شمارهٔ ۳۲
ای کوکب امید شبی کاش برآییای شام الم کاش که روزی به سرآیی
گفتی که شب مرگ بیایم به بر توامشب شب مرگ است گر امروز بیایی
چون گوش به فریاد من آن ماه نداردای آه چرا بیهده از سینه برآیی
آتش فکنی یکسره در خرمن هستیروزی ز پس پرده اگر رخ بنمایی
پر عنبرسارا کنی این حقه ی گردونگر یک گره از طره ی مشکین بگشایی
بگرفته دل ما بر ما خوی بد ماای کاش به یک عشوه دل ما بربایی
جستم دل خود را و نشان پیش تو دادنداما چه ثمر چونکه ندانم تو کجایی
عکس رخ او را به نظر گیر «صفایی»تا زنگ غم از آینه ی دل بزدایی