بخش ۱۳۰ - رجوع به حدیث بنده ی مقرب
گفت یا رب یا رب ای دریای جودای کمینه بخششت ملک خلود
ای دو عالم رشحهای از جود توملک دنیا جود خشم آلود تو
گرچه من در بحر نعمای توامپای تا سر غرقِ اِلّای توام
ملک جاوید نعیم و وصل حوردولت پاینده و دریای نور
لیک یا رب مجد اعلی بایدمملک اعظم عزّ اقصی بایدم
وعده دادی مؤمنان را ای خداره به بزم انس تشریف و لقا
لحظهای در بزم انسم راه دهراهم اندر بزم خاص شاه ده
یک نظر خواهم بر انوار جمالیک قدم خواهم در ایوان جلال
نی ز فردوسم گشاید دل نه حورنی به غلمانم کشد دل نی قصور
ماهیم من دور از آن آب فراتالتفاتی سویم ای بحر نجات
ماهی افتادهام اندر کنارموجی ای دریا مرا سوی خود آر
دور از آن دریای رحمت مؤمنانچون میان دیگ صحرا ماهیان
هست این دنیا زمین شوره زارهمچو مرداد و تموز روزگار
حق بود دریای مواج کرمموجها اندر تلاطم دم به دم
مؤمنان چون ماهیان در نیمروزدور از دریا به خاک اندر تموز
همچو ماهی بر زمین غلتند زارگه به پشت و گه یمین و گه یسار
غلت غلتان سوی دریا میروندخویش را تا کی به دریا واکشند
خود بود پیدا که با غلت تواناندرین پیدای ناپیدا کران
کی رسد ماهی به دریا ای دریغدامها در راه آنها ای دریغ
هم مگر موجی زنی ای بحر جوداندرین صحرا روان سازی چو رود
ماهیان را در پناه خود کِشیزین زمین گرم و ریگ آتشی
ماهیی کو درخور دریا بودحوض هم در پیش او دریا بود
ماهیان خورد اندر حوض و جومیتواند زیست کردن ای عمو
ماهیی کش عالمی پهنا بودبرکهای او را کجا گنجا بود
در میان آب خورد و نهر و جوجان بابا کن زَنو را جستجو
گر همی خواهی نهنگان سترگغوطه باید زد به دریای بزرگ
خاصه جانا آن نهنگی کش جهانلقمهای باشد محقر بر دهان
آن نهنگی کو گشاید گر حنکچار عنصر گم شود با نُه فلک
بندهٔ خاص خدا باشد نهنگهشت جنت نزد او یک جوی تنگ
چون درآید در بهشت آن نیکخویچون نهنگی باشد اندر حوض جوی
روز و شب رو جانب دریا کندرو به سوی قلزم اعلا کند
میتپد چون ماهی اندر تابههامیکند بس عجزها و لابهها
میتپد از شوق آن بحر شگرفمیکشد سر سوی آن دریای ژرف
کای دریغا ای دریغا ای دریغای مرا دور از تو جنت دود میغ
سوختم دور از تو ای بحر کرمموج رحمت گو که پیش آرد قدم
من نهنگم در خور دریاستماندرین جو من کجا گنجاستم
من نهنگم جای من دریا بودکی مقامم جوی بی پهنا بود
ای تو دریای محیط و بحر جودجزر و مدی سوی من کن زود زود
ای یم رحمت یکی موجی برآرماهیی را سوی خود کش از کنار
اندر آن بحرم اگر پدرام نیستبعد از اینم در بهشت آرام نیست
بحر میباید چه سودم از حبابآب میخواهم چه یابم از سراب
یک رهم در بزم عزت راه دهاز کرم بارم در آن دربار ده
یک سؤالم را جوابی باز گویبازگو با صدهزاران ناز گوی
دل ز شوق یک خطابت شد کبابای ز من صد جان و از تو یک خطاب
یک خطاب عبدی از تو گر رسدهم کنم جان را نثارش هم جسد
آید آنگه از پس نهصد حجابحاجبان بیرون ز تعداد و حساب
حاجبان هفتاد در هفتاد الفنورشان رخشنده از قدام و خلف