بخش ۱۲ - داستان گرگ و خر و مذمت حرص و طمع
یک خری افتاد و پای آن شکستجان آن از زحمت خربنده رست
چونکه افتاد آن خر مسکین ز کاربرگرفت از پشت آن خربنده بار
در بیابانش به دام و دد سپردبردباریهای خر از یاد برد
اهل دنیا را سراسر ای پسرهمچو آن خربنده بیشک میشمر
بار ایشان تا کشی چون خر به دوشجمله در دورت به جوشند و خروش
جمله بر دور سرایت صبح و شاممنتظر اِستاده از بهر سلام
هریک از ایشان جوالی پر ز باربا خود آورده است بهرت ای حمار
تا رباید از سلامی هوش توپس گذارد بار خود بر دوش تو
گر بکاوی آنچه میگوید درستمعنیش خر کردن و تسخیر توست
گویدت گر بندهام تا زندهامیعنی ای خر من تو را خربندهام
با خبر باش آنچه او میگویدتجو به دامن کرده تا بفریبدت
مینماید جو که گردی رام اورم نیاری افتی اندر دام او
کم کم آید پیش و گیرد گوش توبار خود را پس نهد بر دوش تو
روزگاری گر تو را آرد شکستاز قضا برنایدت کاری ز دست
مینبینی بر در خود دیگرشگو بیا هرگز نبودی تو خرش
ترک خر گیران کن اکنون ای پسرتا نکردهستند ایشان ترک خر
ای تو آسان این خران را خر مشورخش سلطانی خر ابتر مشو
بار تکلیف تو بر دوش تو بسهین مکن سربار آن باری ز کس
بار دیگر برمدار ای بیخبرداری اندر پیش راهی پر خطر
راه بس دور و دراز و هولناککوه در کوه و مغاک اندر مغاک
سر به سر راه تو کوه است و کتلکوهها سنگینتر از کوه امل
سنگلاخست و کریوه جمله راهدر بیابانش نه آب و نه گیاه
هر طرف دزدان چابک در کمینهریکی ره بسته بر چرخ برین
پشتهها از کشتهها در هر کناربوی خون میآید از هر نوک خار
اندر آن پیدا نه پیدا جای پاینه صهیل اسب و نه بانگ درای
هرکه پیش آید که من هستم دلیلگمرهان را مینمایم من سبیل
عاقبت بینی که غول رهزن استدیو آدم کش وَ یا اهرمن است
چونکه این راه ای پسر در پیش ماستبار سنگین در چنین راهی خطاست
در شتابست اندرین ره کاروانتو چه خواهی کرد با بار گران
رفته همراهان و تنها ماندهایغیر درگاهت ز هر در راندهای
در بیابان تن به مردن دادهایدل به مرگ خویشتن دردادهای
بینوایی مبتلایی خستهایصید در دامی شکار بستهای
پای من لنگ و ره دشوار پیشبار من سنگین و پشت ناقه ریش
مرکب از دستم عنان بگرفت رفتدزد آمد آب و نان بگرفت و رفت
کاروان چون رفت و واماندی ز راهسود کی بخشد تو را افغان و آه