بخش ۱۶۳ - تأویل و تمثیل دو مرغ
عقل و نفسند این دو مرغ ای دوستانکاشیان دارند در این بوستان
کاشیانشان این تن خاکی بودسیرشان در جو افلاکی بود
متحد با یکدگر آغازشانمتفق اندر ازل پروازشان
آمدند از بوستان در توشکانسر زدند از بیضه ی روحانیان
پر زدند از گلستان جاودانآشیان بستند در این توشکان
با هم اینجا یار و دمساز آمدندهردم از سویی به پرواز آمدند
ای بسا صیاد در این دشت و بامدانها پاشیده و افکنده دام
صوت مرغان چمن آموختهآتشی از بهرشان افروخته
از صفیر خود ره مرغان زنندای عجب خسبند و راه جان زنند
هان و هان ای مرغ نوآموز منبلبل خوش نغمه ی فیروز من
این نوای عندلیب باغ نیستغیر بانگ جان خروش زاغ نیست
نفس مسکین از فریب حرص و آزسوی دانه می کند گردن دراز
بر هوای آن صفیر دلفریبمی رود بی صبر و آرام و شکیب
عقل می گوید که ای روح روانای تورا در لامکانها آشیان
از فریب این چمن ایمن مشوزین صفیر مصطنع از ره مرو
نفس می گوید که ظن بد مبران بعض الظن اثم کن زبر
عقل می گوید یقین است این نه ظنحبک للشیئی یعمی دم مزن
نفس می گوید یقین گیرم ولیکی فریبد چون منی را ای ولی
عقل گوید ناگهان بفریفتندشهسواران اندرین ره شیفتند
نفس گوید گر فریبد سهل دانناامیدی کار هر نااهل دان
عمر هست و زندگانی بس درازتوبه مقبول و در توبه است باز
توبه خواهم گرد با سوز و گدازهم تلافیها به صد عجز و نیاز
بس نماز و روزه خواهم کرد مناز درش دریوزه خواهم کرد من
ور نکردم توبه رفتم زین سرایهم نیم نومید از لطف خدای
ناامیدی کفر باشد ای عمورو بخوان لاتیأسوا لاتقنطوا
هین ببین این نفس کافر کیش راچون فریبد عقل را و خویش را
گر تو می دانی خدا را ذوالکرماین کرم در کار دنیا هست هم
پس چرا آن را به آن نگذاشتیمقتدر خود را در آن پنداشتی
دانه امسال ای رئیس ده مریزکاو رحیمست و دهد بی دانه نیز
یک سفر سرمایه مطلب ای ودودکان کریم است و دهد بی مایه سود
آیه ی رحمت همین ای بوالهوسآمده است از بهر کار دین و بس
در نماز و روزه و حج و جهادآیه ی لاتقنطوا داری بیاد
کار دنیا چونکه پیش آمد تورالیس للانسان الا ما سعی
آنکه در عقبی کریم است و رحیمبهر دنیاکی بخیل است و لئیم
آنکه را در کار دین صد چاره استبهر دنیایت چرا بیگانه است
ای تو دست آموز ابلیس پلیدپرده ی خود تابکی خواهی درید
دست تو در دست شیطان تا بچندبا خدا و خلق تا کی آسمند
دست خود از دست این ابتر بکشرخت خود تا چشمه ی کوثر بکش
ای خدا فریاد از این نفس پلیدتا کجا آخر مرا خواهد کشید
می کشد نفسم که یا رب کشته باددر میان خاک و خون آغشته باد
هر زمان امروز و فردا می کندخاکم اندر چشم بینا می کند
گوش من بگرفته می گرداندمهر کجا خواهد چو خر می راندم
هرچه می گویم که این چاهست چاهعاقبت گوید برآری سر ز راه
هرچه می گویم بیابان است اینگویدم میرو که آسان است این
سوختم تا چند خواهم سوختنشعله در جان تا بکی افروختن
سوختم آخر من ای فریادرسرحمتی فرما مرا فریاد رس
کاشکی بودی سترون مام مندر جهان هرگز نبودی نام من
من نبردستم حسد بر هیچکسجز به آنکس کو نزاد از مام و بس
رحمت حق بر تو باد ای نیکناماین پسر را می نزادی کاش مام
کاش چون زادی نپروردی مرایا به غرقابی رها کردی مرا
یا مرا کردی رها در کوهسارتا ز من گرگی برآوردی دمار
یا رسول الله یا مولی النعمیا غیاث الخلق یا کهف الامم
یا محمد یا شفیع المذنبینیا امین الله رب العالمین
سوره ی نور آیه ی رحمت توییخلق عالم را ولی نعمت تویی
ما همه بنده تو مولای همهجمله چون قطره تو دریای همه
ای زمین و آسمان خاک درتحضرت روح القدس یک چاکرت
نیست چون برجان خود رحمت مرارحم کن تو ای ولی نعمت مرا
خوانده در مصحف تورا احمد بناماحمدم من هم غلامت را غلام
چونکه همنام توام خوارم مکنحق همنامی که انکارم مکن
فخر دارم من به این ای شهریارتو مرا مگذار خوار و شرمسار
ای امام عصر و سلطان زمانای جهان جان و ای جان جهان
ای ز تو روشن چراغ مهر و ماهای جهانت کشور و خلقت سپاه
ای وجودت لنگر چرخ و زمینای تورا ملک ابد زیر نگین
ای نبی را آخرین قایم مقامای ولی مؤتمن رکن انام
ای شه دوران و حق مشتهرصاحب دوران امام منتظر
گرچه عالم سربه سر پر نور توستچشم بدبین دور تا یا کور توست
حرمت جدت که در من یک نظرمانده ام تنها به بند نفس در
همتی کن با من ای مولی رفیقتا مگر یابم نجات از این مضیق
ای صفایی ای به صد غم مبتلاای غریق بحر عصیان و خطا
سخت می بینم تورا بس ناامیدخون دل از دیده ات خواهد چکید
گرچه نومیدی و یأس از خود بجاستلیکن نومیدی ز لطف حق خطاست
ای بسا از تو بتر بخشیده استگرچه دهر از تو بتر کم دیده است
تا توانی عجز و زاری پیش گیردر حیوة خویش سوگ خویش گیر
دست در دامان پیغمبر فکنکار خود با ساقی کوثر فکن
بلکه او ناخوانده غمخوار همه استدر دو عالم لطف او یار همه است
آری او باشد نگهدار همهما همه جسمیم و او جان همه
گرچه باشد جسم از جان بیخبرجان بهر جزوی از آن دارد نظر
متصل باشد بهر عضوی از آنما همه جسمیم و آن مولاست جان
زابتدا تا انتها همراه ماستاز قدم تا فرق ما آگاه ماست
جسم او پیدا و پنهان کار اوسر به سر عالم پر از آثار او
نور او بر خوب و بر بد تافتههرکسی زان قسمت خود یافته