گنج

بخش ۱۱۷ - مطلع شدن شیخ فقیه از عمل و قول آن شوریده

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۴۸ بیت
گفت با وی از پس صد اعتذارکی وجودت گلشن دین را بهار
گر کژی گفتم تورا نشناختمبا زبردستی قماری باختم
گفت ای شیخ این کژیها راست بادجان فدای آنکه یار ماست باد
تا به فکر این کژی و راستیباشی ای جان راستی ناراستی
از کژی و راستی ما کاستیمبا کج و با راست ما خود راستیم
آنچه می‌گویی گر از بهر خداستهرچه خواهی گو چه کج باشد چه راست
گر سخن با یاد یار دلکش استگو به هر لفظی که خواهی آن خَوش است
گو حدیث از آن نگار دلبریخواه میگو تازی و خواهی دری
در حدیثش فی اللیالی الصافیهمن همی جویم ردیف قافیه
او همی گوید که این شب کوته استقافیه مندیش فرصت شد ز دست
تا تو در اندیشهٔ وزنی و سجعسر زند صبح و شود خاموش شمع
از برای خاطر من ای حریفقافیه بگذار و بگذر از ردیف
بلکه ای همدم سخن در کار نیستلفظ هم محرم درین دربار نیست
قصهٔ آن یوسف گل پیرهنخوشتر آن باشد که گویی بی سخن
اندرین خلوت سخن بیگانه استوضع الفاظ از پی افسانه است
چون تو افسانه بخوانی لفظ چیستیار ما در بند سجع و لفظ نیست
بلکه بگذر ای صفایی از زبانبیزبان میگو حدیث دلبران
کاندرین محفل زبان نامحرم استزین سبب از این حکایت ابکم است
چون به این محفل رسی ای هوشمندهم زبان کن مُهر و هم لب را ببند
این زبان و لب ز جنس عنصر استقصهٔ ما از زبان دیگر است
این زبان بند مکانست و زمانوین سخنها زادهٔ این دودمان
هست ما را ای حریفان داستانداستان از لامکان و لازمان
این زمان و لفظ جسمانی بودنقل ما زان یار روحانی بود
لفظ از بهر معانی کسوت استکسوت آن پوشد که او را قامت است
آنچه نی آغاز و نی انجام داشتکی تواند قامت و اندام داشت
بی سخن کن این معانی را بیانداستان می‌گو و لکن بیزبان
بیزبان گویم ولی هشیار کوآنکه فهمد بی سخن اسرار کو
آنکه فهمد ناله مرغان کجاستهمنوای عندلیب جان کجاست
طوطی جان بیزبان در گفتگوطوطئی کو تا بفهمد راز او
طوطیان در نغمه لیکن در چمنای دریغا نیست جز زاغ و زغن
چونکه گوش اهل این مجلس کر استدر چنین مجلس خموشی بهتر است
نیست چون کالاشناسی در میاناین متاع ما نهان به در دکان
چونکه صرافی نه در این چارسونقد ما در کیسه پنهان باش گو
اندرین بازار یک دلال کوجز دو سه کیسه برد حمال کو
گر نباشد آنکه فهمد بی سخندست اندر دامن تمثیل زن
قصهٔ سلمی و لیلی پیش گیردر نهان دست نگار خویش گیر
گه ز شیرین داستان بنیاد کنوز لب شیرین جانان یاد کن
از پریشانی خود سرکن سخنپنجه در زلف پریشانش فکن
داستان مهر و مه آغاز کندیده بر خورشید چهرش باز کن
ماه تابان کن ولی اندر یمنجلوه ده یوسف ولی در انجمن
پیرهن باشد شبیهات و مثالوان حکایتهای چون آب زلال
پیرهن باشد حدیث دیگراناندران بنهفته یاد دلبران
چون سخن از آن بت حوراوَش استگر پریشان هم بگویم دلکش است
همچنانکه پیش ازین گفتیم فاشمقصد آن اصل و ره باش آنچه باش
چون به یثرب راه را باشد ختامخواه رو از نجد و خواهی رو به شام
هم نباشد سعی تو بیمزد اگرجانب مقصد نیاید ره به سر
مقصدش هم گر نباشد بر تو فاشدر مقام تسخر و طعنش مباش
هر خطایی را ولی نبود ثوابهرکسی ایمن نباشد از عتاب