟!
گر رعیت سوی راعی نایدیرفتن راعی سوی او بایدی
شاه آن باشد که خوانَد سوی خویشبینوایان سوزمندانِ پریش
ور بُوَد بی‌دست‌وپایی لنگ و کورخود به سوی او رود از راه دور
نرم‌نرمک حالشان پُرسان شودهم ز سوز دردشان جویان شود
ای بسا بی‌دست‌وپایانِ علیلاو فتاده زیر پای نرّه‌پیل
ای بسا گنجشک بی‌برگ‌ونوادور او بگرفته هر سو باشه‌ها
هرکه را چنگال و منقاری بُوَددرپی صید دل‌افکاری بُوَد
دل بدزدند از درون سینه‌هادر میان چینه‌دان‌ها چینه‌ها
شاه در خرگاه و بر درگه حجابچون نگردد شهر ویران ده خراب؟!
هان و هان ای پادشه هشیار باشوقت خوابت می‌رسد هشیار باش
شاه نَبوَد آنکه خسبد نیم‌روزصد برهنه بر درش با درد و سوز
شاهی و خفتن به سنجاب و سموردر برون افتاده صد مسکین عور
من بسی دارم در این مقصد مقاللیک بگذارم که تنگ آمد مجال
هم مجالم تنگ و هم دل تنگ‌ترآنکه باید بشنود هم هست کر
چونکه شاه بصره شد در کاروانگفتشان کَیْ بود کاروان‌سالارتان
مرد بازرگان به پیش اِستاد و کردصد ثنا از بهر آن سلطان فرد
گفت آیی از کجا؟ بار تو چیست؟در کجا این بار تو واگرد نیست؟
گفت از بغداد، مقصد بصره استبارهایم جمله تمر و تمره است
گفت خرما سوی بصره بری؟!ابلهی هستی تو؟! یا سوداگری؟!
خامه چون اینجا رسید ای مرد هوش!خون درون سینه‌ام آمد به جوش
زانکه گفتم هاتفی در گوشِ جان:«تو از آن ابله‌تری ای مُستَهان»
مایهٔ عمر گرامی داشتیهین بیاور تا چه زان برداشتی؟!
علم آموزی بری یا ارمغاناز برای مدرس کروبیان
مایه‌ای کز مُلک جان اندوختیخوش به مکتب داده‌ای بفروختی
دادی آن را و گرفتی از عوضبه زبر به پیش به زیر به عوض
تا بری این را به آن محفل که هستجبرئیل آنجا یکی شاگرد پست
می‌نیاری شرم ای صاحب‌شرفشصت‌ساله عمر خود کردی تلف
حاصل این شصت سال ای مرد مفتمن چه گفتم، آن چه گفت و این چه گفت
ب زبر ب پیش ب زیر ب بریتا کنی تعلیم جبریل از خری
عمر خود دادی گرفتی ای حَزونجزوه‌دانی پر ز تخْییل و ظُنون
آنچه کار تو نیاید هل یجوز؟!هل یجوز نظمه ام لا یجوز؟!
خرق آیا در فلک جایز بود؟این فلک قادر و یا عاجز بود؟
هست آیا این هیولی یا صُوَر؟یا صور هست از هیولی بی‌خبر؟
چند باشد یا رب اقسام عَرَض؟گر ندانم چون کنم با این غرض؟!
چند گز باشد زمین تا آسمان؟جانت از کونت برآید ای فلان
چند تخْییلی به هم برمی‌نهی؟!خویش را عالم نهی نام آنگهی؟!
علم اگر این است بگذار و بروصد شتر زین علم نزد من دو جو
رو سبدبافی بیاموز ای عموگردهٔ نانی به دست آور ازو
هست علم فقه احکام ای پسرگرچه نزد اهل ایمان معتبر
لیک امروز آن همه تخْییل شدسدّ راه و مانع تکمیل شد
فقه خوب آمد ولی بهر عملنِی برای بحث و تعریف و جدل
پشکلی گر جست از کون بزیکور شد زان چشم مرد هرمزی
آن دیت آیا به صاحب بزد بود؟!یا دیت با قاضی هرمز بود؟!
گر ز قاف افتاد عنقا بر چِهیچند دلو از آن کشی گر آگهی؟!
خون حیض آید اگر از گوش زنحکم آن چِبوَد؟! بگو ای بوالحسن!
گر زنی گردد ز جنی حاملهارث او چِبوَد ز جن ای صددله؟!
این غلط باشد غلط اندر غلطصرف کردن عمر خود را این نمط
کار داری این‌قدر در پیش و پسای برادر که خدا گوید که بس
گر بدانی در عقب‌ها چیستتفرصت خاریدن سر نیستت
خود بده انصاف ای مرد گزینهیچ عاقل می‌کند کاری چنین؟!
وقت تنگ خویش را بفروختناین شلنگ‌ و تخته‌ها آموختن؟!
نام آن را علم کردن ز ابلهیبُردنش نزد ملایک وانگهی
این به نزد مرد دانا زشت‌تریا به بصره بردنت خرمای تر؟!
چون شنید این، مرد بازرگان ز شاهبر زمین بنشست گفت ای جان تباه