بخش ۱۳۱ - در بیان طلبیدن پروردگار بنده مقرب خود را به خلوت دارالنور و اشاره به آیه ی مبارکه سبحان الذی اسری بعبده لیلا من المسجد الحرام الی المسجد الاقصی
نافهها و حلّهها از نور پاکآورند از بهر او کاحسن فداک
ای تو مهمان شهنشاه قدمخیز و در مهمان سرایش نه قدم
ای تو مهمان سرای پادشاهخیز با صد ناز و رو آور به راه
هین بیا دولتسرای شاه بینشوکت آن درگه و خرگاه بین
هین بیا ای مرغ قدسی آشیانبال و پر در کنگر عزت فشان
خیز ای شهباز لاهوتی سفراز مکان و لامکانها درگذر
خیز ای مهمان سلطان وجودخوش برآ بر طارم ملک شهود
زیر پا نه صفحهٔ ناسوت راکن تماشا عرصهٔ لاهوت را
رو به سوی خلوت جانان بیارجسم و جان بگذار و جان جان بیار
جسم و جان محرم در این دربار نیستغیر جان جان جان را بار نیست
محفل انس است و خلوتگاه نازمیزبان شاهنشه مهمان نواز
پس به آیینی که دانی با شتاببگذرد آن بنده از ملک حجاب
صد هزاران عالم بی اسم و نامطی کند آید سوی دارالسلام
آید از آنجا سوی دارالبهالب پر از تسبیح و تقدیس و ثنا
هم از آنجا خیمه بالاتر زندبر فراز ملک دیگر پر زند
بس عوالم طی کند با زیب و فربس عجایب بیند اندر آن سفر
تا به دارالنور اعلی پا نهداز خودی و از خودیها وارهد
عالمی بیند سراسر نور پاکعالمی از نور مطلق تابناک
عالمی بیند ز نور و نور نورصاف هر نوری در آن دارد ظهور
عالمی آیینهٔ ملک وجوداندر آنجا هرچه خواهد بود بود
من چه میگویم قلم نامحرم استهم زبانها لال و گنگ و ابکم است
چه توانم گفت شرح عالمیکاندر آنجا نیست ما را محرمی
هیچ حسنی را در آنجا راه نیستهیچ عقلی هم از آن آگاه نیست
هرچه گویم شرح آن تصدیقهاستبی تصور کی شود تصدیق راست
باز میگردم سوی باقی خبرتا بگویم حال مؤمن سر به سر
آمد و در قلزم انوار شدهمچو آن ماهی به دریا بار شد
ایستاد اما نه در حد جهاتشد محیط از شش جهت بر کاینات
منبسط شد پهن شد در غرب و شرقمغرب و مشرق در او گردید غرق
پس سرادقها به بالاتر زدنددامن خرگاه عزت برزدند
پرتوی آنجا تجلی بار شدباطن و ظاهر همه انوار شد
پرتوی از ذروهٔ عزت دمیدبر مکان و لامکان دامن کشید
عکس چهری پرده افکند از عذارشور در ملک و ملک شد آشکار
غلغل سبحان ذی الملک قدیماز ثری برخاست تا عرش عظیم
نغمهٔ سبوح ذوالمجد العیانشد بلند از غرفه کروبیان
شد درخشان عکسی از نور قدمرفت ظلمت تا به بیغول عدم
محو شد آن بندهٔ مؤمن چنانکو ندید از غیر یک سلطان نشان
واله اندر موقف عز و جلالمحو در آیینهٔ حسن و جمال
من چه گویم او کجا بود و چه دیدکس چه داند او چه گفت و چه شنید
آمدش از پردهٔ غیب این ندامرحبا ای بندهٔ ما مرحبا
اندرین دولتسرا خوش آمدیآمدی و صاف بیغش آمدی
بشنود چون بنده ترغیب خدانی شناسد پا ز سر نی سر ز پا
نی قرارش ماند و نی اختیارپس به روی افتد هماندم بیقرار
لب پر از تسبیح و تقدیس و ثناچهره پر خون از خجالت وز حیا
در خجالت از عبادتهای خوددر حیا از شرم طاعتهای خود
کی خدایا من کجا و بندگیبندگیهایم همه شرمندگی
من کجا و خدمت این پادشاهحاصل خدمت چه جز روی سیاه
سوختم یا رب من از احسان توای دریغا آتش سوزان تو
هفت دوزخ را خدایا برفروزاین تن بیشرم و آزرمم بسوز
آتشی کو تا دهد خاکم به بادفارغم زین آتش خجلت کناد
آتشثی کو تا درین بیشرم روافتد و سوزد تن بیشرم او
آید از حق سوی آن بنده خطابکای تو در دریای خجلت آشتاب
سر برآور وقت آه و ناله نیستجز شکرها اندرین بنگاله نیست
سر برآور لجهٔ انوار بینیار را بی زحمت اغیار بین
رفت وقت کدرت ایام تعبمحفل انس است و ایام طرب
چونکه سر بردارد آن بنده همامآیدش از مطبخ قدرت طعام
آیدش زآن مطبخ پرشهد و قندقوت روح افزا و نوش دلپسند
آنچه گردد در مذاق او زدههرچه خورد اندر بهشت از اطعمه
نی طعامی کان ز جنس عنصر استسفرهٔ اشکم پرستان زو پر است
نی طعامی دیده پایش تیغ و داسنی سرش کوبیده جور سنگ آس
نی شده آلودهٔ دود تنورنی شده آلوده از زنگ قذور
پس به طیب خاص خوشبویش کندهم ز نور خاص مهرویش کند
هم سرش را تاج عزت برنهددست قدرت بر سرش افسر نهد
هم بیاراید عنایت پیکرشاز کرامت حلهها پوشد برش
حلههای جمله از صندوق خاصبافته بر قامت او اختصاص
نی مکو دیده نه جولا بافتهتار و پودش را نه دوکی تافته
کرد با آن بنده شاه مهربانآنچه باشد درخور آن میزبان
در عنایت آنچه کرد آن ذوالکرمکی تواند خامهام کردن رقم
ور نویسم آنچه آمد در حسابطاقدیسم میشود هفتصد کتاب
ای زبان خاموش از این شرح و بیانان تعدوا نعمت الله را بخوان
نعمت دنیا که نبود جز خیالجز خیالی در کمینگاه زوال
ور نیاید در حساب و در شمارپس چه باشد نعمت دارالقرار
خانهای کز بهر رحمت آفریدکس ندارد راحت آنجا امید
نعمتش از حد و حصر افزون بودنعمت آن گنج نعمت چون بود
خواند آن یک را خداوند جلیللهو و لعب و فاسد و هیچ و ذلیل
این یکی ملک کبیر جاودانقرة العین نعیم جاودان
گفت پیغمبر که گر ملک جهاننزد حق یک پشهای بودش وزان
کافری را شربت آبی ندادنی به دستش لقمهٔ نانی فتاد
آنکه این ملک جهان با آب و تابمینیرزد نزد او یک شربه آب
خواند ملک آن سرای دلپذیردولت بیزحمت و ملک کبیر
زحمتش اینست رحمت چون بودنکبتش این یا که دولت چون بود
این بود بازیچه و لهو و حقیرخود چه باشد یارب آن ملک کبیر
چونکه بر خود میپسندی ای پسراز برای یک مویزی دردسر
دردسر میکش بی قند و نباتشکر شیرینتر از آب حیات
چون دهی کابین مسکین و جهیزاز چه خواهی پیره زال کهنه خیز
رو از این کاین عروسی را بخواهکه زند صد طعنه بر خورشید و ماه
میتوانی جست ازین مهر و جهازنوعروسی رشک خوبان طراز
چون توانی کند کاریز و قناتباری آن را کن پی آب حیات
چون کنی لَنگ رها خوار ای پسرزیر رانت هم کمیتی راهور
از چه رو سوی بیابانی همیرو به سوی چاه زندانی همی
هین بگردان خوش عنان این نوندجانب شهرِ سمرقندِ چو قند
طوطیا از این قفس رو باز کنسوی هندستان جان پرواز کن
هان و هان ای راهرو آهستهترراه قبچاقست و دزدان در گذر
تا نگشتهستی اسیر ترکمانزین ره پر هول برگردان عنان
چند چند ای جان من سوی شمالدر شمالت نیست جز عطب و نکال
هین بگردان از شمال ای جان عناندشت قبچاقست خیل ترکمان
روی او بر سوی اصحاب یمینتا درآیی در نگارستان چین
پایتخت مصر دولت پا نهیاز چه و از جور اخوان وارهی
شهرها بینی نگار اندر نگارنی خزانی را در آن ره نی بوار
باز گرد این راه کوی و شهر نیستجز ره بیغوله پر قهر نیست
الله الله ای سوار تیزروسوی غولستان روی غره مشو
چون تو را هم لشکر و شمشیر هستپهلوانی هست و زور شیر هست
از چه میپیچی درین ویرانه دهسوی ملک بیکران پا پیش نه
گر روی بازار بهر موزهاییا به دکانی برای کوزهای
ای بسی بازارها بر هم زنیکاسهها و کوزهها بس بشکنی
تا یکی را برگزینی زآن میاناین چه انصاف است آخر ای فلان
این جهان و آن جهان از موزهایسهلتر باشد و یا از کوزهای
که نیاری نیک و بدشان در شمارکه نکردی نیک بر بد اختیار
هین نگویی نقد باشد در جهاننسیه آن دولتسرای جاودان
درهمی در زیر بالینم دفینبه ز ده درهم که آید بعد از این
قرص جو در سفره خوشتر آیدمکان مزعفر سال دیگر آیدم
نقد در دنیا نجوید هیچکساهل دنیا نسیه میجویند و بس
خانه کی سازد کسی ای بد قمارتا نشیند اندر آن پیرار و پار
یا نشیند اندر آن حال بنااین بود تحصیل حاصل ای فتی
بلکه میسازد ز بهر بعد از ایننسیه باشد خود بگو یا نقد این
گر نهالی مینشانی ای فزونمیوهاش را پار خوردی یا کنون
یا پس از سالی دو خواهی میوهاشنقد خوانی این بگو یا نسیهاش
زن اگر خواهی که زاید دخت و پورمینزاید جز پس چندین دهور
دانه کاری سال دیگر بر دهدمادیانت بعد از این استر دهد
سود جوید مرد بازرگان ولیکبعد چندین ماه و سال ای یار نیک
جمله کار و بار این عالم که هستنسیه اندر نسیه اندر نسیه است
کس نکرد از بهر نقد هرگز سؤالکان بود تحصیل حاصل این محال
چونکه هردو نسیه آمد ای عمونیک بهتر یا که بد آن خود بگو
با وجود آنکه فرقی بس عیاندر میان این دو نسیه هست دان
آن یکی وهم و گمانست و خیالنسیه خواریش بود بیم زوال
تا حلول موسم آن نفع و سودمینداند بود خواهد یا نبود
مینداند هم اگر یابد امانسود خواهد خورد مسکین یا زیان
هست این فرق و بسی فرق دگرنعمت آن قوت جان وین دردسر
هر غذایی را خوری جان پدربایدش از چار منزل رهگذر
اولین انبار مطبخ ای شریفپس دهان پس معده وُ آنگه کثیف
در نخستین مرحله زان انتفاعگو چه داری ای برادر جز صداع
حرث و غرس و آس و داس است و حصادحمل و نقل و ضبط انبار از فساد
دیگر آنچه شرح آن باشد گرانتا تو را یک لقمه آید در دهان
در دهان هنگام کام و لذت استگرچه دندان را از آن صد محنت است
حاصلت در معده آید چون غذاتخمه و آروغ و ثقل است و حشا
من نگویم چیست آید در کثیفاز مشام خویشتن پرس ای لطیف
وقت لذت نیست بیش از یک نفسآنقدر محنت که تو گویی که بس
جفت همسر گر همی خواهی گزیدخود تو میدانی چهها خواهی کشید
خود ببین از وقت کابین و جهازچه کشی تا سالیان دیرباز
با وجود اینهمه رنج و محنگر شبی خفتی برِ آن سیمتن
وان بهیمه جانب آخور روددور از تو جان ز کونت در شود