بخش ۱۳۸ - حکایت بشر حافی و توبه او بر دست حضرت امام موسی کاظم ع
قبله هفتم به راهی می گذشتاز جمالش گشته روشن شهر و دشت
بر در یک خانه افتادش گذارخانه ای بس عالی و محکم حصار
دید تا چرخ نهم از آن سرایهای و هوی رقص و بانگ نوش و نای
از سماع چنگ و شور نای و نوشاندرین نه گنبد افتاده خروش
لولیان در رقص و مطرب در سرودبربط اندر ناله و در نغمه عود
یکطرف فریاد دف با بانگ نییکطرف شور شراب و جوش می
ساقیان در دور ساغرها به کفباده نوشان حلقه حلقه هر طرف
شاهدان در عشوه ها و نازهازلفشان در دست شاهد بازها
پیش کاران از برون و از دروناز شمار افزون و زاندازه برون
حاجبان استاده اندر هر کناردیده ها بیدار و جانها هوشیار
حاجبی را گفت آن شاه زمناز که باشد این سرای مؤتمن
گردنش آیا بطوق بندگی ستیا که آزاد است و کس را بنده نیست
گفت حاجب با امام بیهمالهی چه می گویی برو چشمی بمال
خواجه ی ما بر خداوندان خداستبنده گفتن کی چنین کس را سزاست
منعم و مفلس گدای خوان اوستجیره خوار سفره ی احسان اوست
صاحب این خانه بشر حافی استاین سخنها کی به وصفش کافی است
محفلش را صد چو زهره ساقی استصدهزارش بنده ی قبچاقی است
پر شده از بندگانش شهر و کوخواجه و مولی و آزاد است او
گفت آن شه راست گفتی بنده نیستکی چنینها راه و رسم بندگی ست
بنده باید در خور خواجه نژندحلقه اندر گوش و در گردن کمند
بندگان را داغ باید بر جبینگوشها بر حکم و سرها بر زمین
آری آزاد است از خواجه بریخواجه زان بیزار و دلگیر و عری
بنده است از خواجه اش بگریختهاستری افسار خود بگسیخته
می جهد بر کوه و برزن بی فسارجفته می اندازد از یمن و یسار
بنده گر بودی کجا خودسر شدیگر نه آزاد است کای کافر شدی
کافر و مولی مسلمان هواستبنده ی شیطان و آزاد خداست
هرکه شد آزاد درگاه خدابنده شد هر پاک و هر ناپاک را
کافر حربی اسیر بنده ماندچونکه حق را خواجه و مولی نخواند
چون بظاهر بندگی از خود فکندهم بظاهر شد اسیر حبس و بند
مشرک باطن چو در شرک خفی ستحبس و قید او به باطن مختفی ست
ظاهر او ظاهر آزادگانلیکن از باطن به صد زندان نهان
از یکی آزاد و صد جا بنده استدر حقیقت مرده صورت زنده است
گرچه از تن بنده شد پورحبشلیک جانش نغز آزاد است و خوش
گرچه مملوکت به تن باشد رفیقجان او آزادگان را شد رفیق
برق تن از برق جان اولی تر استدرد ظاهر از نهان اولی تر است
بندگان را تن به حبس بندگی ستجانشان را لیک قید حبس نیست
این گرفتاران دنیای پلیدنامشان آزاد و جانهاشان عبید
بندگان یکجا اسیر این خواجگاندر گرو هستند در سیصد دکان
بنده را از مردن آزادی رسدخواجگان مانند در حبس ابد
بندگان را بند برپا و گل استخواجگان را بند در قید دل است
آن یکی از یک سخن آزاد زیستجز جهاد اکبر این را چاره نیست
ای خوشا زین بندگی ای بندگانآه از این آزادی ای آزادگان
ای خدا بازم خر از آزادگیگردنم را نه کمند بندگی
رفت حاجب در درون آن سرایشمه ای با خواجه گفت آن ماجرای
خواجه را آتش فتاد اندر نهادمی زند بر بیخ تیشه اوستاد
تیر چون از شست قابل در رودسینه ی آماده را برهم درد
تخم آن دهقان کامل کشت چونخوشه ای سر زد ز خاک آید برون