بخش ۱۶۲ - دنباله صحبت مرغ با جفت خود
گفت با مرغ حریص آن هوشمندمن ندارم حیرتی زین میخ و بند
بند دام است این و مسمار تلهپر نشد زین دانه کس را حوصله
در جوابش گفت ای اشکم پرستخود گرفتم دام اینجا مضمر است
صد هزاران دام و میخ گسترده شدتا یکی صید از یکی آورده شد
صد هزاران تیرها جست از کمانتا یکی آمد از آنها بر نشان
نی بهر دامی شود مرغی اسیرنی شود هر مرغ هرجا دستگیر
ای بسا انبارها بر دامهاپهن شد در دامها و بامها
دانها از بامها برچیده شددامها در خاکها پوسیده شد
نی به دامی مرغکی شد پای بستدانها برچیده خود از دام جست
از کجا این دام گیرد پای منباد خرم این سر زیبای من
ور گرفتم پای من در دام رفتاز تنم کی شوکت و کرکام رفت
شاید از هم بگسلم این دام راپاره سازم تار و پود خام را
ور گرفتم تخت آمد بند منگشت محکم عقده ی آوند من
من شدم در دام صیادی اسیرنعم مولی ربنا نعم النصیر
شاید او چون بیند این بیداد رامهربان سازد به من صیاد را
تا ز پای من گشاید دست خودهم بپراند مرا از دست خود
گویدم هی هی برو آزاد زیدر گلستانها خوش و دلشاد زی
ور گرفتم او ز من غافل نشدکام من از غفلتش حاصل نشد
آخرا روزی بمیرد ناگهانمن شوم فارغ ز قید حبس آن
این بگفت و ترک آن دمساز کردرو بسوی دانه ها پرواز کرد
خویش را افکند بر آن دانه هاهیچ نامد یادش از افسانه ها
دانه برچیدن روان بودی هماندر گلویش دام افتاد آن زمان
دانه در منقار او ناکرده جایرشته های دام افتادش بپای
تا نظر می کرد در پا و گلواز کمین آمد برون صیاد او
حلق او بگرفت و از دامش کشیدپایهایش کند و پرهایش برید
پای آن بربست و دست خود گشادخنجر فولاد بر حلقش نهاد
مرغ مسکین آه و افغان ساز کردای دریغ و ای دریغ آغاز کرد
گفت رحمی بر من ای صیاد کناز کرم این خسته را آزاد کن
نی جوابش داد و نی آزاد کردنز نگاهی خاطر او شاد کرد
کارد بر حلقش همی مالید اوبا زبان حال اندر گفتگو
کآه آه از این دل پر حسرتمای دریغ از آنکه آرد رحمتم
آه آه ای نفس خونم ریختیرشته ی امید من بگسیختی
خاک عالم بر سرم از دست توآه از بیداد و خوی پست تو
درد دل را با که گویم ای دریغچاره ی خود از که جویم ای دریغ
نیک کردم با تو دانستم خطاستهر که باید نیک کرد اینش سزاست
آری هرکس نیک یا بد می کندمی کند بد لیک با خود می کند
پروریدم این سگ نفس پلیدچون توانا شد مرا از هم درید
بود زینسان با خود اندر گفتگوپایهایش بسته تیغش بر گلو
خواست جانش چون ز تن پرواز کردگوشه چشمی به حسرت باز کرد
مرغ هم پرواز خود دید آن زمانکرده از آنجا هوای آشیان
گفت رفتی رو مرا هم یاد کنشادزی و یاد ازین ناشاد کن
این بگفت و جان شیرین داد و رفتهمدمش بر سر دمی استاد رفت
آری از حرص و طمع غافل مباشکافتی اندر دام و باشی دلخراش
رفت و اندر آشیان تنها خزیدسر به صد افسوس زیر پر کشید
روز وصل یار دیرین یاد کردمویها در سوگ او بنیاد کرد
کای دریغا مرغ هم آواز منای دریغا مونس دمساز من
ای دریغا مرغ زرین بال منای همای من همایون فال من
ای دریغا طوطی گویای منای دریغا مونس شبهای من
ای دریغا یار شیرین کار منای دریغا گلشن گلزار من
طایر هم آشیانم را چه شدآن رفیق مهربانم را چه شد
یاد ایامی که با هم داشتیمدانه مهر و وفا می کاشتیم
با هم از بیضه برآوردیم سرهم برافشاندیم با هم بال و پر
کاش ز اول بیضه مان بشکسته بودبال و پرمان کاشکی نارسته بود
ای دریغا قدر آن نشناختیمنقد وصلش را چه ارزان یافتیم
چند گویم ای دریغ و ای دریغسود بخشد کی دریغ و کی دریغ
من همی گویم دریغ و روزگارمی خورد بر من دریغ و زینهار
رفت یکسر روزگارم در دریغشد بهار و شد خزانم در دریغ