گنج

بخش ۱۳۴ - جواب حق سبحانه و تعالی با حضرت شعیب ع

چون شنید این از شعیب آمد خطابآمد از حق از پس چندین حجاب
کافرین بر همت والای توهشت جنت عرصهٔ یغمای تو
چون تو جز ما را فشاندی آستینما گرفتیم آستینت ای گزین
ما گرفتیم آستینت سوی خویشمی‌کشیم از مهربانی پیش پیش
چون از آن ما شدی زان توایمهم انیس جان جانان توایم
گر تو دادی در ره ما دیده‌هادیده‌هایت را منم خود خونبها
چون تو ما را برگزیدی از همهبرگزینیمت به ناز و طنطنه
هم فرستیمت کلیم خویش راآن شهنشاه وفا اندیش را
می‌فرستم بهر خدمتکاریتاز پی دلجویی و دلداریت
تا برای خدمتت بندد کمرتا نهد بر حکم و فرمان تو سر
موسی و فرعون قبطی واگذارکار اسرائیلیان موقوف دار
موسیا سوی مداین راه گیرراه بر کوی دل آگاه گیر
موسیا سوی مداین کن شتابسوی آن در بحر شوقم آشتاب
موسیا چوب شبانی نِه به دوشرو سوی آن پیر پر جوش و خروش
آشیان ایمن و عنقای طورای نهنگ پیل غره کوه نور
خواجگی بگذار خدمتکار شواز برای یار ما رهیار شو
هین برو سوی مداین زود زودگله‌اش افتاده آخر در ورود
گله‌اش را سوی صحرا باز کشگه به ابکار و گهی کهسار کش
گله می‌گردان و با ما راز کنهی هئی بر یاد ما آغاز کن
دشت را بر یاد ما گلزار کنکوه را از یاد ما اهوار کن
آری آری ای پسر گرچه شعیبخود منزه بود از هر نقص و ریب
تارکش را بود تاج سروریقامتش را خلعت پیغمبری
از محبت یافت لیکن این بهاکش شبانی کرد موسی سالها
بندهٔ او کرد آنگه شایگانخواجگی کن بر تمام خواجگان
در سرایش هرکه دربانی کندموسی عمرانش چوپانی کند
ای گروه دوستان شادی کنیدعید نوروز است میرادی کنید
عاشقان را عید باشد ماه و سالنی چه عید کودکان وهم و خیال
کودکان را عید لهو است و لعبعید عاشق عید عشق است و طرب
عامه را عیدت بغیر از نام نیستآری آری فرق در ایام نیست
عامه اندازند صد شور و شغبروز عید و دل پر از ویل و کرب
جامه‌ها پوشند سبز و سرخ و زردسینه‌هاشان لیک پر اندوه و درد
بلکه فکر جامه و حلوای عیدبارها راهست سرباری مزید
عید شیرین است اگر حلوا نبودخاصه بهر آنکه خود بابا نبود
شام عید آن بینوا در گیر و دارهین برو جامه بخر حلوا بیار
گوید ای خاتون ببین کیسه تهی‌ستگویدش کودک نداند هست نیست
گر کسی را دیدهٔ بینا بودعید نبود ماتم بابا بود
عیدهای عامه را عیدی مگوعید تقلید و مجاز است ای عمو
عید نبود غیر عید عاشقانعید شادی هست خاص عاشق آن
عید عاشق هست عید راستیعیدها لفظ است آن معناستی
خوشتر از دوران عاشق کس ندیدهر شبش قدر است و هر روزیش عید
خوشتر از ایام عشق ایام نیستروزهای عاشقان را شام نیست
شام عاشق روز و، روزش روز عیدعید او نوروز و نوروزش سعید
عشق خود سرمایهٔ هر شادی استبنده کی در عشق یار آزادی است
خواجگی عشق است جز او بندگیجز برای عشق نبود زندگی
خاصه آنکو بندهٔ عشق حق استعشقباز آن جمال مطلق است
بندهٔ عشق است سلطان همهاینج هان جسم است و آن جان همه
هر که زین کوثر شرابی نوش کردجمله غمهای جهان فرموش کرد
بر مرادش گردش دور سپهربر هوایش تابش این ماه و مهر
آنچه او خواهد همان باشد همیآنچه باشد او همان خواهد همی
او نمی‌خواهد بجز مطلوب دوستهرچه باشد بی شکی مطلوب اوست
جان خود خواهد ولی بهر نثارپرورد تن لیک بهر درد یار
خانمان خواهد ولی ویران دوستهم زن و فرزند را قربان دوست
جان چه باشد زن چه و فرزند چیستنقد جان هم درخور آن شاه نیست
رو فدا کن جان جان در راه اوجان جان قربان روی ماه او
جان و جان دادن فنا گشتن ازوگشتن از خود فانی و باقی بدو
جان فدا کردن ز حق وارستن استجان جان از قید جان هم رستن است
گنده تن کی درخور آن شه بودکی به بزم کی خری را ره بود
تن فداسازی بود جان آن توجان ز تو باشد تن از جانان تو
مرده‌ای را تحفهٔ جانان کنیلاشه خر را هدیهٔ سلطان کنی
در حقیقت جان خود می‌پروریاز قفس او را به گلشن می‌بری
می‌جهانی جان ز زندان بدنمی‌کشی خود را به فردوس عدن
می‌گریزی از عجوزی گنده پیرجانب حوران بی مثل و نظیر
این نه قربانی بود ای دردمنداین بود از نفس خود بین آسمند
گر کنی قربان بکش جان عزیزگردن جان را بزن از تیغ تیز
جان بگیر از جان و در راهش فکنتا نماند از تو نی جان و نه تن
آن زمان از خود به کلی وارهیدر فنا آباد مطلق پا نهی
خویش را فانی کنی در شاه خَودوارهی از قید نیک و قید بد
نی ز شادی نی ز غم ماند اثربگذری از آرزوها سر به سر
نی تو را دل مانَد و نی آرزونی به یاد آبرو باشی نه رو
هان و هان ای جان من بیدار شواینک آمد محتسب هشیار شو
نی نی اول محتسب همراه بوداز تو و خماریت آگاه بود
بند دستت محکم اندر دست اوستسینه‌ات آماجگاه شست اوست
گردنت را کرده حبل من مسدبا دو صد خواری به خاکت می‌کشد
چون تو مستی نیست زآنت آگهیوای بر تو چون ز مستی وارهی
خویشتن بینی شکسته دست و پایدست و پایت بسته محکم از قفای
محتسب همراه با طبل و دهلمی‌زنندت اینقدر که لاتقل
می‌برندت سوی میدان جزاتا در آنجا بنگری سوءالقضا
وه چه میدان محفل پیغمبرانانبیا و اولیا حاضر در آن
آه از آن رسوایی و درماندگیوای از آن بیباکی و شرمندگی
پیش از آن کانجا رسی هشیار شوبا هزاران سوز و ماتم یار شو
گر بگرید عالمی در ماتمتای رفیق مهربان باشد کمت
گریهٔ کس هم نیاید کار توجز خراش سینهٔ پر خار تو
ماتم خود گیر خود ای کدخداگریه کن بر تن جدا بر جان جدا
گریه بر تن کن که بس نابود شدخاک پستی بود آنچه بود شد
نعمت حق خورد و از خاکی نرَستبلکه ضایع کرد نعمت را و پست
گشت جزء این تن استیزه کارسرکش از فرمان آن پروردگار
گریه کن بر تن که یک عالم مرضتیر شد تن را و تن آمد عرض
سالها با جان نشست و جان نشدغنچه شد پیش خزان خندان نشد
گریه کن بر جان که از جان برنخوردغیر تیزاب دم خنجر نخورد
آنچه خود آورده بود از ملک جاننی از آن مانده است جان و نی نشان
باز گردد تن به خاکستان پلیدخوار و زار و گنده مردار طرید
باز گردد جان به جانستان خجلشرمناک و روسیاه و پا به گل
بالها بشکسته پرها ریختهتار و پود عزتش بگسیخته
تا نشد بیگاه هنگام ندمهان و هان بر رخش همت زن قدم
همتی کن این تن خود روح کنروح را خود لجهٔ سبوح کن
گلبنی در گلشنی چون وا شودخاک آن را عطر گل پیدا شود
گر گلی با گل نشیند یک صباحعطر ورد فی المساء منه فاح
این تنت با جان نشسته سالهادیده از آن خارها و خالها
هیچ اثر از جان در او نامد پدیدنی حدیثی گفت از جان نی شنید
رفته از عمر تو پنجه بلکه بیشاز هزار افزون تو را منزل به پیش
روز رفت و آفتابت زرد شدوان نفسهایت همه دم سرد شد
کی روی ره چون کنی ای نیکخوفکری ار داری تو با من هم بگو
وقت تنگ و راه صعب و ناقه لنگکوه و دشت از تیغ دشمن پر شرنگ
از قدم زین پس نیاید ره به سرچاره‌ای کن تا برآری بال و پر
فرصت پرواز کردن هم گذشتاین زمان ایام طی الارض گشت
چیست می‌دانی قدم باشد عملتنگ شد اکنون عملها را محل
بال و پر علم است آن هم فرصتیبایدش پرواز یابد مدتی
چیست طی الارض دانی ای پسرداده اندر راه جانان جان و سر
آن شهادت هست طی الارض توگشته اکنون این شهادت فرض تو
نیست منظور شهادت ای فلانسر نهادن زیر تیغ دشمنان
نی همی غلتیدن اندر خون خویشنی ز تیغ و نیزه کردن سینه ریش
بلکه باشد کشتن نفس و هوادر هوای دوست خوردن غوطه‌ها
دل ز مهر جان و تن پرداختنجان و تن را پیش او انداختن
دل تهی کردن ز یاد جان و تنجان و تن دادن به راهش بی سخن
زنده‌شان خواهد گر او گو زنده باشور بخواهد سوخت رو آور به داش
جسم و جان و مال و فرزند و تبارجمله را در راه او سازد نثار
جمله را سازد فدا در راه یارپا زند بر جمله ابراهیم‌وار
چون ابراهیم آن خلیل بی مثالکو گذشت از جان و فرزند و عیال