بخش ۱۳۵ - «سبوح قدوس رب الملائکة والروح» گفتن جبرئیل و بیهوش شدن ابراهیم خلیل
جمله را از بهر حق قربان نمودجمله را قربان آن سلطان نمود
داده بود آن را خدای ذوالمننمال و فرزندی چو اسماعیل تن
آستین بر جمله افشاند از وفادر ره آن پادشاه ذوالبها
یافت حق او را چو از خاصان خاصنام خلت یافت از وی اختصاص
برگزید او را خداوند جلیلخواند او را از برای خود خلیل
خلعت خلت رسید او را ز ربآمد او را هم خلیل الله لقب
تارکش را افسر خلت رسیدمهر خلت شد به منشورش پدید
خواست از جا غیرت کروبیانبحر غیرت گشت بزم قدسیان
غلغل سبحان ذی المجدالعلیوالجمال الفرد والعزو الثناء
شور و غوغا در میانشان درفکندجملگی گفتند با بانگ بلند
کی خدا ای برتر از وهم و خیالای منزه از چه و چون و مثال
کی روا باشد که خاکی بس ذلیلدر حریم کبریا گردد خلیل
از عناصر زاده ی خاکی نسبکی روا باشد که یابد این لقب
او کجا و رتبه ی خلت کجانطفه ای را اینچنین زینت کجا
مرد بقال از چه بس استاد بودکی به پهلوی شهانش جای بود
موزه گر از جلد آهوی تتارسازی آن را از برای سرمیار
این نکوهش نی بد اول یارشانبود ز آغاز وجود این کارشان
یفسدو یسفک بخواندندش نخستپس گنه کار و جهول عهد سست
این نبودی از حسد یا بغض و کینحاش لله کی ملک هست اینچنین
بلکه از نادانی آن خلق پاکبود از اطوار این فرزند خاک
چونکه اکثر ذات او نشناختندجانب طعن و ملامت تاختند
از خلافت گاه در بحث و جدالگه ز خلت در میانشان قیل و قال
آدمیزادا ببین تو چیستیکان ملایک می نداند کیستی
قاصر از ادراک تو روحانیانخدمتت را قدسیان بسته میان
تو خلیفه ی حقی و نایب منابجانشین پادشاه مستطاب
نسخه ی آیات ربانی استیمظهر اوصاف رحمانی استی
ضرب دارالملک و اقلیم جلالنقش دست نقشبند بی مثال
قدر خود بشناس اوج خود بدانخویش را مفروش ارزان و مهان
اندرین بازار پرسودا و شرمشتری بسیار داری ای پسر
مشتری افزون ز تعداد و شمارجمله واکرده دکان از هر کنار
چونکه خود را می فروشی ای عمومشتری قدر دانی را بجو
قدر دان و صاحب گنج و گهرتا تورا بر سر نهد اکلیل زر
بامدادان اسبهای خوش نژادبرد میدان بهر بیع آن اوستاد
بانگ برزد کاسبها را ارخریمی فروشم فاش این المشتری
سوی استا شد روان از هر طرفمشتریها کیسه ی زرشان بکف
مهتر سلطان یکی را می خردجانب اصطبل سلطان می برد
می برد آن را خرامان و چمانتا به نزد پادشاه قدر دان
می دهندش جای جو قند و شکرهم مویز خشک و هم حلوای تر
زین ز زر سازند و از سیمش لگامجان او روبند در هر صبح و شام
صبحها کان شه برآن گردد سواردر رکابش میرو سلطان صد هزار
سروران بوسند سمش از شعفمهتوران گردند دورش هر طرف
آن یکی تیمار آن را انتظاروان همی جوید ز سمش سنگ و خار
می خرد آن اسب دیگر یک فقیرکهکشانش گاه و شعرایش سفیر
می نبیند کاه و جو الا به خوابدایم از جوع البقر در اضطراب
نی صطبل او را نه آخور نی حصارخوابگاه او نه جز خارا و خار
از یسار و از یمین جویای کاهخاک بوید بهر جو تا صبحگاه
گه به هیزم کش دهد او را کراگه سپارد سوی حمالی ورا
زان بتر اسبی دگر کانرا خردمرد عصار و سوی دکانش برد
نی اثر بیند ز آب و نی زکاهمی خورد سرگین و آنهم گاه گاه
گردنش خم گشته زیر بار غنگشرحه شرحه گردنش از عاد سنگ
نیست تیمارش بجز از چوب ترمهترش نی غیر گرز گاو سر
بسته چشم و دست و پا اندر حصارگرز بر فرقش که هین روغن بیار
راه پیماید بسختی روز و شبنی امید رحم و نی پای هرب
یکدمش آسایش و آرام نیراه او را آخر و انجام نی
ره رود اما نبرد منزلیزآمد و رفتن نه او را حاصلی
می رود اما نه صحرایی نه دشتنی هوای تازه و نه سیرگشت
نی رهش را مبدئی و نی ختامنی در آن ره منزلی و نی کنام
نی مجال خفتن او را نی شنوتا تواند رفت گویندش برو
گر بگویم رفتم این ره سالهاریختم هم یال و هم کوپالها
گویدش استا که جان اندر تنتباشد این ره را بباید رفتنت
گر بگوید تابکی نبود جوابجز که رو روای هیون با صد شتاب
ای تو در بازار این دنیای دونمشتریها باشدت از حد فزون
چون هوا و نفس کافر کیش تودوستان سود خود اندیش تو
آن زن و فرزند و عم و خال تووان عیال خفته اندر فال تو
دشمن دیرینت آن دیو پلیدکو به تو چفسیده محکم چون کبید
جملگی آنها خریدار تو انددر پی صید تو اشکار تو اند
می خرندت از برای بندگینی پی مولایی و فرخندگی
می خرندت زیر صد بارت کشندیا کنندت پوست بر دارت کشند
آن یکی خواهد پی شبکاریتوان دگر حمالی این عصاریت
وان کشد تا از تو کین جد و مامکینه های آن نیاکان گرام
این خریداران گدایان طریقجملگی عباس دوسند ای رفیق
آن خریداران عور کفش دزداز تو خواهند آش و نان و کار مزد
یک خریدار دگر باشد توراپادشاه جمله شاهانش گدا
پادشاهی کشورش ملک وجودکشورش را نی جهات و نی حدود
بلکه بر ملک عدم هم حکمرانبر وجود و بر عدم حکمش روان
سکه در لاهوت و در ناسوت زدنوبت از لاهوت در ناسوت زد
قاف تا قافش همه گنج گرانسفره ی او از مکان تا لامکان
مشتری او انبیا و اولیاملک سرمد مایه دست قالها
عقد ایجابش اگر جویی همینانّ الله اشتری من مؤمنین
مانده از تو یک قبول ای نیکبختسر بجنبان تکیه زن بالای تخت
بنده ی او گرد پس آزاد زیرو غم او خور ز هر غم شادزی
بنده ی او همچو ابراهیم باشپیش تیغ نار او تسلیم باش