گنج

بخش ۱۰۸ - حکایت زلیخا و ملاقات او یوسف علیه السلام را

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۸۴ بیت
چون زلیخا شد اسیر بند عشقگردنش افتاد در آوند عشق
عشق لشکر تاخت بر ملک دلشکرد یغما حاصل آب و گلش
ابر غم افشاند بر برگ گلشنی در آن شاخی به جا نه بلبلش
سیل عشق از خانه‌اش بنیاد بردسنبل و نسرین آن را باد برد
صرصری بر روضهٔ حسنش دمیدسروش از پا رفت شمشادش خمید
نازش از سر عشوه‌اش از یاد رفتآبش از جو خاک او بر باد رفت
سود بر مشک ترش کافور خشکداد کافور آهُوَش بر جای مشک
زعفران شد سوده بر برگ گلشرفت تاب از پیچ و تاب سنبلش
آهُوَش شد صید صیادی شگرفبر پر زاغش فرو بارید برف
شد زریری چهرهٔ گلگون اوشد کمانی قامت موزون او
شعله‌ور شد عشق اندر جان اوسوخت هم پیدا و هم پنهان او
حاجب از در رفت از درگه حجابحجله‌اش برچیده شد ایوان خراب
دیده‌اش نی تا ببیند روی دوسترخصتش نی تا گراید سوی دوست
ساخت از نی سایبانی در رهیکاندران یوسف گذر کردی گهی
در گذرگاهش به صد بیم و امیدچون گدایان با همه غمها خزید
گوش او بر هر صدایی تا کو بوبشنود از یک سخن گو نام او
هر که بگذشتی از آن ره مرد و زنساز کردی بر وی از یوسف سخن
روزها از رهگذاران در سراغدارد آن مه جا به ایوان یا به باغ
شام با اختر نشستی روبروکردی از اختر ز یوسف جستجو
کای برین فیروزه منظر دیده‌بانقصه گو با من از آن نامهربان
در کدامین بزم او را مسکن استاز کدامین شمع بزمش روشن است
در کدام ایوان بود او را قرارعیش دارد با کدامین گلعذار
زلف پیچاپیچ او در دست کیستکیست امشب مست او او مست کیست
چشم مخمورش به روی کیست بازدست کی بر زلف مشکینش دراز
ساعدش طوق کدامین گردن استیا سرش زیب کدامین دامن است
لعل او با لعل کی گردیده جفتبا که در بستر به کام دل بخفت
در سحرگه ره گرفتی بر صبابا صبا گفتی پس از صد مرحبا
مرحبا ای باد گلبوی سحربازگو داری گر از یوسف خبر
هیچت افتاده است بر کویش گذارهیچ افشاندی ز گیسویش غبار
بر سرش کردی پریشان کاکلشبر گرفتی عطر از برگ گلش
هیچ غلتیدی به سنبل‌زار اوهیچ داری بویی از گلزار او
کار او در روز و شب این بود اینگاه دیگر گریه و گاهی انین
تا به روزی صبح دولت چون دمیدبارگه خورشید بر خاور کشید
دل تپیدن در برش آغاز کردرنگ از رخسار او پرواز کرد
بر سر دل می‌نهادی گاه دستگاه برمی‌خاست گاهی می‌نشست
آن یکی پرسید ازو کی ناتوانای بهار روزگارت را خزان
از چه زینسان داری امروز اضطرابدر تحیر گاه و گه در التهاب
گفت از غیبم ندایی می‌رسدخوش صدای آشنایی می‌رسد
آید امروزم همی در گوش جانسخت آواز درای کاروان
کاروان کشور مصر صفاکاروان راه اقلیم وفا
بویی از آن گلستان آید همیبوی آن نامهربان آید همی
بر مشامم آید از آن بوستانعطر گلهای وصال ای دوستان
دانم ای همدم که امروزم سپهراز ترحم بر سر لطفست و مهر
یا مرا پیکی رسد زان شهریاریا نسیمی می‌وزد از آن دیار
یا بر آن ره شهسوارم را گذارافتد ای یاران فغان از انتظار
ای دریغا انتظارم می‌کشدمی‌کشد امروز و زارم می‌کشد
حلقه بر در می‌زند امروز یارگوییا خوابست چشم روزگار
آری آری تا بر معشوقه داناز دل عاشق دهی خوش شایگان
عشق مرآتی بود در وی عیانجملهٔ احوال جانان نزد جان
بلکه چون معشوق در دل حاضر استجمله اسرارش بر دل ظاهر است
هر نسیمی بگذرد بر کوی یارمی‌نگیرد تا بر عاشق قرار
هر غبار از کوی جانان شد بلندچهرهٔ عاشق بود آن را کمند
هر صدایی شد بلند از کوی اوگوش عاشق منزل و ماوای او
هر غم و شادی در آنجا شد پدیدبر دل عاشق نصیبی زان رسید
عشق عاشق را ز خود سازد تهیپر کند پس زان نگار خرگهی
سینه و دل چشم و گوش و مغز و پوستجمله را خالی کند از غیر دوست
عشق باشد خود قرقچی و کندملک جان و تن قرق بر نیک و بد
تا درآید اندر آن جانان اوکس نه جز جانان او یا جان او
جان هم آنجا در وفای آن نگارمانده ورنه کی گرفته‌ستی قرار
عشق خود آتش مزاج و سرکش استملتهب در روز و شب چون آتش است
شعلهٔ آتش به هر جا اوفتادخاک و آبش را دهد یکسر به باد
رخت از آنجا بندد آرام و سکوناندر آن پیدا شود شور جنون
سینه باشد روز و شب در التهابدل همی در سوزش و در اضطراب
دیده گریان لب پر از آه و فغانعاشق بیچاره حیران و زکان
گاه در وجد و گهی اندر طربگاه در یأس و گهی اندر طلب
گاه در فریاد و گاهی در انینگه دَوَد سوی یسار و گه یمین
تا ببندد رخت از اقلیم جانآنچه باشد غیر یار مهربان
ملک تن از غیر او خالی شودپس پر از انوار اجلالی شود
عشق جذابست چون در دل نشستهم درِ دل را ز غیر دوست بست
می کشد تا خانهٔ دل دوست رازو کند پُر، مغز را و پوست را
چون ز جذب عشق یار مهربانآمد و بنشست در اقلیم جان
لشکر حسنش به همره فوج فوجدر دهانش آب حیوان موج موج
عشق سرکش گیرد آرام و سکونبار بندد چون خزد آنجا جنون
پرده اندازد حیا بر روی عشقهم شود مبدل از آن پس خوی عشق
محو گردد خود در آب و تاب حسنآتشش گردد خمُش از آب حسن
ترک غمازی و بیتابی کندآتشی بگذارد و آبی کند
عاشقی هرجا ببینی پرده‌درچهره‌اش خونین ز خوناب جگر
ناله‌اش راه فلک برداشتهگریه‌اش دامان ز اشک انباشته
نیست عاشق بل هوسناکست آنیا اسیر عشق ناپاکست آن
یا که عشقش را بود آغاز کارنونهالش برنیاورده است بار
نی ز دل کرده برون اغیار رانی کشیده اندر آنجا یار را
حسن اگر آنجا زدی خرگاه خویشعشق را کی بود یارای فریش
عشق چون بر سینه پا بر جای شدپخته و جذاب و روح افزای شد
کرد تسخیر دیار جسم و جانیس سپرد آن را به یار مهربان