بخش ۱۴۰ - مکالمه حضرت موسی ع با آن پیر گبر و ایمان آوردن گبر
دید موسی کافری اندر رهیپیره گبری کافری و گمرهی
گفت ای موسی از این ره تا کجامی روی و با که داری مدعا
گفت موسی می روم تا کوه طورمی روم تا لجه ی دریای نور
می روم تا راز گویم با خداعذر خواهم از گناهان شما
گفت ای موسی توانی یک پیامبا خدای خود ز من گویی تمام
گفت موسی هان پیامت چیست اوگفت از من با خدای خود بگو
که فلان گوید که چندین گیرودارهست من را از خدایی تو عار
گر تو روزی می دهی هرگز مدهمن نخواهم روزیت منت منه
نی خدایی تو نه من هم بنده امنی ز بار روزیت شرمنده ام
زین سخن آمد دل موسی بجوشگفت با خود تا چه گوید حق خموش
شد روان تا طور با حق راز گفتراز با یزدان بی انباز گفت
اندر آن خلوت بجز او کس ندیدبا خدا بس رازها گفت و شنید
چونکه فارغ شد در آن خلوت ز رازخواست تا گردد بسوی شهر باز
شرمش آمد از پیام آن عنوددم زند از آنچه ز او بشنیده بود
گفت حق گو آن پیام بنده امگفت موسی من ازان شرمنده ام
شرم دارم تا بگویم این پیامچون تو دانایی همه دانی تمام
گفت از من رو بر آن تندخوپس ز من او را سلامی بازگو
پس بگو گفتت خدای دلخراشگر تورا عار است از ما عار باش
ما نداریم از تو عار و ننگ نیزنیست ما را با تو خشم و جنگ نیز
گر نمی خواهی تو ما را گو مخواهما تورا خواهیم با صد عز و جاه
روزیت را گر نخواهی من دهمروزیت از سفره ی فضل و کرم
گر نداری منت روزی ز منمن تورا روزی رسانم بی منن
فیض من عام است فضل من عمیملطف من بی انتها جودم قدیم
خلق طفلانند و باشد فیض اودایه ی بس مهربان و نیک خو
کودکان گاهی بخشم و گه بنازاز دهان پستان بیندازند باز
دایه پستانشان گذارد بر دهنهین مکن ناز ای انیس جان من
سر بگرداند دهان برهم نهددایه بوسه بر لبانش می دهد
هین مگردان رخ ز من پستان بگیرجوشد از پستان من بهر تو شیر
چونکه موسی بازگشت از کوه طورطور نی بل قلزم ذخار نور
گفت کافر با کلیم اندر ایابگو پیامم را اگر داری جواب
گفت موسی آنچه حق فرموده بودزنگ کفر از خاطر کافر زدود
جان او آیینه پرزنگ بودآن جوابش صیقل خوش رنگ بود
بود گمراهی ز راه افتاده بسآن جوابش بود آواز جرس
جان او آن شام یلدا دان جوابمطلع خورشید و نور آفتاب
سر به زیر افکند و لختی شرمگینآستین بر چشم و چشمش بر زمین
سر برآورد آنگهی با چشم تربا لب خشک و درون پرشرر
گفت با موسی که جانم سوختیآتش اندر جان من افروختی
من چه گفتم ای که روی من سیاهواحیا آه ای خدا واخجلتا
موسیا ایمان بر من عرضه کنکودکم من بر دهانم نه سخن
موسیا ایمان مرا بر یاد دهای خدا پس جان من بر باد ده
موسی او را یک سخن تعلیم کردآن بگفت و جان بحق تسلیم کرد
ای صفایی هان و هان تا چند صبریاد گیر ایمان خود زان پیر گبر
گرچه گفتار تو ایمان پرور استهم سخنهایت همه نغز و تر است
ریزد از نطفت مسلمانی همههست گفتار تو سلمانی همه
لیک ز اعمال تو دارد عار و ننگکافر بتخانه ترسای فرنگ
طعنه می زد آن یکی از اهل دینعارفی را با هزاران خشم و کین
کان فلانکس را نباشد اعتقادنی به دوزخ نی به جنت نی معاد