بخش ۱۱ - تمرد شیطان از سجده آدم
من همه نور و ضیاء آن تیره روپس چرا من سجده آرم نزد او
من ز نارم نار نورانی بوداو ز خاک و خاک ظلمانی بود
کی برای ظلمت آرد سجده نورواثبور و واثبور و واثبور
خاک بر فرق وی و بر نور اوای تفو بر او و چشم کور او
نی ز آتش هرچه زاید خوش بوددود دوده دودهٔ آتش بود
گر نبودی دیدهٔ آن کور کوردیدی از آدم همه اشراق نور
گر نبودی کور دیدی جان اوجان ظلمت سوز نورافشان او
جان آن دیدی که نور مطلق استزادهٔ قدس است و پرورد حق است
جسم خاکی نیست آدم ای پسرجان قدسی آدم است و بوالبشر
نیست آدم غیر جان در پیکرشنیست غیر از جامهای اندر برش
چون بیندازد ز خود آن جامه دورگردد از نورش خجل تابنده هور
جان اگر از چهره بردارد حجابدر حجاب آرد رخ خویش آفتاب
جان اگر بی پرده در گلخن رودگلخن آن دم رشک صد گلشن شود
گر کند جان جلوه در کون و مکانبر وی آید تنگ پهنای جهان
اندر این نُه قبه او را جای نیستعرصهٔ گردون ورا گنجای نیست
جان اگر یک بانگ بر ابلق زندبر فراز نُه فلک بیدق زند
بال و پر بگشاید از سیمرغ جانآشیان گیرد به قاف لامکان
لامکانی برتر از فهم شمابرتر از افلاک و از وهم شما
لامکانی اندر آن کون و مکانهم شده پیدا و هم گشته نهان
هرچه گویم شرح جان را ای عموچون به خویش آیم خجل باشم ازو
دیدهٔ شیطان بسی بی نور بودلاجرم از دیدن جان کور بود
کور بود و جان آدم را ندیدپس ز امر اسجدوا گردن کشید
سر ز امر حق چه پیچید آن لعینگردنش را طوق لعنت شد قرین
گفت حق او را که ای مست غرورلعنت من بر تو تا روز نشور
از میان خیل پاکان دور شودور از درگاهم ای مغرور شو
پس به سنگ قهر راندند آن زمانآن لعین را از صف روحانیان
با رخی از ظلمت و عصیان سیاهبا قدی خم گشته از بار گناه
این سزای آنکه شد مغرور خویشآن شد آن کو غره شد از زور خویش
هرکه پا از حد خود برتر نهادسرنگون آخر به چاهی درفتاد
بنده باید پیش خواجه خوار و زاربنده را با خویشتن بینی چکار
چونکه بیند خویش را مردود شداز در مولای خود مطرود شد
آری آری هر کسی را پیشه ایستهر دلی اندر خور اندیشه ایست
شغل پالانگر بود پالانگریکی تواند دوخت دیبا و زری
گلخنی را پیشه گلخن سوختنآتش اندر کورهاش افروختن
گر به کشتیبانی آرد رو یقینهم شود خود غرق هم کشتی نشین