بخش ۱۴۱ - اثبات قدرت و ثبوت معاد جسمانی و رفع شبهه از منکرین معاد
چون شنید آن مرد عارف این سخنراست آمد نزد شیخ مؤتمن
آب در چشم و تبسم در دهاندل پر از سوز و زبان شکرفشان
شیخ گفت او را که ای کافر نهادآن تویی کت نیست تصدیق معاد
باورت ناید ز سوز واپسینراست نشماری تو روز راستین
گفت اگر می پرسی از کردار منوز رسوم بندگی و کار من
آری آری آن منم خاکم بسرکز قیامت نزد من نبود خبر
حق بجانب باشدت ای نبکختکار من ماند به آن گفتار سخت
راستی گفتی سربسر اعمال منمنکران حشر را باشد ردن
آنکه باور نبودش روز پسینطاعتش باشد چنان کارش چنین
ور سخن در اعتقاد خاطر استحق دانایی که دل را ناظر است
هم به آن مبدع که بی پرگاردستصورت هستی بر آن الواح بست
نقش ابداع اندرین محفل نگاشتقبه ی گردان گردون برفراشت
هردو هفت مخترع را بر زبرزد قلم پرگار رحمت از هنر
خامه ی ایجاد او نیرنگهازد بر این دریا برآمد رنگها
قدرتش دم بر قلم زد شد رقمصدهزاران نقش بر لوح و قلم
کرد بهر امتزاج آب وطینقاف قدرت را به کاف کن قرین
روح را آرایش انهار کردواندران بزم چمن سالار کرد
کرد با قدرت شریک اخلاص رازد جلا مرآت خاص الخاص را
پس مقابل داشت با بحر وجودمنعکس شد اندر آنجا آنچه بود
نور اسماء جمله اندر وی بتافتپس ملک در سجده از هیبت شتافت
هم به طیاران جو ملک قدسهم به حق محرمان بزم انس
هم به آن مرغان لاهوتی دگرهم به شهبازان ناسوتی مقر
هم به مشتاقان انوار جمالخلوت آرایان ایوان وصال
هم به صیاحان شام ارغنونمقصد اصلی و امر کاف و نون
رهنمایان صراط المستقیمبانیان ربط حادث با قدیم
هم به آن قطب سماء اصطفیفذلک جمع حساب انبیا
محور تدویر ارشاد همهغایت تکوین ایجاد همه
مجمع البحرین امکان وجوبپرده دار خلوت غیب الغیوب
وآصل قوسین تنزیل صعودمنتهای مبدع غیب و شهود
خامه ی ایجاد را اول رقمنامه ی پیغمبری را محتشم
لطمع زن بر لجه ی دریای فیضحاصل آن موج توفان زای فیض
هم به آن منصوص نص انماهم به آن مخصوص تاج لافتی
مصدر دین را نخستین اشتقاقحق و باطل را بزرگین افتوراق
تالی آیات اسرار علنلازم بین نبی را بی سخن
والی ملک ولایت را نخستخاتمیت از ظهور او درست
لازم و ملزوم با هم متصلدر تجلی دان و در آن آب و گل
بود پیش از امتزاج آب و خاکنورشان از صقع اعلی تابناک
در تجلی بعد از آن از پرده هاپرده های ذات پاک انبیا
تا عنایت خواست سازد آشکاراز حجاب استتاران تنگبار
مادر دوران که در آغاز خلقبود آبستن رسیدش گاه طلق
چون عنایت شد قرین جفت مامگشت آبستن به طفل فیض نام
چون زمان حمل را طی شد شهورفیض اعظم کرد از مطلع ظهور
آشکارا شد ز رحمت زان طلقلازم و ملزوم با هم معتنق
فیض اعظم را ظهور آن کفیلخاتمیت را بروز آن دلیل
هم به آن انوار منشق زین دو نورمحفل ایجاد تکوین را صدور
نامهای اعظم یزدان پاکبرجهای استوار این حباک
کاعتقاد من به محشر محکم استدل ز هول روز محشر پر غم است
منکر روز قیامت نیستمبلکه اندر هول آن فانیستم
این بگفت و با دو چشم خون فشانشد بسوی خانه زان محفل روان
این سخن گر از تواضع بود ازودر حق تو راست باشد مو به مو
گرچه داری صاف بیغش اعتقاددر عملهایت هزاران داد داد
داد از کردار ناهنجار توتا چه آرد پیش تو کردار تو
آه از این نفس بدکردار تووز هواهای خدا آزار تو
پرده ی شرم و حیا برداشتیهیچ جای آشتی نگذاشتی
نی حیا کردی ز لطف و رحمتشنی حذر کردی ز قهر و سطوتش
نی وفا را یاد کردی نی جفانی بخود رحمی نه شرمی از خدا
خویش را خواهی شناسی ای فلانجبرئیل فاش و شیطان نهان
در مساجد ادهم و شبلی استیخود تو می دانی به خلوت چیستی
نیک می دانی شمار نیک و بدیاد ناری از شمار کار خود
از برای دیگران علامه ایبهر خود لیک ابله خودکامه ای
گر کسی نشناسدت ای حیله بازمی شناسم من تورا از دیرباز
گر فریبی دیگران را از سخناز درونت آگهم من دم مزن
ور زنی دم از پشیمانی بگوعذرهای آنچه می دانی بگو
گرچه کردارت ره گفتار بستبر دهان و بر لبت مسمار بست
لابه کن لیک از درون سینه کنتوبه کن اما نه چون پارینه کن
عذرها میگو ولی آهسته گوگفته ها راکن رها ناگفته گو
دیده افکن بر زمین گو زیر لبای خدا این الهرب این الهرب
گه نظر افکن بسوی آسمانیارب و یا رب بگو زیر زبان
نیم شبها رشته بر گردن فکنتوبه کن از توبه های خویشتن
توبه کن اما نه چون پیرار و پارخون دل از دیده بر دامن بیار
هان شب عمر تورا آمد سحرمرغ شبخوان هم بهم زد بال و پر
صبح رحلت می دمد بیدار شواینک آمد محتسب هشیار شو
گرچه نومیدی ز خود اما رحیمباز می گوید بیا بی خوف و بیم
شاه عمرت را سحرگاهان رسیدخیط ابیض آمد از اسود پدید
خانه ی تن را خروسی ای زبانکو خروشت ای خروس و کو فغان
ای زبان نه تو خروس خانه ایتا بکی در فکر آب و دانه ای
بلکه در خوابی و شب بیگاه شداختر شبگرد اندر چاه شد
صبح نزدیک آمد ای مرغ سحربرکش افغان و برافشان بال و پر
شد سحرگه ای خروس آواز کنبال و پر برهمزن و پرواز کن
گوش بر بانگ خروس عرش داربانگ آن بشنو تو هم بانگی برآر
جمله در خوابند اهل این سرایهم دل و هم روح هم عقل و قوای
ای خروس آخر خموشی تا به چندنالها سر کن به آواز بلند
اهل این ویرانه را بیدار کنوین جمال طبعشان هشیار کن
منعشان زین خواب پر تشویش کنجمله را مشغول کار خویش کن
دیده را گو تا بگرید زار زاربر من و بر خود چه باران بهار
گو به دندان تا بخاید پشت دستهم به دندان گو که مشت آرد شکست
گو به ناخن تا خراشد سینه راتازه سازد سوزش دیرینه را
گو به دستان تا دو کف بر سر زندگر به سر کف گه به زانو بر زند
هم به سر گو تا بکوبد خود به سنگهم بپا گو تا شود کوتاه و لنگ
گو به این افسرده دل تا خون شودخون شود از دیده ها بیرون شود
خود همی تا می توانی داد کنبردر او روز و شب فریاد کن
تن فتاده پای آخور تا بچندهی بزن از جا برآور زین جمند
اندرین اصطبل تا کی روز و شبدر کمیز خویش غلطی ای عجب
سیصد انبار دگر کاه و شعیربرده گیر و خورده گیر و ریده گیر
هین بکش افسار خود از دست نفسده رهایی خویش را از دست نفس
همتی کن پا برون نه زین صطبلسوی میدان تاز با صد کوس و طبل
همچو بشر حافی آن آزاده مردکو دوصد زنجیر آهن پاره کرد
پا برهنه جست از زندان بدرتا برآن پادشاه بحر و بر